بهانه ای برای هم اندیشی
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > هم اندیشی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

هم اندیشی هم اندیشی و همفکری

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 04-01-2012   #1 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Icon17 بهانه ای برای هم اندیشی

بهانه ای برای هم اندیشی

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد ‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

"استاد کیوان شاهبداغی"



با تقدیم و احترام به شما دوستان عزیزم

از این پس این تاپیک جایگزین کافه هم میهن خواهد شد

هر چه میخواهید و به هر بهانه ای میتوانید در این تاپیک به یادگار بسپارید

امید دارم یادگارتان ماندگار در یادها بماند .


ويرايش توسط realworld_but : 07-06-2013 در ساعت 08:16 PM
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
119 نفر نوشته را پسندیده اند
92sa, Alamatesoal, albert, aliye, amirshakori, anahita11, anahitabita, Antonio*, armin20, aryana621, asemann, asemoni, asenan, asheg1, ashk, askary29, asma, AtriN, aziiiiin, azizjoon, b313, babay_fariba, babone, bahar20, baran2011, blueeagleone, Bozorgmehr, Brandon, danial0099, desertrose60, dilak, dinpajoohan, donea, Eclipse, elahe1, elnaz-20, estazis, f-m-7, farahnaz, farhang, gharibion, gheshlagh, hadixy, hamzah69, Hanna, hashem1359, hengameh1, hosainbolboli, hrz57, ibahman, ice_girl, Iranchap, iren, irfanaref, jamshid, javad-roshan110, khooshe, kimiy_jojo, kymya, lovelylove, m-----h, m64am53d, madarshowar, Mahbanoo60, mahbub91, mani5665, margeshirin, Marjaan, marlon, MARY-KHOSH, matisa, memol1, MilMan, mobinatehrani, mohaddeseh, mohammad66, mosafer_, moshref, MRSBOY, nameless, nasr12, na_shenas, Night, nopq, noshin000, ostoreh94, Parand, pare-parvaz, pary66, pesaram, porya123, pupi, rad1515, Rayan, rayka, reza81, ronas.ara, ruya, saeedalone, sahar20, sajjadmolavi, salamati, Sanam, se7en, searcher, sepantman, shabab, shabnam98i, soostak, tahora, Toktam, wahnsinnig, wooer, yaghma, yare-emam, yavar-0729, yazahra02, zare, zibo
قديمي 04-01-2012   #2 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

پـای صحبـت های برنــارد شـاو ...



"جورج برنارد شاو"، سیمای درخشان درام انگلستان و استاد كمدی نویس عصر و منتقد اجتماعی بود که در نوشته هایش به دشواری های اخلاقى زمان خود مى پرداخت و در تلاش بود تا با استفاده از طنز و كنایه، هدف خود را بیان كند. برنارد شاو یکی از برترین نقادان موسیقی و تئاتر نسل خود (۱۸۵۶ - ۱۹۵۰) به شمار می رود تا جاییکه از او به ‌عنوان تواناترین نمایشنامه نویس بریتانیایی پس از "شکسپیر" یاد می کنند. در این پست گوشه ای از نوشته هایش را خواهید خواند :

علم تنها زمانی خطرناک می‌شود که خیال کند به هدف خود رسیده ‌است.

سکوت بهترین شکل بروز تمسخر است.

اولین وظیفه ما این است که فقیر نباشیم.

آزادی یعنی مسئولیت پذیری، برای همین اکثر آدم‌ها از آن وحشت دارند.

تمام حقایق بزرگ در ابتدا توهین به مقدسات تلقی می‌شوند سپس به سخره گرفته می شوند و در نهایت به عنوان امری بدیهی پذیرفته می شوند.

حسب و نسب زن و شوهر از رفتاری که موقع پرخاش و جدال با هم می‌کنند، معلوم می شود.

عده بسیار کمی از مردم در طول سال بیش از دو یا سه بار فکر می‌کنند. اما من با یکی، دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کرده ام.

وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.

ازدواج از این جهت محبوبیت دارد که حداکثر وسوسه را با حداکثر شانس در می آمیزد.

در زندگی دو تراژدی وجود دارد. اولی اینکه به مراد قلبت نرسی و دومی اینکه به آن برسی.

