تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > هم اندیشی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

هم اندیشی هم اندیشی و همفکری

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 04-01-2012  
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Icon17 بهانه ای برای هم اندیشی


تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد ‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

"استاد کیوان شاهبداغی"



با تقدیم و احترام به شما دوستان عزیزم

از این پس این تاپیک جایگزین کافه هم میهن خواهد شد

هر چه میخواهید و به هر بهانه ای میتوانید در این تاپیک به یادگار بسپارید

امید دارم یادگارتان ماندگار در یادها بماند .


ويرايش توسط realworld_but : 07-06-2013 در ساعت 08:16 PM
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
119 نفر نوشته را پسندیده اند
92sa, Alamatesoal, albert, aliye, amirshakori, anahita11, anahitabita, Antonio*, armin20, aryana621, asemann, asemoni, asenan, asheg1, ashk, askary29, asma, AtriN, aziiiiin, azizjoon, b313, babay_fariba, babone, bahar20, baran2011, blueeagleone, Bozorgmehr, Brandon, danial0099, desertrose60, dilak, dinpajoohan, donea, Eclipse, elahe1, elnaz-20, estazis, f-m-7, farahnaz, farhang, gharibion, gheshlagh, hadixy, hamzah69, Hanna, hashem1359, hengameh1, hosainbolboli, hrz57, ibahman, ice_girl, Iranchap, iren, irfanaref, jamshid, javad-roshan110, khooshe, kimiy_jojo, kymya, lovelylove, m-----h, m64am53d, madarshowar, Mahbanoo60, mahbub91, mani5665, margeshirin, Marjaan, marlon, MARY-KHOSH, matisa, memol1, MilMan, mobinatehrani, mohaddeseh, mohammad66, mosafer_, moshref, MRSBOY, nameless, nasr12, na_shenas, Night, nopq, noshin000, ostoreh94, Parand, pare-parvaz, pary66, pesaram, porya123, pupi, rad1515, Rayan, rayka, reza81, ronas.ara, ruya, saeedalone, sahar20, sajjadmolavi, salamati, Sanam, se7en, searcher, sepantman, shabab, shabnam98i, soostak, tahora, Toktam, wahnsinnig, wooer, yaghma, yare-emam, yavar-0729, yazahra02, zare, zibo
قديمي 08-13-2016   #1561 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
siaarra's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض خنده درفرهنگ ایران ،

خنده درفرهنگ ایران ، شکفته شدن ِ هستی ِ خود ِ انسان ، یا گسترده شدن بُن ژرف خود ِانسان ازشادی است . شادی ، سراسر هستی وتن انسان را میگشاید و ازهم بازمیکند و این خنده است . هستی ِ انسان ، درزاده شدن درگیتی ، میخندد . درفرهنگ ایران ، به کسی ویا به چیزی که خنده داراست ، خندیدن، خنده نیست . انسان ، از کاریا « گفتار ِتهی ازخرد ِ» دیگران نمی خنددد ، بلکه شادی ازشکوفه کردن خرد ، درسراپای وجود خود انسان ، خنده میشود . انسان ، نیاز بدان ندارد که چیزی یا کسی را بیابد که خنده داراست، تا بدان بخندد . انسان ، به خودش هم نمی خندد . بلکه ، خنده ، شادی ِ ژرف ، ازهستی یافتن درگیتی ، و از«خود، سرچشمه زایا شدن » است . هستی انسان ، دربازو گشوده وروشن شدنست که خندانست.....پروفوسور منوچهر جمالی...
siaarra آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-13-2016   #1562 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
siaarra's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض باور زمان فانی و گذرا پروژه انگلیسی (نیوتونی) برای مالکیت جهانه

باور زمان فانی و گذرا پروژه انگلیسی (نیوتونی) برای مالکیت جهانه......!!!..زمان متحول کننده و شکوفا کننده است....ما مث دونه ایم که باید سبز بشیم و به رستگاری برسیم....!!!....زمان خطی زمان انگلیسی نیوتونیه.....زوان نمیگذره و کش میاد و ما در کشش زمان نقش زندگیمون رو میکشیم....
siaarra آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-22-2016   #1563 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

