کتاب «مرد سلول شماره پنج»
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > کتاب و کتابخوانی > معرفی و نقد کتاب
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي يك هفته پيش   #1 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
booklove's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض کتاب «مرد سلول شماره پنج»

کتاب «مرد سلول شماره پنج»
کتاب «مرد سلول شماره پنج» نوشته مصطفی رحیمی، روایت داستانی از زندگی دکتر علی شریعتی است که با توجه به استقبالی که این چند سال از این اثر شده، سوره مهر چاپ پنجم آن را روانه بازار نشر کرده است.
به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، داستان این کتاب در 16 فصل بازگویی می‌شود. شخصیت اول داستان، نوجوانی است که طی اتفاقی به زندگی دکتر شریعتی علاقه‌مند می‌شود و با کمک پدرش که زندانبان دکتر شریعتی در زندان ساواک بوده، تحقیقی درباره زندگی علی شریعتی می‌نویسد. پدر وی دوران سربازی‌اش را در زندان ساواک گذرانده و با زندانی سلول شماره 5 که دکتر علی شریعتی بوده، هم کلام شده و به گفته خودش، درس‌های بسیاری را از دکتر فرا گرفته است.



روایت‌های این کتاب، صحنه‌های مستند از زندگی دکتر شریعتی است و از عناصری که بافت زندگینامه داستانی را به هم نمی‌زند استفاده شده است. در برخی از روایت‌های این کتاب، از صحبت‌های همسر و همرزمان دکتر شریعتی نیز استفاده شده است.

در بخشی از این کتاب آمده است:«دیگر نمی‌توانستم جلو اشکم را بگیرم. خودم را به اتاق نگهبانی رساندم. در را بستم و دو چشم‌ِ پُر گریه کردم. ساعت 11 شب همان روز، نوبت نگهبانی‌ام بود. آرام‌آرام به سلّول دکتر نزدیک شدم. از دریچه، داخل سلّول را دید زدم. هنوز بیدار بود. نشسته بود و داشت نماز می‌خواند. غذایش را هم نخورده بود. نشستم تا نمازش تمام شود. درِ سلّول را باز کردم. دنبال بهانه‌ای می‌گشتم تا با او حرف بزنم.

ـ آقای دکتر، چرا غذا‌تون رو نخورده‌اید؟

سرش را بلند کرد؛ همه‌ صورتش از اشک خیس بود.

ـ واله، امروز توی راهرو بودی؟

ـ بله. همه چیز رو دیدم.

ـ خبری ازش داری.

ـ بردنش توی سلّول زن‌ها.

ـ واله، بعضی وقت‌ها مرگ چه هدیه‌ با‌ارزشیه!

ـ آقای دکتر، سیگار نمی‌کشید؟

لبخند تلخی زد.

ـ آه... چه یادآوری بجایی!

او سیگارش را روشن کرد و من تنهایش گذاشتم.

چند روز بعد، همان ماجرا تکرار شد. آرش، راه عذاب دادن دکتر را پیدا کرده بود. این بار یک دانشجوی پسر را پس از شکنجه وارد راهرو کرد.

ـ نگهبان، در سلّول پنج را باز کن!
booklove آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 04:59 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.