داستان های یک عدد کاربر جدید:)
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-16-2018   #1 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

رنگین کمان داستان های یک عدد کاربر جدید:)

داستان های یک عدد کاربر جدید:)
سلام من تازه واردم تو این انجمن ولی خب قبلا توی وبلاگی که داشتم داستان زیاد مینویسم سعی میکنم داستان هام رو بنویسم اینجا امیدوارم خوشتون بیاد

داستان اول
"نمیدانم پدر و مادر واقعی من چه کسانی هستند؟؟حتی نمیدانم چرا دختر 3 ساله شان را در کوچه و خیابان رها کردند،فقط میدانم یک مربی بوکس من را پیدا کرد و من را بزرگ کرد.بگذارید واضح تر بگویم:سه ماهه بودم که پدر و مادرم مرا در یکی از خیابان های شلوغ،کنار یک باشگاه رها کردند.نمی دانم شب بود یا روز اما می دانم پس از مدتی حدود ساعت 9 شب،کیت مربی بوکس باشگاه که از آنجا رد شده بود صدای ناله های مرا شنید و به طرفم امد.یادمه هوا سرد بود.کیت که چهره مهربانی داشت با صدای خش داری گفت:مامانتو گم کردی خانم کوچولو؟؟نگاهش کردم:نه اونا منو اینجا ولم کردن...باران اشک امانم را بریده بود.کیت من را به خانه کوچکش برد و فردای آن روز همراه او به باشگاه رفتم و تمرینات بوکس را شروع کردم."
دفتر خاطراتمو بستم.این رو زمانی که 7 سالم بود و تازه نوشتن رو یاد گرفته بودم نوشتم.الان 10 سال گذشته.کیت برام مثل یه مادر بود.اون به من یاد داد مشت بزنم،حمله کنم،کیک و غذا بپزم اون به من یاد داد چجوری زندگی کنم.اسمم رو گذاشت سلی.الان 10 سال گذشته.من قهرمان بوکس جهان شدم و اون......اون زیر یه خروار خاک خوابیده


ببخشید یکم بد شد چون بعد از مدتی داستان ننوشتن این رو نوشتم امیدوارم داستان های بعدیم بهتر باشه
__________________
هیچ وقت بیخیآل چیزی نشو...(:💘💦
بآید انقدر تلآش کنی تا بهـ دستش بیارۍ😻💪🏼
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-19-2018   #2 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

سلام خوشحالم داستانم رو خوندید اینم داستان جدیدم ببخشید طول کشید لطفا اگه ایرادی داشت بگید

داستان دوم:
نشستم روی سکوی سنگی و به ابر ها زل زدم.قراره دوباره بعد از 2 سال ببینمش.براش یه شاخه رزهلندی با یه خرس قرمز خریده بودم ،ناگهان دستی جلوی چشام رو گرفت،از گرمای دست فهمیدم خودشه:رها تویی؟؟
خندید:سلام به آبجی کوچیکه ی باهوش..
دستش رو از جلوی چشمام برداشت و روی تخته سنگ روبروم نشست.
نگاهش کردم.حسابی تغییر کرده بود؛

از زیر شال معلوم بود موهای قهوه ای تیرش رو که تا نزدیکای آرنجش میرسید تا زیر گوشش کوتاه کرده بود و لاغرتر شده بود.شاخه رز و خرس رو بهش دادم و بغلش کردم.بعد از 2 سال انگار دنیا رو بهم داده بودن،قطره های اشک از روی گونه ام لیز میخورد و روی مانتوش میریخت.احساس کردم اونم داره گریه میکنه،صدای هق هقش می اومد.دوباره نشستیم سر جاهامون و بهش گفتم:میدونی تو این دو سال چقد دلم برات تنگ شده بود؟؟میدونی هر شب موقع خواب خاطره هامون یادم می افتاد و بالشم از اشک خیس میشد؟؟میدونی چقدر تنها بودم؟؟
لبخند زد...از همان لبخند هایش که کاری میکند آدم دلش غنج برود...گفت:یادته سر ته دیگ دعوا میکردیم؟؟یادته پایین موهات آدامس چسبوندم؟؟
باز هم گریه ام گرفت:من همه اینارو دو ساله دارم دوره میکنم...دو ساله کل 18 سالی که با هم بودیم هر روز برام دوره میشه...
رها خندید و گفت:رضوانه بس کن دیگه!!بریم خونه خیلی خستم...
از روی تخته سنگ بلند شدم و گفتم:بریم...
دستم رو گرفت و کل مسیر رو پیاده اومدیم...
با خودم فکر کردم به تمام 18 سالی که گذرونده بودیم..به تمام خنده های از ته دل و تمام دعواهای بی فایده..
قدر خواهریاااتوون رو بدونید