حکمت همواره در این خلاصه میشود که راه چگونه درست زیستن را بفهمیم و درک کنیم .
__________________

****
پروردگارا صلح را بر زمینمان حاکم کن
گزند و آزار را از میان انسانها دور دار
گشاده دستی و بخشش را در بین انسانها فراوان کن
خرد را رهنمای زندگیمان کن
و در دعاها همیشه با خلوص مهر و صلح و صفا را بر لبانمان جاری ساز .

realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-07-2016   #1564 (لینک نوشته)
همکار هم اندیشی و خواندنی ها
 
amirshakori's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

ستاره پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی


اگر کسی برای ما بسیار ارزشمند باشد،
باید این راز را از او پنهان کنیم، چنان که گویی جنایتی را پنهان می کنیم.
این واقعیت خوشایند نیست، اما حقیقت دارد آدمها طاقت مهربانی بسیار را ندارند.
__________________

بگذار همیشه دریای بیکران میهمان قلبت باشد

هیچ کس از بوته ای در گلدانی کوچک، انتظار درخت شدن ندارد.
بهانه ای برای هم اندیشی
amirshakori آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-07-2016   #1565 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
ronas.ara's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه دوستان عزیز و بزرگوارم .


تو شادی ها را در بین خانه های مردم پخش کن ،

و به خانه ات برگرد ، آنگاه خواهی دید ،

خیلی بیشتر از آنکه پخش کرده بودی به خانه خودت برگشته اند .

روناس آرا
__________________
گفتگو تنها راه نجات بشر است ، ملتی که نتواند ،
گفتگو کند محکوم به شکست است.
روناس آرا




بهانه ای برای هم اندیشی
ronas.ara آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-20-2016   #1566 (لینک نوشته)
همیار تالار بانوان
 
asemoni's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

یک زن تنها به مردی که دوستش دارد
صدها بار شانس دوباره میدهد.....


ایلهان برک
__________________
به چه کَس باید گُفت؟
با تو انسانم ُ خوشبخت تَرینم...

اخوان ثالث

بهانه ای برای هم اندیشی
asemoni هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 11-30-2016   #1567 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

«سرود آفرینش»
ترجمه نسبتاً آزاد اما وفاداری از مقدمه منظومه طولانی
«سفر تکوین» یکی از «دفترهای سبز» شاندل؛
نویسنده و شرق‌شناس فرانسوی‌نژاد زاده تونس:

