ندار
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای کاربران
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 07-11-2018   #1 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض ندار

ندار
قسمت اول

از دفتر مشاور بیرون اومدم. دختری 34 ساله، مجرد، اهل کاشان، تک دختر، زیبا، شاد و بسیار باهوش. پیش خودم حرفا رو مرور کردم. بهم گفت ثبات عاطفی نداری؟ باید بری سفر! کار کنی! چیزی رو شروع کنی به ساختن، تا خودت رو پیدا کنی! بهش گفتم: خلاء عاطفیم با این چیزا پر نمیشه؟ سفر الکی برا خودم برم یا کار کنم واسه مردم پس کی عاشقانه زندگی کنم و لذت های مشترک دو نفره رو تجربه کنم؟

یک برگه گذاشت جلوم و داخلش کلی سوال بود. گفت مجبور نیستی همه رو جواب بدی اما هرچه بیشتر جواب بدی بیشتر با درونت آشنا میشم و بهتر میتونم بهت کمک کنم! تو آدم منحصربفردی هستی اما خودساخته نشدی خودباخته شدی؟
__________________
بخندید و بخوانید و بگویید خدا کیست؟

ويرايش توسط Eybaba : 07-13-2018 در ساعت 12:39 AM
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #2 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

مهمترین سوالش این بود: یک عده میان کنار دریا با خودشون تخته موجسواری دارن و از دست کوسه ها فرار میکنن. احتمال اینکه کوسه ها شکارشون کنن زیاده. تو اونجایی چکار میکنی؟ جواب دادم: تا زمانیکه تفریح میکنن برام هیجان داره و می پسندم اما اگر یکیشون شکار کوسه شد بقیه رو از ادامه کار برحذر می کنم و مانعشون میشم!

بهم گفت: یعنی تا زمانی حادثه رخ نداده دوس داری کاریکه میدونی منجر به خطا میشه رو بری و امتحان کنی. نه این راه عاقلانه ای نیست دیوانگیه! گفتم: چکار کنم نمی تونم! مث آدم گرسنه ای می مونم که با بوی غذا و تماشای اون از پشت ویترین مغازه ها سیر نمیشه، به اولین چیزیکه برسه می بلعه و معلوم نیست چه آشغالی خورده و حتما گندشو بالا میاره!
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

نوشته اصلي بوسيله Eybaba نمايش نوشته ها
از دفتر مشاور بیرون اومدم. دختری 34 ساله، مجرد، اهل کاشان، تک دختر، زیبا، شاد و بسیار باهوش. پیش خودم حرفا رو مرور کردم. بهم گفت ثبات عاطفی نداری؟ باید بری سفر! کار کنی! چیزی رو شروع کنی به ساختن، تا خودت رو پیدا کنی! بهش گفتم: خلاء عاطفیم با این چیزا پر نمیشه؟ سفر الکی برا خودم برم یا کار کنم واسه مردم پس کی عاشقانه زندگی کنم و لذت های مشترک دو نفره رو تجربه کنم؟

یک برگه گذاشت جلوم و داخلش کلی سوال بود. گفت مجبور نیستی همه رو جواب بدی اما هرچه بیشتر جواب بدی بیشتر با درونت آشنا میشم و بهتر میتونم بهت کمک کنم! تو آدم منحصربفردی هستی اما خودساخته نشدی خودباخته شدی؟
سلام
بیا کمی توضیح بده.این الان چی بود؟ادامه داره؟
Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #4 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

گفت: تو طعم همخوابگی رو چشیدی و حالا نبود زن در کنارت عذابت میده؟ خودمو زدم به اون راه که مثلا بچه مثبتم و گفتم: درسته نبودن یک هم آغوش در رختخوابم بی تاثیر نیست اما مثل کشتی شکسته ای شده ام که تنهایی نمیتونه شنا کنه! چند وقت بگذره و بساحل آرامش نرسه، حتما غرق میشه و با این غرق شدنش کنار میاد!