این داستان واقعی نیستاااا خودم ساختمش

نظراتتون رو بگید لطفا




santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-20-2018   #3 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kazeron's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

نوشته اصلي بوسيله santurr نمايش نوشته ها
سلام خوشحالم داستانم رو خوندید اینم داستان جدیدم ببخشید طول کشید لطفا اگه ایرادی داشت بگید

داستان دوم:
نشستم روی سکوی سنگی و به ابر ها زل زدم.قراره دوباره بعد از 2 سال ببینمش.براش یه شاخه رزهلندی با یه خرس قرمز خریده بودم ،ناگهان دستی جلوی چشام رو گرفت،از گرمای دست فهمیدم خودشه:رها تویی؟؟
خندید:سلام به آبجی کوچیکه ی باهوش..
دستش رو از جلوی چشمام برداشت و روی تخته سنگ روبروم نشست.
نگاهش کردم.حسابی تغییر کرده بود؛

از زیر شال معلوم بود موهای قهوه ای تیرش رو که تا نزدیکای آرنجش میرسید تا زیر گوشش کوتاه کرده بود و لاغرتر شده بود.شاخه رز و خرس رو بهش دادم و بغلش کردم.بعد از 2 سال انگار دنیا رو بهم داده بودن،قطره های اشک از روی گونه ام لیز میخورد و روی مانتوش میریخت.احساس کردم اونم داره گریه میکنه،صدای هق هقش می اومد.دوباره نشستیم سر جاهامون و بهش گفتم:میدونی تو این دو سال چقد دلم برات تنگ شده بود؟؟میدونی هر شب موقع خواب خاطره هامون یادم می افتاد و بالشم از اشک خیس میشد؟؟میدونی چقدر تنها بودم؟؟
لبخند زد...از همان لبخند هایش که کاری میکند آدم دلش غنج برود...گفت:یادته سر ته دیگ دعوا میکردیم؟؟یادته پایین موهات آدامس چسبوندم؟؟
باز هم گریه ام گرفت:من همه اینارو دو ساله دارم دوره میکنم...دو ساله کل 18 سالی که با هم بودیم هر روز برام دوره میشه...
رها خندید و گفت:رضوانه بس کن دیگه!!بریم خونه خیلی خستم...
از روی تخته سنگ بلند شدم و گفتم:بریم...
دستم رو گرفت و کل مسیر رو پیاده اومدیم...
با خودم فکر کردم به تمام 18 سالی که گذرونده بودیم..به تمام خنده های از ته دل و تمام دعواهای بی فایده..
قدر خواهریاااتوون رو بدونید

این داستان واقعی نیستاااا خودم ساختمش

نظراتتون رو بگید لطفا




داستانات زیبا هستن وساده البته من داستان خوان نیستن ولی نکته ای که دربار ه ی نویسنده گی مد نظرم هست اینه که باید ا ز یک ایده ای که وجو ددارد الهام بگیری امانند چون من شخصیت دانا دوستم را میدانم و میدانم که او شهریوری است از این موضوع استفاده کرده و در شخصیتش رفته و شخصیت یک شهریوری را واردداستانم میکردم یا موهای زیبایمعشوق را میبینم و از ان الهام میگیرم
__________________
دلا خوکن در این زندان فریب این و آن بینی
kazeron آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 هفته پيش   #4 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