حواست باشد چیزی را که دوست داری، به دست آوری. در غیر اینصورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری، دوست بداری.

ترور شدید ترین نوع سانسور است.

هیچ عشق خالصانه ای وجود ندارد مگر عشق به غذا.

در هنگام آتش کدام نقاشی را در موزه ملی نجات خواهم داد؟ البته آنی که به در نزدیک تر است.

موفقیت هرگز اشتباه نکردن نیست، بلکه هرگز یک اشتباه را دوباره انجام ندادن است.

بیس بال یک مزیت بزرگ نسبت به کریکت دارد و آن این است که زود تمام می شود.

اولین عشق فقط یک حماقت کوچک با کنجکاوی بسیار است.

بی ریا بودن خطرناک است مگر احمق هم باشید.

هیچ چیز بهتر و آسان‌تر از طرفداری از فقرا یک نویسنده را ثروتمند نمی‌سازد.

کنفرانس محل اجتماع افرادی است که به تنهایی نمی‌توانند مشکلی را حل کنند، بنابراین گرد هم جمع می‌شوند تا به اتفاق به این نتیجه برسند که کاری نمی‌شود کرد.

وقتی پلنگی انسانی را می‌کشد به این می‌گویند وحشی‌گری اما وقتی انسانی پلنگی را می‌کشد به آن می‌گویند شکار.

عشق اشتباه فاحش فرد در تمیز دادن یک آدم معمولی از بقیه‌ی آدم‌های معمولی است.

وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات را!

تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت !

شما همه چیز‌ها را آنگونه که هست می‌بینید و می‌پرسید که "چرا" و من چیزها را آنگونه که هیچوقت نبوده‌اند تصور می‌کنم و می‌پرسم "چرا که نه؟"

ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

اگر شما یک سیب داشته باشید و من هم یک سیب و سیبها را با هم عوض کنیم، همچنان هر دویمان یک سیب داریم؛
اما اگر شما یک ایده داشته باشید و من هم یک ایده و اگر ایده هایمان را عوض کنیم، آنگاه هر کدام از ما دو ایده دارد.

هرگاه قصد شوخی دارم، حقیقت را بیان می‌کنم و این بزرگترین شوخی جهان است.

روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

ويرايش توسط realworld_but : 04-01-2012 در ساعت 08:32 PM
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-02-2012   #3 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

جمله عنوان اين تاپيك من رو بر آن داشت كه باز هم چند خطي رو خط خطي كنم ؛

چند شب پيش در حاليكه من توي آشپزخونه مشغول بودم ، دختر شش ساله‌ام با هيجان اومد پيش من و از ازم پرسيد : «مامان ، آرزوت چيه؟» گفتم :«آرزوم... اينه كه تو بزرگ بشي و درس بخوني و يه خانم دكتر بشي...» دخترم گفت :«نه... اين كه گفتي آرزوي منه ... خودت چه آرزويي داري؟ آرزويي كه فقط مال خودت باشه . نه مال و من و خواهرم... »

سوال دخترم حسابي فكرم رو درگير كرد . كمي فكر كردم . ديدم مدتيه كه ديگه آرزويي ندارم . يعني هر چي ميگم به عنوان آرزو ، به قول دخترم آرزوهاي من نيست .

انگار ما آدمها عادت كرديم كه بهانه‌اي داشته باشيم براي زندگي . تا بچه‌ايم ، بهانمون بزرگ شدنه ، جوونتر كه مي‌شيم بهانمون پيدا كردن شغل و درآمد و مسكن و ازدواج و.... بعد هم با اومدن بچه بهانمون واسه زندگي كردن ميشه بچه ...

من الان دارم به بزرگ كردن بچه‌هام فكر مي‌كنم ، غافل از اينكه كودك وجود خودم رو رها كرده‌ام و براي زندگي (نعمتي كه خدا به من عطا كرده) ، دنبال بهانه هاي مختلفي هستم ...

بي جهت نيست كه آدمها وقتي به سن پيري مي‌رسند، مي‌ميرند .. چون به نظر خودشون ديگه بهانه‌اي واسه زندگي ندارند ... البته تقصيري هم ندارند ، متاسفانه اين ذهنيت در آنها و همچنين در ما نهادينه شده ...