بهم گفت: چند وقته طلاق دادی؟ شناسنامت نشون میده 1 ماه بیشتر نیست از هم جدا شدین. گفتم: از زمستون پارسال خونه رو ترک کرد و رفت! طوفان از اواسط پاییز شروع شد و همه زندگیم رو بهم ریخت. الان بعد از 7 ماه از رفتنش نبایست دنبال انتخاب همسر و آزمودن کیسهای مختلف باشم! گفت: چرا این حق رو داری ولی چشمات باز نیستن و دیوونگی میکنی!
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #5 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

عکسشو دید و گفت: خانم خوبی بنظر میرسه چقدر رابطتتون عمیق شده؟ گفتم: تقریبا تا به امروز 3 ماهی میشه. گفتم: شرایط هم رو میدونیم اونم مثل خودم ازدواج ناموفق داشته! بزور عروسش میکنن! یک دختر 15 ساله به عقد پسرعموش در میاد! شوهرش 15 سال از خودش بزرگتر بوده! اعتیاد شدید داشته و از هم جدا شدن! بعد از شکست در زندگی گوشه گیر، بیروح و بی اعتماد به تمام دنیا شده!

با لبخندی که منو یاد میوه ممنوعه مینداخت و دل سودایی رو به آتیش میکشید گفت: تو هم احساساتی! فردین شدی و خودتو انداختی وسط؟ بهش گفتم: آره! فک کردم با هم میتونیم زندگی خوب و آرومی رو شروع کنیم. گفت: دخترت بزرگه و امکان داره اونو نپذیره! میخوای چطوری اونها رو کنار هم نگه داری به این فکر کردی؟ گفتم: خدا بزرگه! بهم گفت: خدا کجا اینجا کجا؟ به من و این یک جلسه مشاوره اکتفا نکن! حتما چند جلسه مشاوره برو! مشاورهای بهتر و کارآزموده تر از من توی تهرانن! حتما برو...

خداحافظی کردم و تو ذهنم دریایی رو تصور کردم که فقط آرامش سطحش رو می دیدم و داخلش کوسه هایی رو ندیدم که هرآن احتمال داره غریقی که سوار تخته پاره شده بکام نابودی بکشن...

پایان قسمت اول...ادامه دارد

ويرايش توسط Eybaba : 07-13-2018 در ساعت 12:41 AM
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #6 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

نوشته اصلي بوسيله shina نمايش نوشته ها
سلام
بیا کمی توضیح بده.این الان چی بود؟ادامه داره؟
این داستان رو ۴سال پیش نوشتم. و ۴ قسمت داره. هر روز یک قسمت از داستان رو اینجا میزارم.
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
marmarin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

موضوع کپی ست ؟

یا متن ها درباره ی شخص خودتان هست ؟
__________________
سهـــ نقطهــ تـا همیــشهــــ
marmarin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
marmarin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

نوشته اصلي بوسيله Eybaba نمايش نوشته ها
این داستان رو ۴سال پیش نوشتم. و ۴ قسمت داره. هر روز یک قسمت از داستان رو اینجا میزارم.
اها .
فهمیدم ، ببخشید
marmarin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

نوشته اصلي بوسيله Eybaba نمايش نوشته ها
این داستان رو ۴سال پیش نوشتم. و ۴ قسمت داره. هر روز یک قسمت از داستان رو اینجا میزارم.
اوکی
فکر کردم واقعا" فرم پر کردی
Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-11-2018   #10 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

نوشته اصلي بوسيله marmarin نمايش نوشته ها
موضوع کپی ست ؟

یا متن ها درباره ی شخص خودتان هست ؟
بخشهایی از داستان برگرفته از واقعیت و برخی جاهاش ساختگی هست. البته رفته رفته داستان به لایه های داخلی شخصیت اصلی نفوذ میکنه و پیچیدگی خاص خودش رو داره. در قسمت چهارم داستان از منظری به پایان نمیرسه اما حقیقتاً انگیزه ای برای ادامه دادنش پیدا نکردم.
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-12-2018   #11 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

قسمت دوم

جلسه دوم مشاوره بود. حس میکردم حالا دیگه وقت جراحی شده و اونو تیغ بدست میدیدم که جای جای سرمو سوراخ میکنه و با خودش میگه وضعش وخیمه سرطان ذهن داره! لرزش دستاشو حس میکردم. نمیدونم چندمین مریضی بودم که کالبدشکافی ذهنش رو آغاز کرده بود؟