نوشته اصلي بوسيله kazeron نمايش نوشته ها
داستانات زیبا هستن وساده البته من داستان خوان نیستن ولی نکته ای که دربار ه ی نویسنده گی مد نظرم هست اینه که باید ا ز یک ایده ای که وجو ددارد الهام بگیری امانند چون من شخصیت دانا دوستم را میدانم و میدانم که او شهریوری است از این موضوع استفاده کرده و در شخصیتش رفته و شخصیت یک شهریوری را واردداستانم میکردم یا موهای زیبایمعشوق را میبینم و از ان الهام میگیرم
سلام ممنونم از راهنمایی شما..من هم یک سری چیزها را از شخصیت خودم برداشتم امیدوارم بتونم در داستان های بعدی این نکته رو بیشتر استفاده کنمممنون از راهنماییتونمن قبلا بیشتر رمان مینوشتم توی وبلاگی که داشتم خیلی داستان ننوشتم و ممنون از نظرتون
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 4 هفته پيش   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
gorbat's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

دیر اومدی
فلن ک سایت ملوم ني بمونه یا منهدم بشه
gorbat آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 4 هفته پيش   #6 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
sheyda_zand's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

قشنگه .. ادامه بده .
sheyda_zand آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 4 هفته پيش   #7 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
sheyda_zand's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

من داستان بلند دوسدارم
sheyda_zand آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 4 هفته پيش   #8 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
momoosh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

موفق باشی ادامه بده
__________________

نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمیکند
من از سکوت موریانه میترسم !!

momoosh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 هفته پيش   #9 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

ممنون از نظرات همتون حتما داستان بلند هم میزارم شاید امروز یه داستان کذاشتم نمیدونم باید بیاد تو ذهنم
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 هفته پيش   #10 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

داستان سوم:انگیزشی
دختر ویلچر رو جا به جا کرد و یاد حرف های یواشکی دکتر به مادرش افتاد که او شنیده بود:دیگه نمیتونه راه بره...متاسفم...پاهاش دیگه حرکت نمیکنه.
یه قطره اشک دیگه ریخت روی یکی از گلهای لباسش...
باید چه کاری میکرد؟؟
خودش رو به دست تقدیر میسپرد یا.....
یا تلاش میکرد و راه میرفت...
راه دوم را انتخاب کرد...
آرام ویلچر را به دیوار کنار تختش تکیه داد و به دسته ی ویلچر فشار آورد تا بلند شود...
زمین خورد...
اشک ریخت و دماغ خونی اش را پاک کرد...
دوباره...
دوباره و دوباره...
گفته های مادرش درون ذهنش چرخید:تو نمیتونی...یه کار دیگه رو شروع کن...ویلچر که غول نیست...دکتر عاقل تر یا تو؟؟...ولش کنید آخرش میفهمه نمیتونه.
درون تختش دراز کشید و اشک ریخت...
به زور روی ویلچر نشست و در اتاق را قفل کرد:از این به بعد تا وقتی که راه برم فقط در اتاق رو برای اینکه غذام رو بیارید باز میکنم...
هر بار مادرش براش غذا می آورد شروع میکرد به نصیحت کردن و اون رو از تلاش منصرف کردن اما دختر قبول نمیکرد و باز سعی میکرد.
مادر،خواهر و برادرش برای تعطیلات سه ماهه از خونه رفتند اما دختر قبول نکرد با آنها برود و تمریناتش را ادامه داد...

هر روز چندین بار می افتاد...
دست و پاهاش کبود و زخمی بود...
بعد از یک هفته روی پاهاش ایستاد و با یه کیک کوچک جشن گرفت...
سعی کرد راه برود...
باز هم افتادن های مداوم اما دختر تسلیم نمیشد...
تیرماهی بود...
یک تیرماهی جسور و لجباز...
بعد از مدتی توانست با عصا راه برود...
خوشحال بود...
باران میبارید...
خودش لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون زد...
با عصا کل محل را دور زد و قطرات باران را بعد از یکسال حس کرد...
یکسال هیچ جا نرفتن...
یکسال همیشه ویلچر نشین بودن...
یکسال وابسته بودن به دیگران...
تمام شد...
همه اینها درست روز تولد 14 سالگی اش تمام شد...

