اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟ - صفحه 4
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > دهکده جهانی هم‌میهن > پای درد دل شما
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پای درد دل شما پای درد دل شما هم میهنان عزیز. به عبارتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 10-12-2011  
باصفای هم میهن
 
mohammad.hasan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

من ميگم مادر عزيزم از روزي كه رفتي چراغ اين خونه هم خاموش شده
مادر چراغ خونه بودي وقتي ميبينم بچه اي رو با مادرش دارن تو خيابون يا كوچه باهم هستن خيلي حسوديم ميشه و اينكه ميگم مادر دوستت دارم و تا آخرين لحظه عمرم به يادتم
__________________
من اگر نقاش بودم ، کربلا را می کشیدم ، یک بیابان سرخ لاله ، نینوا را می کشیدم ، دشتی از گلهای پرپر ، نقشی از حلقوم و خنجر نقشی از عباس حیدر ، اشکی از طفلان زینب ، منظر نور هدایت کربلا را می کشیدم
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
mohammad.hasan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
172 نفر نوشته را پسندیده اند
100percentsaeid, a.k111, a.n125, adeli1356, adib.moadab, afarid, afrasiab, afsaneh61, ahn1372, ainaz-69, akbar54, akbaraqa21, ali.aqa, ali.radin, ali.reza63, alireza2008, alone_composer, amin8978, Amir-nasooz, amirali021., amirali1357, aqa.moallem, aqaye.khas, aqaye.modir, Armin58, asrin2570, aviator, azerbaijanlilar, aziz.jooon, aziz.khan, b313, Bahare jon, beacon, bita68, blackswan, bmn.n, boosal, Brandon, canary, ceshibel, Eybaba, far-k, farahnaz, forogh99, fouliya, gelareh67, hadiss, hadis_a, hamid.khan60, hani74, Hanna, hashem.shirazi, hasti21, hayla, hesam19, heyfenan, hmn111, hossein-a, hse.n, hugo, imp4ct, irani110, irfanaref, jaleel2007, k.mn, kaktoos.sabz, kambizmovahedi, karbare.majazi21, khanum.khanumi, kimiagar, kiyana, Leopardo, lidaaa, life67, lord007, lost_love, lovelylove, madarshowar, Mahbanoo60, mahdi136294, mahmonir11, mahmood.1362, mahtab123, mamankhanum, maral.jeyran, marde.barfii, marjan1, MARY-KHOSH, maryam63., maryam634, maseeh, matisa, mehran1382, meykhaneh.meykadeh, Milaad, mina_a, minu, mohamaam.karim0258, mohamedreza, mohsen_rc, momoosh, montazer., mr.malekian, msn110, nakar, Navid_N, Nilaa, nopq, noshin65, osted.daneshgah, Parand, parisa1367, parivash, pesare.sheitoon, psh_milad, qamaar, r.a67, r.mn, rad1515, rahg0zar, rasoool.1364, rea1362, reza123, Rezaa, ronas.ara, s.n110, saaber67, saba22, sabra, sadeq1355, saeed.khani30, saeedeh.64, sahar23, sahar990, samir.sa, samira61., sanaz.sanay, saqiye.eshq, sara.63, sara.khanumi, saraunique, se7en, sedaqat.sherafat, sepideh.59, setare72, setareh11, sevim, shadab, shadow.world, shahpari, shikpo0sh, shirinb, simaazad, sky.n, snowqueen, sohaa, sokoteshab, somayeh123, swt021, tahora, taniya, tarane18, taranomebahar, Toktam, tottoro, varzeshkar.javani, yasna19, yazahra02, yohan, zahra1391, zibo, _snowgirl
قديمي 12-21-2011   #46 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
shadab's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

نوشته اصلي بوسيله yarane_ba_eshg نمايش نوشته ها
من ميگم مادر عزيزم از روزي كه رفتي چراغ اين خونه هم خاموش شده
مادر چراغ خونه بودي وقتي ميبينم بچه اي رو با مادرش دارن تو خيابون يا كوچه باهم هستن خيلي حسوديم ميشه و اينكه ميگم مادر دوستت دارم و تا آخرين لحظه عمرم به يادتم
منم دقیقا همینو میگم
shadab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-22-2011   #47 (لینک نوشته)
جنگجوی بی سپر
 
Meysam20emineNt's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

خدا رفتگان همه رو بیامرزه مخصوصا مادرهارو

من اگه قرار باشه در مورد مادرم چیزی بگم بهش میگم کاش بودی و نمیرفتی ...
اگه بودی تمام مسیر زندگیمون عوض میشد ..... شاید تمام مسیر زندگی خانواده ما فرق میکرد و اوضاع این نبود که الانه ....... شب یلدها همه هستن ..... شب عید همه دور همیم ..... ولی ......
اگه بودی همه چیز فرق میکرد ولی حالا که قرار به رفتن بود ........ کاش لا اقل خاطره ای ازت تو ذهنم بود ....
__________________
اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
Meysam20emineNt آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2011   #48 (لینک نوشته)
* GIRL Hurricane *
 
ahang22's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

ادم وقتی مادر نداره فکر میکنه فقط اون مادر نداره ولی خیلی بده که حتی خواهر برادر هم نداشته باشی بوی مادر بدناگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
__________________








اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
ahang22 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #49 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
afsoos's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

میگم: مادرم توی این دنیاوبا این همه نارفیق تنهاتو تکیه گاهمی تنهام نزار.
__________________
برای هرزگی،هزار راه هست اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به ، "پاکدامنی"کثیف نیست.
afsoos آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #50 (لینک نوشته)
* GIRL Hurricane *
 
ahang22's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

وقتی بقیه از مادراشون میگن میفهمم چی ندارماگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
ahang22 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #51 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
rojin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

من اونم من!!!!!!!!!!!
کم میارم واقنماااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ماااااااااااااااااااااااا ااااااااااان جوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووونم
rojin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #52 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
sogoli1389's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

مادر دوستت دارم
__________________
آنان كه برای با هم بودن نیاز به دلیل مادی دارند. مدتها پیش عشق را در خود كشته اند. عشق جهان را می سازد نه جهان عشق را.
sogoli1389 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #53 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
sogoli1389's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

دروغ های مادرم

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود كه به من گفت.

زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم كارهاي منزل را تمام مي‎كرد و بعد براي صيد ماهي به نهر كوچكي كه در كنار منزلمان بود مي‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يك دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد كند.. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده كرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي كردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتي را كه به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎كرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود كه او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل كند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني كه من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود كه مادرم به من گفت.

قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم كه وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد كه قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه كرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي‏باريد. مادرم دير كرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎كند. ندا در دادم كه، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه كارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود كه مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار كردم كه مادرم با من بيايد.. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي كه زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم كه خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر كشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق كرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني كه تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. مي‏بايستي تمامي نيازها را برآورده كند. زندگي سخت دشوار شد و ما اكثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديك منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏فرستاد. وقتي مشاهده كرد كه وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏شود، به مادرم نصيحت كرد كه با مردي ازدواج كند كه بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه كه مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نيازي به محبّت كسي ندارم...." و اين پنجمين دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم كه حالا وقت آن است كه مادرم استراحت كند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي‏توانست به در منازل مراجعه كند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏خريد و فرشي در خيابان مي‏انداخت و مي‏فروخت. وقتي به او گفتم كه اين كار را ترك كند كه ديگر وظيفهء من بداند كه تأمين معاش كنم. قبول نكرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء كافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود كه به من گفت.

درسم را تمام كردم و وكيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يك شركت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس كردم خوشبختي به من روي كرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ديدم و زندگي بديعي كه سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش كردم كه بيايد و با من زندگي كند. امّا او كه نمي‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم."
و اين هفتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود كسي از او مراقبت كند و در كنارش باشد. امّا چطور مي‏توانستم نزد او بروم كه بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها كردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود كه همهء اعضاء درون را مي‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود كه من مي‎‏شناختم. اشك از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:
"گريه نكن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎كنم." و اين هشتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
اين سخن را با جميع كساني مي‎گويم كه در زندگي‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن كه از فقدانش محزون گرديد.
اين سخن را با كساني مي‎گويم كه از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد كه چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل كرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد.
مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور كه مرا از كودكي تحت پرورش خود قرار داد
sogoli1389 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-24-2011   #54 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
farhang's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

میگم مادر:
تراستایش میکنم
__________________
[i]مراقب من باش[...از من...فقط تو مانده ای../I]
farhang آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #55 (لینک نوشته)
الــــهــــه مــــهـــــــــر
 
technologist's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

عشق منه
__________________
اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
technologist آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2011   #56 (لینک نوشته)
قلبی برای همه
 
GALAXY's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

مادرم:

میخواستم یه چیزی در وصفت بگم ولی هیچ لفظی رو لایق مقامت ندیدم

فدات بشم

حاضرم دار و ندارم رو بدم فقط برگردی تا یه بار دیگه پاتو ببوسم
__________________
.
GALAXY آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2011   #57 (لینک نوشته)
#سـآرآییسـم
 
dezideria's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

مامان...تا آخرش باهام باش...من بهت نیاز دارم.
__________________
.
.
.
بخند و مُعجزه کن

dezideria آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-26-2011   #58 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
searcher's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

به بهشت نمیرم اگر مادرم اونجا نباشه
searcher آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-26-2011   #59 (لینک نوشته)
...تنها...
 