هراس داشت ازینکه عشق رو لابلای کدوم سلول میتونه پیدا کنه! بهم گفت: به بنایی علاقه داری؟ گفتم: آره! آجر رو هم میچینم و روشون سیمان میکشم! گفت: اشتباهت همینجاست که دوس داری واژه ها رو مثل آجر روی هم بچینی! گفتم: نه من به اونچه که میسازم با عشق نگاه میکنم. نمیخوام آجر شکسته کج معوجی داخل کار بره! گفت: به آدما هم همینجوری نگاه میکنی هر چی شکسته شد باید بندازیش دور و دنبال سالمش بگردی؟

ويرايش توسط Eybaba : 07-13-2018 در ساعت 12:42 AM
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-12-2018   #12 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

خفه شدم! هیچ حرفی برای دفاع نداشتم. تصور کردم حالا شدم یک مریض که تمام بدنش پر از شکافه و اون ازم میخواد آروم باشم و با سکوتم بهش آرامش بدم...

بهم گفت زندگی مث کارگاه کوزه گری میمونه! وقتی چرخ میچرخه و گلها زیر دستتن خودت بایست بسازیش! اگر صدا کنی معصومه! حسین! سکینه بیاین کمکم کوزه بسازین. یکیشون کاسه سازه لبه کوزه رو خراب میکنه! و اون یکی هر شکلی که دلش خواست به کوزه میده و آخری هم بلد نیست کارو کج معوج میکنه!
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-12-2018   #13 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

زل زده بودم به لبهاش و تو خیالم میگفتم: مث پیغمبرا تا ته خط رو می بینی و من ادای عاشقا رو درمیارم...

ادامه داد: کلیدا و قفلای زندگی بایست دست خودت باشه! بری خونه مادرت بگی مامان چه خبر دکتر رفتی؟ هوا خوبه! امروز خیلی گرمه. و همین قفل بزنی رو دهنت و نگی! هیچی نگی! مشکل دست خودته، راهشم دست خودت...

پایان قسمت دوم... ادامه دارد

ويرايش توسط Eybaba : 07-13-2018 در ساعت 12:42 AM
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-13-2018   #14 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

قسمت سوم

نگاهی به ساعتم انداختم. قراربود بیاد اما... بهش زنگ زدم گفت: تو ترافیکم. ببینم از عملت راضی هستی؟ گفتم: هنوز چیزی مشخص نیست یکسالی وقت لازمه تا ببینم سرطان برنمیگرده. گفت: میخوای 3 تا 6 ماه برات استراحت بنویسم. گفتم: نه ترجیح میدم بجای اینکه بخوابه ازش کار بکشم. گفت: شطرنج بلدی؟ گفتم: آره اما مبتدیم زود می بازم تو رو خدا جوری بازی نکنی اختلافمون زیاد باشه! با خنده گفت: قضیه همون شکاف طبقاتی دیگه!
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-13-2018   #15 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : ندار

رسید تو دفتر و گفت: دوست دارم باهات یک بازی راه بندازم. سوال بپرس تا جواب بدم! گفتم من چیزی تو ذهنم ندارم، میشناسمت شما هر چی دلت خواست بگو! از توی پرونده های قبلی 40 تا سوال از پیش طراحی شده پیدا کرد و جواب داد. نگاهی به جوابا کردم! از نمره دادن خوشم نمی اومد اما غلطها رو پیدا کردم. بهش گفتم سوال 20 چی میگه دروغ مجازه؟ برام ابهام داره و جواب 40 نشون میده تو میتونی تعیین کننده سرنوشت بازی زندگیم باشی. تفسیر دروغ تو کتم نرفت! با خودم گفتم دروغ دروغه! و نتیجه گرفتم خیانت بکنی اما راستشو بگی بهتره! ذهنمو خوند و گفت: بتو دروغ نمیگم! دارم روباز باهات بازی میکنم.
Eybaba آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 05:02 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.