«در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود»
و «کلمه»، بی‌زبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه می‌تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با «نبودن»، چگونه می‌توان «بودن»؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرف‌هایی هست برای «گفتن»،
که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.
و حرف‌هایی هست برای «نگفتن»؛
حرف‌هایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی‌آرند.
حرف‌هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند،
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد،
حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا،
که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،
و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیده‌اند؛
کلماتی که پاره‌های «بودنِ» آدمی‌اند...
اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند،
اگر یافتند، یافته می‌شوند
و
در صمیم «وجدان» او، آرام می‌گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می‌کشند و، دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب برمی‌افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می‌زد و بی‌قرارش می‌کرد.
و عدم چگونه می‌توانست «مخاطب» او باشد؟
هر کسی گمشده‌ای دارد،
و خدا گمشده‌ای داشت.
هر کسی دو تا است و خدا یکی بود.
هر کسی، به اندازه‌ای که احساسش می‌کنند، «هست».
هر کسی را نه بدانگونه که «هست»، احساس می‌کنند،
بدانگونه که «احساسش» می‌کنند، هست.
انسان یک «لفظ» است، که بر زبان آشنا می‌گذرد،
و «بودن» خویش را از زبان دوست، می‌شنود.
هر کسی «کلمه»ای است:
که از عقیم ماندن می‌هراسد،
و در خفقان جنین، خون می‌خورد،
و کلمه مسیح است،
آنگاه که «روح‌القدس» ـ فرشته عشق ـ خود را بر مریم بی‌کسی، بکارت حسن، می‌زند و با یاد آشنا، فراموش‌خانه عدمش را فتح می‌کند و خالی معصوم رحمش را ـ که عدمی است خواهنده، منتظر، محتاج ـ از «حضور» خویش، لبریز می‌سازد و آنگاه، مسیح را که آنجا، چشم به راه «شدن» خویش بی‌قراری می‌کند، می‌بیند، می‌شناسد، حس می‌کند و این‌چنین، مسیح زاده می‌شود، کلمه «هست» می‌شود، در «فهمیده شدن»، «می‌شود». و در آگاهی دیگری، به خودآگاهی می‌رسد، که کلمه، در جهانی که فهمش نمی‌کند، «عدمی» است
که «وجود خویش» را حس می‌کند، و یا «وجودی» که «عدم خویش» را.
و «در آغاز،
هیچ نبود،
کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود».
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نیازمند اراده‌ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور،
اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود
و چگونه می‌توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می‌توانست مهر نورزد؟
«بودن»، «می‌خواهد»!
و از عدم نمی‌توان خواست.
و حیات «انتظار می‌کشد»،
و از عدم کسی نمی‌رسد.
و «داشتن» نیازمند «طلب» است.
و پنهانی بی‌تابِ «کشف»،
و «تنهایی» بی‌قرار «انس».
و خدا از «بودن» بیشتر «بود»،
و از حیات زنده‌تر
و از غیب پنهان‌تر
و از تنهایی تنهاتر
و برای «طلب»، بسیار «داشت»
و «عدم» نیازمند نیست
نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر
نه می‌شناسد، نه می‌خواهد و نه درد می‌کشد و نه انس می‌بندد
و نه هیچگاه بی‌تاب می‌شود
که عدم «نبودن» مطلق است
اما خدا «بودن» مطلق بود.
و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی‌خواست
و خدا «غنای مطلق» بود و هر کسی، به اندازه «داشتن‌هایش»، می‌خواهد.
و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی‌انتهای غیب مخفی شده بود.
و خدا زنده جاوید بود
که در کویر بی‌پایان عدم «تنها نفس می‌کشید».
دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه‌ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.
و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:
زمین را گسترد
و دریاها را از اشک‌هایی که در تنهایی‌اش ریخته بود پر کرد
و کوههای اندوهش را ـ
که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود ـ
بر پشت زمین نهاد؛
و جاده‌ها را ـ که چشم به راهی‌های بی‌سو و بی‌سرانجامش بود ـ بر سینه کوه‌ها و صحراها کشید،
و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت
و دریچه همواره فروبسته سینه‌اش را گشود،
و آههای آرزومندش را ـ که در آن از ازل به بند بسته بود ـ
در فضای بیکرانه جهان رها ساخت.
با نیایش‌های خلوت آرامش، سقف هستی را رنگ زد،
و آرزوهای سبزش را در دل دانه‌ها نهاد،
و رنگ «نوازش»های مهربانش را به ابرها بخشید،
و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت،
و بر پرده حریر طلوع، سیمای زیبا و خیال‌انگیز امید را نقش کرد.
و در ششمین روز، سفر تکوینش را به پایان برد.
و با نخستین لبخند هفتمین سحر، «بامداد حرکت» را آغاز کرد:
کوه‌ها قامت برافراشتند و رودهای مست، از دل یخچال‌های بزرگ بی‌آغاز،
به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند،
و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان بگریختند و، بی‌تاب دریا
ـ آغوش منتظر خویشاوند ـ
بر سینه دشت‌ها تاختند
و دریاها آغوش گشودند و... در نهمین روز خلقت،
نخستین رود به کناره اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس،
که از آغاز ازل، در حفره عمیقش دامن کشیده بود،
چندگامی، از ساحل خویش، رود را، به استقبال، بیرون آمد و رود،
آرام و خاموش،
خود را،
ـ به تسلیم و نیاز ـ
پهن گسترد،
و پیشانی نوازش‌خواه خویش ر
پیش آورد،
و اقیانوس
ـ به تسلیم و نیاز ـ
لب‌های نوازشگر خویش را
پیش آورد
و بر آن بوسه زد.
و این نخستین بوسه بود.
و دریا، تنهای آواره و قرارجوی خویش را در آغوش کشید،
و او را، به تنهایی عظیم و بی‌قرار خویش، اقیانوس، بازآورد.
و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.
و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود
و خدا می‌نگریست.
سپس طوفان‌ها برخاستند و صاعقه‌ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و:
باران‌ها و باران‌ها و باران‌ها!
گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه‌های هم برخاستند و مرتع‌های سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند...
و خداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می‌آمد و دریچه صبح را می‌گشود و، با چشم راست خویش، جهان را می‌نگریست و همه جا را می‌گشت
و هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، ازدیواره مغرب، فرود می‌آمد و نومید و خاموش، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرومی‌برد و هیچ نمی‌گفت.
و خداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا می‌آمد و، با چشم چپ خویش جهان را می‌نگریست و قندیل پروین را برمی‌افروخت و جاده کهکشان را روشن می‌ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می‌آویخت، تا در شب ببیند و نمی‌دید، خشم می‌گرفت و بی‌تاب می‌شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می‌کرد تا آن را بدرد و نمی‌درید و می‌جست و نمی‌یافت و...
سحرگاهان، خسته و رنگ‌باخته، سرد و نومید، فرود می‌آمد و قطره اشکی درشت، از افسوس، بر دامن سحر می‌افشاند و می‌رفت
و هیچ نمی‌گفت.
رودها در قلب دریاها پنهان می‌شدند و نسیم‌ها پیام عشق به هر سو می‌پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمی‌داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه خویش بر زمین می‌خرامیدند و یاس‌ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می‌افشاندند و اما خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی‌پایان ملکوتش بی‌کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می‌جست و نمی‌یافت. آفریده‌هایش او را نمی‌توانستند دید، نمی‌توانستند فهمید. می‌پرستیدندش، اما نمی‌شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود. پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه‌های گونه گونه‌اش غریب مانده است، در جمعیتِ چهره‌های سنگ و سرد، تنها نفس می‌کشید. کسی «نمی‌خواست»، کسی «نمی‌دید»، کسی «عصیان نمی‌کرد»، کسی عشق نمی‌ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت... و...
و خداوند خدا، برای حرف‌هایش، باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی‌شناخت، هیچ کس با او «انس» نمی‌توانست بست.
«انسان» را آفرید!
و این، نخستین بهار خلقت بود.
"دکتر علی شریعتی"
برگرفته از کتاب: هبوط در کویر
__________________
بهانه ای برای هم اندیشی