ما آدمها عادت كرديم براي هر چيزي بهانه‌اي درست كنيم ، براي قهر كردن ، براي آشتي كردن ، براي كار كردن ، براي با هم بودن ... و بالاخره براي زندگي ، هميشه دنبال بهانه‌ايم ... يادمون رفته كه ميشه بي بهانه هم دوست داشت ، بي بهانه هم كار كرد و لذت برد ، بي بهانه ... زندگي كرد ... همه اينا به خاطر اينه كه از خودمون غافل شديم .. خودمون رو گم كرديم .. چشم دلمون رو بستيم .. خودمون رو نمي‌بينيم ..


بياييد بدون بهانه با هم باشيم ...
__________________


***
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود
رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
***

kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-02-2012   #4 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

انگار درست میگین کیمای گرامی

ما همیشه برای هر چیزی بهانه ای میتراشیم

مثلا خودم گاهی برای خیلی چیزها بهانه های میتراشم .

وقتی خسته ام و میخوام استراحت کنم و در همون حال بچه ازم درخواست میکنه که بیرون ببرمش میگردم توی ذهنم یه چیزی پیدا کنم تا با استفاده ابزاری از اون بهانه بچه رو قانع کنم که نریم .

یا وقتی مثلا دوست داری که از تنهایی بیایی بیرون و یا با کسی توی یه موقعیت خاص و تنها در اداره یا اتوبوس یا قطار یا نت سر صحبت باز کنی و حرفی بزنی اون موقع هم ادم هزارتا نقشه میریزه که چطور میشه بهانه ای واسه اینکار جور کنه .

حالا از اینها که بگذریم ما گاهی هم واسه دوست داشتنهامون هم بدنبال بهانه میگردیم . مثلا همین روز تولد گرفتنها و جشنها .

گاهی یکی میاد ازت پول قرض بیگره صد جور حرف از صغری و کبری واست میبافه که اخرش یه بهانه ای بتونه بگه که چی میخواد

یه بار هم وقتی همون شخص موعد پس دادن امانتش میشه نمیدونی که خدیا این همه بهانه از کجا جور میشه واسه پس ندادن همون امانت .

ما ادمها واقعان موجودات عجیبی هستیم ! .

اما یه چیزو من این وسط کشف کردم .

هیچ دقت کردی که توی مثلا غذا خوردن دنبال بهانه نمیگردیم یا مثلا واسه خوابیدن و یا اب خوردن یا .... ؟.

حالا به قول برنارد شاو که میگه خوشبینها هوا پیما میسازند و بد بینها چتر نجات .

یکی اینجا واسه دعوا میاد و چیزی مینویسه و یکی هم واسه اشتی یه چیزی مینوسه .

به هر حال چه بی بهانه و چه با بهانه ما اینجا هستیم برای با هم بودن و با هم فکر کردن مثل همین تکستی که تو زدی مثل همین تکستی که من زدم
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-04-2012   #5 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد

يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند
گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است

عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند

تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي
اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدري كوچكتر

گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و
اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند


گاه نيز تو بزرگ مي شوي و
او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود



گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود
و سرانجام نيز از دست مي دهي اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها مي ماني

گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني
كه مبادا دوباره گمش كني

همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد
و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد

ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم
برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم

برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند


گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند

برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند
همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم

به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم
اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم
و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم

برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند

و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند

برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است

كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم

برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر
بيش از اندازه به ما خيره مي شوند

بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند
اما هیچ گاه تو را نمي فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است

گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم
گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم

و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم

گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمي كني
تو قطعه گمشده او نيستي
تو قدرت تملك او را نداري
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي
بي نياز از قطعه هاي گم شده

او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني
راه بيفتي ، حركت كني
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم
مي گويد و مي رود

و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكي دردناك است،‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود
اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي
از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي
و تنها

بروي و بروي و بروي
=============
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما

نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم

فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام


شاد باش
kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-04-2012   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
searcher's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

کیمیای گرامی
چندین بار پست شما را خواندم آنچه را که که در حصار کلام گرفتید مرا به سفرهای دوری در اشعار مولانا ،حافظ و بابا اصلی دماوندی برد و همه آنچه را که از شما خواندم تنها یک نام دارد .
زندگی
لذت بردم ممنون
searcher آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-04-2012   #7 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

ضمن تائید گفته های سرچر گرامی

من نیز چندی پیش مطلبی با همین مضمون اما در قالبی دیگر بنا بر شرایط و حال و هوایی خاص در ذهنم شکل گرفت که نوشتن دوباره ان بی ارتباط و خالی از لطف نیست .