Navid_N's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

زندگیمه
__________________
Don't go for looks
they can deceive
Don't go for wealth
even that fades away
Go for sum1 who makes u
smile becoz only a smile makes
a dark day seem bright

Navid_N آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-07-2012   #60 (لینک نوشته)
باصفای هم میهن
 
mohammad.hasan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : اگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟

نوشته اصلي بوسيله ahang22 نمايش نوشته ها
دلم برات تنگ شده[IMG]
http://www.3eke.ir/forum/Smileys/yahoo/7.gif[/IMG]

نوشته اصلي بوسيله shadab نمايش نوشته ها
منم دقیقا همینو میگم
نوشته اصلي بوسيله Meysam20emineNt نمايش نوشته ها
خدا رفتگان همه رو بیامرزه مخصوصا مادرهارو

من اگه قرار باشه در مورد مادرم چیزی بگم بهش میگم کاش بودی و نمیرفتی ...
اگه بودی تمام مسیر زندگیمون عوض میشد ..... شاید تمام مسیر زندگی خانواده ما فرق میکرد و اوضاع این نبود که الانه ....... شب یلدها همه هستن ..... شب عید همه دور همیم ..... ولی ......
اگه بودی همه چیز فرق میکرد ولی حالا که قرار به رفتن بود ........ کاش لا اقل خاطره ای ازت تو ذهنم بود ....
نوشته اصلي بوسيله ahang22 نمايش نوشته ها
ادم وقتی مادر نداره فکر میکنه فقط اون مادر نداره ولی خیلی بده که حتی خواهر برادر هم نداشته باشی بوی مادر بدناگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
نوشته اصلي بوسيله afsoos نمايش نوشته ها
میگم: مادرم توی این دنیاوبا این همه نارفیق تنهاتو تکیه گاهمی تنهام نزار.
نوشته اصلي بوسيله ahang22 نمايش نوشته ها
وقتی بقیه از مادراشون میگن میفهمم چی ندارماگه بهت بگن يه جمله در مورد مادرت بگو چي ميگي؟
نوشته اصلي بوسيله rojin نمايش نوشته ها
من اونم من!!!!!!!!!!!
کم میارم واقنماااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ماااااااااااااااااااااااا ااااااااااان جوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووونم
نوشته اصلي بوسيله sogoli1389 نمايش نوشته ها
مادر دوستت دارم
نوشته اصلي بوسيله sogoli1389 نمايش نوشته ها
دروغ های مادرم

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود كه به من گفت.

زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم كارهاي منزل را تمام مي‎كرد و بعد براي صيد ماهي به نهر كوچكي كه در كنار منزلمان بود مي‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يك دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد كند.. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده كرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي كردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتي را كه به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎كرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود كه او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل كند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني كه من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود كه مادرم به من گفت.

قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم كه وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد كه قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه كرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي‏باريد. مادرم دير كرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎كند. ندا در دادم كه، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه كارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود كه مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار كردم كه مادرم با من بيايد.. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي كه زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم كه خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر كشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق كرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني كه تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. مي‏بايستي تمامي نيازها را برآورده كند. زندگي سخت دشوار شد و ما اكثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديك منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏فرستاد. وقتي مشاهده كرد كه وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏شود، به مادرم نصيحت كرد كه با مردي ازدواج كند كه بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه كه مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نيازي به محبّت كسي ندارم...." و اين پنجمين دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم كه حالا وقت آن است كه مادرم استراحت كند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي‏توانست به در منازل مراجعه كند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏خريد و فرشي در خيابان مي‏انداخت و مي‏فروخت. وقتي به او گفتم كه اين كار را ترك كند كه ديگر وظيفهء من بداند كه تأمين معاش كنم. قبول نكرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء كافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود كه به من گفت.

درسم را تمام كردم و وكيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يك شركت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس كردم خوشبختي به من روي كرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ديدم و زندگي بديعي كه سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش كردم كه بيايد و با من زندگي كند. امّا او كه نمي‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم."
و اين هفتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود كسي از او مراقبت كند و در كنارش باشد. امّا چطور مي‏توانستم نزد او بروم كه بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها كردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود كه همهء اعضاء درون را مي‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود كه من مي‎‏شناختم. اشك از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:
"گريه نكن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎كنم." و اين هشتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت.

وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
اين سخن را با جميع كساني مي‎گويم كه در زندگي‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن كه از فقدانش محزون گرديد.
اين سخن را با كساني مي‎گويم كه از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد كه چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل كرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد.
مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور كه مرا از كودكي تحت پرورش خود قرار داد
نوشته اصلي بوسيله farhang نمايش نوشته ها
میگم مادر:
تراستایش میکنم
نوشته اصلي بوسيله technologist نمايش نوشته ها
عشق منه
نوشته اصلي بوسيله GALAXY نمايش نوشته ها
مادرم:

میخواستم یه چیزی در وصفت بگم ولی هیچ لفظی رو لایق مقامت ندیدم

فدات بشم

حاضرم دار و ندارم رو بدم فقط برگردی تا یه بار دیگه پاتو ببوسم
نوشته اصلي بوسيله dezideria نمايش نوشته ها
مامان...تا آخرش باهام باش...من بهت نیاز دارم.
نوشته اصلي بوسيله searcher نمايش نوشته ها
به بهشت نمیرم اگر مادرم اونجا نباشه
نوشته اصلي بوسيله navid_furmole نمايش نوشته ها
زندگیمه
ممنونم دوستان گلم خیلی ممنون
mohammad.hasan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
مورد, ميگي؟, مادرت, بگن, جمله

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:20 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.