"کفشهایت چه خوشبختند در پا به پای تو.کفش، ابتکار پرسه های من بود !
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-09-2016   #1568 (لینک نوشته)
همکار هم اندیشی و خواندنی ها
 
amirshakori's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

ستاره پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

بهانه ای برای هم اندیشی

_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی
باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟
دستامو دور لیوان چای
سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم،
_گفتم : هیچکدوم

_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!
گفتم : اگه ماشین زمان داشتم،
نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.

گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟
گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ
تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای
همینجا پیش تو میموندم
.
amirshakori آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-30-2016   #1569 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

در قرار از حقیقت همواره رد پائی از ان باقی خواهد ماند .
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-27-2017   #1570 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

نشر دهیم....

بیایید بابت عرض خسته نباشید به عزیزان آتش نشان و به احترام شهدای
حادثه پلاسکو ،تحریم مواد منفجره روز چهارشنبه سوری امسال را اجرا کنیم .

بگذاریم انها به جای آماده باش در خیابانها در کنار خانواده باشند
لطفا برای فرهنگ سازی نشر دهید

بهانه ای برای هم اندیشی

آلمانيا به اين روش كه ياد گرفتنش خيلى هم سخت نيست"

ميگن "كوچه نجات"واقعاً ميتونه زندگى نجات بده یادبگيريم.