...................................

ما اینجا چه میکنیم !؟ .
این همه آمدن و رفتن مان !.
این همه بود و نبودمان !.
این همه قرار و بی قراریمان !.
این همه گفتو شنودمان !.


همه اینها شاید باری باشد که بر دوش خود احساس میکنیم و حامل پیامیست که میخواهیم انتشار دهیم .

به کی ؟
یا برای چی ؟
اصلا مهم نیست و اهمیت ندارد !.

همه اینها شاید بهانه ای بیش نباشد !.


انچه که احساس میکنم در پشت این قضیه قرار دارد اینست که ما همه بدنبال مخاطب خود میگردیم !.

کسی که انتظارش را میکشیم .

شاید این شانس را داشته باشیم که او را تصادفا بیابیم !.


همه ما اگر با خود صادق باشیم , شاید درک کنیم و بفهمم که هر یک مخاطب گم شده ای داریم که در تنهای خود ناخودگاه و ناخواسته چشمانمان در جستجوی او همه چیز را زیر رو زبر میکند .

ما حتی گاهی میشود بی انکه کسی را بشناسیم با او درتقابل قرار میگیریم و با او میچنگیم تا شاید در این شلوغی سکوتی ایجاد کنیم و بهانه ای بدست اوریم .

انگاه پس از این سکوت و نشستن گردو خاکی که به پا کرده ایم به هم مینگریم تا شاید در چهره و صورت بر افروخته هم نشانی از آن اشنا را بیابیم .

گاهی بعضی از کارهای ما , مارا چنان به هم نزدیک میکند که سالیان سال قلبهایمان به هم پیوند میخورد و ما را با احساساتی از جهانی ناشناخته اشنا میکند و میبرد که انتظارش را نداشته ایم .

اگر رنگهای این دنیا را بتوان به شمارش آورد هر یک از ما رنگی را به خود اختصاص داده ایم که فقط در کنار رنگهای که با رنگهای ما هارمونی دقیقی دارد میتوانیم قرار بگیریم و باشیم و آنگاه اثری دراین جهان بیافرینیم .

محال است تنها یک رنگ به این دنیایمان زیبایی اعطا نمیاد .به این معنی که تنهایی در این جهان هیچ معنی نخواهد داشت .

این رنگهایی که ما به خود اختصاص داده ایم به اندازه تمام رنگهایست که در دنیا وجود دارد و ما تنها یکی ازاین همه رنگ هستیم .

هر رنگی را نمتوان در کنار هر رنگی قرار داد .

انانی که با رنگها اشنایند این سخن را خوب میشناسند .

مثلان همیشه رنگ زرد در کنار قرمزمینشیند میتواند جلوه ای زیبا بیافریند .و یا هنگامی که رنگ سفید در کنار ابی و یا سبز در کنار زرد و بنفش و سرخ بر اساس رنگ غالب پس ضمینه مینشیند و با سایه ای امیخته به هم در هم فرو میروند تصویر جذاب خلق میکنند .بعضی از رنگها در هر ضمینه ای بکار میروند .و اما برخی تنها میتوانند در کنار محدودی رنگ بکار برده شوند.


اما نمیدانم چرا انسان از هیچ قاعده ای پیروی نمیکنید ؟!.

دنیای انسانها دنیای عجیبی است !؟.انسان گاهی چنان گیچ میشود که سررشته همه چیزش از هم متلاشی میشود !.

مثلا چرا انسان باید با خود بجنگد که چیزی را میتواند دوست داشته باشد دوست نداشته باشد ؟!.

باید بگویم حرفها همیشه حرف باقی میمانند و ارزوها همیشه ارزو.

شاید این ما خود هستیم که انها را همیشه در همین حد نگاه داشته ایم !.