مادرش به دختر گفت بهتر است بقیه ی عمر را با عصا ادامه دهد اما دختر میخواست بدون عصا راه برود،بدود،برقصد و مانند دیگر دختران زندگی کند...
مادرش او را به ویلای قدیمی شان فرستاد...
دختر دوباره شروع کرد...
عصا را سفت گرفت...
لبانش را غنچه کرد و...
و ناگهان عصا را ول کرد...
زمین خورد...
دوباره ایستاد و به دیوار تکیه کرد...
انگشتانش را ول کرد...
ایستاد...
روی پاهایش بدون عصا ایستاد...
خندید و اشک های شوق گونه اش را پر کردند...
خواست قدم بزند...
دوباره افتاد...
کشان کشان خودش را به طرف تلفن رساند و شماره گرفت:الوووو
الووو
-الو سلام
+سلام مامان من بدون عصا ایستادم.مامان من آخرش میتونم به آرزوم برسم...میتونم مثل بقیه دخترا راه برم،دوم و برقصم میتونم مثل بقیه زندگی کنم...
-تارا بس کن...تا اینجاشم یه معجزه بود تو نمیتونی قبول کن...کله شق نباش و اگه قبول میکنی با عصا ادامه بدی بگو تا بیارمت خونه وگرنه جات اینجا نیست...
اشکهایش سرازیر شد و تلفن را قطع کرد...
دوباره تمریناتش را شروع کرد...
چند هفته ای طول کشید تا بتواند قدم بردارد...
وقتی اولین گام را برداشت قطرات اشک صورتش را پر کرد...
دومین قدم...
سومین قدم...
کل ویلا را قدم زد...
داخل حیاط شروع کرد به دویدن...
باز هم باران میبارید...
زیر باران میدوید و میخندید...
موهایش خیس شد...
پایش را حس میکرد،راه میرفت،میدوید،میرقصید،میپر ید...
به طرف خانه شان رفت...
زنگ در را زد...
مادرش در را باز کرد و با تعجب به او نگاه کرد:تارا تو بدون عصا؟؟
خندید:آره مامان من تونستم.شما ها هیچوقت قدرم رو ندونستید...همیشه تحقیرم کردید...ولی من تونستم...
-بیا تو دخترم...
با خشم گفت:نه...دیگه نه...من میرم ولی یادتون باشه کاراتون رو...بازم مرسی که باعث شدین بتونم روی پاهایٍ خودم وایسم.
مادر اشک ریخت و تارا رفت...
تارا رفت و زندگیٍ تازه ای را آغاز کرد...
سراغ رزمی رفت...
قهرمانٍ جهان شد...
به راستی اگر دخترک اراده نمیکرد چه میشد؟؟
این داستان ساخته ی ذهن خودم بود امیدوارم خوشتون بیاد
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 2 هفته پيش   #11 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

سلام دوباره برگشتم یه امیدوارم امروز بتونم دوباره داستان بزارم لطفا نظراتتون رو درباره ی داستان انگیزشیم هم بگید
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #12 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
werer's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

افرین برشما
werer آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 5 روز پيش   #13 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

نوشته اصلي بوسيله werer نمايش نوشته ها
افرین برشما
ببخشید پیامتونو دیر دیدم
ممنونم از تعریفتون امیدوارم بتونم بهتر و بهتر داستان بنویسم
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 5 روز پيش   #14 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
momoosh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

خوب می نویسی
momoosh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 5 روز پيش   #15 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
santurr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های یک عدد کاربر جدید:)

نوشته اصلي بوسيله momoosh نمايش نوشته ها
خوب می نویسی
خیلی ممنونم
santurr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
داستان کوتاه

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:47 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.