بهانه ای برای هم اندیشی

فرهنگ یعنی رفتار مردم در زمان حادثه ! دعای ژاپنی ها VS سلفی ایرانی ها !
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-29-2017   #1571 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mohaddeseh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

مردم خيال مى كنند پير
شدن يعنى بالغ شدن !
اما پيرى به جسم تعلق
دارد، همه پير مى شوند
اما لزوماً همه بالغ نمى شوند
بلوغ رشـدى «درونى» ست !

| اُشـو |
__________________
آن که هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد آن که از عهده هیچ کاری بر نمی آید هیچ نمی فهمد آن که هیچ نمی فهمد بی ارزش است ولی آن که می فهمد بی گمان عشق می ورزد هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد عشق بدان بزرگتر است......هر که فکر می کند همه میوه ها همان وقت می رسند که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند.
mohaddeseh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-09-2017   #1572 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mohaddeseh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

ارتش گرسنگی راه می‌رود
راه می‌رود تا دلی از عزای نان درآورد
تا دلی از عزای گوشت درآورد
تا دلی از عزای کتاب درآورد
تا دلی از عزای آزادی درآورد
راه می‌رود، پل‌ها را در می‌نوردد، چون دَمِ شمشیر می‌بُرد
راه می‌رود، درهای آهنین را می‌درّد، حصار دژها را واژگون می‌کند
پای در خون راه می‌رود.

ارتش گرسنگی راه می‌رود
با گام‌های تندر
با سرودهای آتش
با امید به‌بیرقِ شعله شکلش
با امید به‌امید.

ارتش گرسنگی راه می‌رود
شهرها را به‌دوش می‌کشد
با کوچه‌ها و خانه‌های تاریک‌شان،
دودکش‌های کارخانه‌ها را به‌دوش می‌کشد
و خستگی بی‌پایان خروجی کارخانه‌ها را.

ارتش گرسنگی راه می‌رود
به‌دنبال خویش می‌کشد و می‌برد
راسته‌های زاغه‌نشینان را
و آنان را که می‌میرند بدون مشت خاکی بر این خاک نامتناهی.

ارتش گرسنگی راه می‌رود
راه می‌رود تا گرسنگان را نان دهد.
تا آزادی دهد بدانها که ندارند
پای در خون راه می‌رود.

ناظم حکمت
برگردان : محمد علی سپانلو
mohaddeseh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-09-2017   #1573 (لینک نوشته)
گل سرخ
 
ava222's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

بد بودن همیشه راحت تر و ساده تر از خوب بودن است .
ولی من می خواهم سخت باشم ، می خواهم خوب باشم .
ava222 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-13-2017   #1574 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mohaddeseh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

وقتی انسان خود را با کسانی که در مرتبه بالای کمال هستند مقایسه می کند ؛
برای رسیدن به کمال آنها دو راه برایش وجود دارد :
یا این که خود ، آن مرتبه کمال را تحصیل کند و یا این که از کمال آنها بکاهد .
پس من یا باید کمال خود را افزایش دهم یا کمال دیگران را کاهش دهم تا بتوانم برتر از آن ها باشم .
اما چون روش دوم آسان تر است ، انسان بیشتر ترجیح می دهد کمال دیگران را بکاهد تا این که کمال خود را بیفزاید ؛ و این منشا حسد است .
به بیان دیگر انسان وقتی خود را با دیگران مقایسه می کند و کمالات بیشتری در دیگران می بیند ، حسادت می ورزد و سعی می کند کمالات را در وجود آن افراد بکاهد تا از این طریق برجستگی خود را نشان دهد .

ایمانوئل_کانت
mohaddeseh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 03-04-2017   #1575 (لینک نوشته)
همیار تالار بانوان
 
asemoni's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای هم اندیشی

مرد وقتی عاشق زنی می‌شود
در دل خود پنهانش می‌کند مبادا که دیگران او را بدزدند ،

اما زن وقتی عاشق شد آن را جار می‌زند تا کسی برای نزدیک شدن به آن مرد تلاش نکند .

مرد به خاطر یک عقیده هرکسی را قربانی می‌کند و زن به خاطر یک نفر هر عقیده‌ای را

مرد عقل است و زن قلب ...

به همین خاطر در هر رابطه‌ای زن بیشتر از مرد اذیت می‌شود
asemoni هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
اندیشی, بهانه

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:43 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.