نمیدانم ؟!! .
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
12 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-05-2012   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
searcher's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

دوست عزیز و بزرگوارم ، جناب آقای realworld-but
شما خوب می نویسید . بی گمان با قدری تغییر در نوع جملات و تلطیف واژه ها ، تقویت نگاهتان و طرح نگرشی متفاوت از آنچه که در دنیای محسوس و ملموس و دنیای نگاه وسکوت شما میگذرد مقالات ادبی زیبایی را در آینده ای نزدیک از شما شاهد خواهیم بود .
تو یک چیزی ولی چندین هزاری خبر از خویشتن خویش نداری
searcher آفلاين است   پاسخ با نقل قول
10 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-06-2012   #9 (لینک نوشته)
رهگذر
 
hamdam12925's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

سلام از نظرات شما استفاده بردیم ممنونم
hamdam12925 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-10-2012   #10 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن


كاش همه مي‌فهميدند كه دل بستن به «كلاغي» كه دل دارد ، بهتر است از دل باختن به «طاووسي» كه فقط ظاهر خوشگل دارد ...
kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را نپسندیده اند :
قديمي 04-10-2012   #11 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

تا به حال شده سعي كنيد برخي خاطرات تلخ گذشته رو فراموش كنيد يا نه چرا تلخ ، تا حالا شده سعي كنيد خاطرات خاصي رو (شيرين و تلخ) فراموش كنيد ... خيلي سخته ... انگار هر چه بيشتر سعي مي‌كني ، كمتر موفق ميشي .. انگار هنوز كه هنوز منتظري ... در انتظار يه خبر ... كاش ذهن هم مثل contactهاي موبايل بود ، خيلي راحت مي‌شد يه contact رو delete كرد ...
ولي ذهن و حافظه هميشگي اند و دائمي و ما چه مي‌كنيم با اين ذهن‌مان ... چه مي‌كنيم با خودمان ... انگار كار احساس با منطق هيچ وقت نبايد جور در بيايد ... منطق هر چي توجيه مي‌كند ... هر چي دليل مي‌آورد ... هر چي نشانه‌ها را نشانت مي‌دهد ... هر چي علت و معلول‌ها را بيان مي‌كند ... هر چي توضيح مي‌دهد ... هر چي شرح مي‌دهد ... هر چي برهان و دليل مي‌آورد ... هر چي دو دو تا روزگار را محاسبه مي‌كند ... هر چي اين ميزان و ترازويش را نشانت مي‌دهد ... هر چي ... هر چي ... هر چي ... باز احساس كار خودش را مي‌كند .. هيچ توجهي به اين منطق بيچاره نمي‌كند .. انگار نمي‌شنود كه او چه مي گويد .. انگار اصلا دوست ندارد از منطق چيزي بشنود .. انگار اصلا با اين منطق دشمن است .. انگار بايد برعكس منطق عمل كند تا هويت احساسي اش را داشته باشد .. انگار ... انگار .. انگار

و من بين احساس و منطق گرفتار ....

و من كي‌ام اصلا ....

مثل اينكه بايد جناح‌ام را مشخص كنم ... بايد بگم كه طرفدار منطق ام يا طرفدار احساس ....
kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-10-2012   #12 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

دل‌تنگ كه مي‌شوم ، دلم مي‌شود اندازه دل يك پروانه كه اسير تارهاي عنكبوتي شده

دلم پر مي‌زند براي سايه بودن

چراكه سايه‌ها از يك نژاد ديگرند .. همه يك‌رنگ ، همه يك دل

ويرايش توسط kymya : 04-10-2012 در ساعت 04:37 PM
kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-13-2012   #13 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

‹‹فقط يك دقيقه طول مي كشد تا اين داستان را بخوانيم و طرز فكرمان را تغيير بدهيم

.............................
دو مرد كه هر دو بشدت بيمار بودند در يك اتاق دو تخته در بيمارستان بستري بودند
يكي در اين سو و ديگري در آن سو يكي از آنها اجازه داشت روزي يك ساعت بعد از ظهرها روي تختش به حالت نشسته در آيد تا به تخليه مايع از ريه هايش كمك شود. تخت او در كنار پنجره اتاق قرار داشت مرد ديگر بايد در تمام اوقات به حالت خوابيده به پشت قرار مي داشت دو مرد هر روز ساعت ها با همديگر صحبت مي كردند آنها از همسر ، خانواده، خانه ، كار و دوران خدمت سربازي و مسافرت هايشان باهم صحبت مي كردند.

هر روز بعد از ظهر هنگامي كه مردي كه تختش كنار پنجره بود و مي توانست روي تخت بنشيند بيرون از پنجره را نگاه مي كرد و آنچه كه مي ديد را براي هم اتاقيش تعريف مي كرد آن مرد هر روز را تنها به عشق آن يك ساعت و شنيدن حرفهاي دوستش از جرياناتي كه بيرون از پنجره مي گذشت سپري مي كرد پنجره اتاق مشرف به يك پارك و درياچه اي زيبا بود مرغابي ها و قوها در آب بازي مي كردند
بچه ها روي درياچه قايق سواري مي كردند عشاق جوان در كنار گلهاي رنگارنگ كنار درياچه
قدم مي زدند و با هم نجوا مي كردند ، منظره ساختمانهاي بلند شهر هم از دور پيدا بود. هنگامي كه مرد كنار پنجره تمام اين اتفاقات را با جزئيات تعريف مي كرد هم اتاقيش چشمانش را مي بست و آن مناظر را مجسم مي كرد.
يك روز عصر مرد كنار پنجره از يك ويولون زن كه در پارك نشسته و به زيبايي ساز مي زند تعريف كرد مرد ديگر با وجودي كه نتوانست صداي ويلون را بشنود اما مي توانست ان منظره را پيش چشم خود مجسم كند روزها و هفته ها به همين صورت گذشتند...

يك روز صبح وقتي پرستار براي دادن داروها وارد اتاق شد با جسد بي جان مرد كنار پنجره روبرو شد او در خواب به آرامي درگذشته بود.پرستار بسيار ناراحت شد فورا همكارانش را صدا كرد تا جنازه را از اتاق بيرون ببرند پس از آنكه كارهاي مربوط به بيرون بردن آن مرد انجام شد مرد ديگر از پرستار درخواست كرد كه اگر امكان دارد او را به تختي كه كنار پنجره قرار دارد منتقل كند . پرستار با خوش رويي پذيرفت و پس از جابجا كردن آن مرد از اتاق بيرون رفت مرد با وجود درد زياد به آهستگي تنه اش را روي آرنجش بلند كرد تا نخستين نگاه را به دنياي واقعي بيرون از پنجره بي اندازد..........اما چيزي كه ديد تنها يك ديوار سياه بود.......................

مرد پرستارش را صدا زد و پرسيد چه چيزي باعث شده است كه هم اتاقي مرحومش چنان تصاوير زيبايي را براي او تعريف كند؟پرستار گفت:هم اتاقي شمانابينا بوده و حتي ديوار جلوي پنجره را نيز نمي توانست ببيند . شايد همه آن توصيف ها براي دلگرم كردن شما بوده است.


سخن آخر اينكه....بدون توجه به شرايطي كه خودمان در آن هستيم
حس مثبت و بي نظيري در شاد كردن ديگران وجود دارد. هنگامي كه
اندوهمان را با كسي قسمت مي كنيم نصف مي شود ولي وقتي
شادي هايمان را با كسي شريك مي شويم دو برابر مي شود
اگر مي خواهيد حس غني بودن بكنيد كافي است از داريي تان چيزهايي
را بشماريد كه با پول نمي توانيد بخريد››
__________________
دو چیز نهایت ندارد :وقاحت و جهالت

****
نشریه هم میهن منتشر شد
قسمت چهلم
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-13-2012   #14 (لینک نوشته)
مدیر تالار هم اندیشی
 
realworld_but's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

با اینکه این پست در تاپیک حکایتهای پند اموز نگاشته شده است با این حال یا اوری ان در این جا اشکالی به بار نمی اورد .

یاد صحنه ای از فیلمی که ایام تعطیلات عید تلویزون پخش میکرد افتادم .

شخص خلبانی بود که بر اثر حادثه ای تمام اجزا بدنش از دست رفته بود و در یک محفظه با دستگاههای خاصی زنده نگهدا داشته شده بود و فقط از انرژی فکری او استفاده میشد .

ان سازمان کارش این بود که انرژی فکری او را در دنیای واقعی رهها میکرد و با ماموریت دادن به ان شخص دنیای واقعی را تحت کنترل و تاثیر قرار میدادن .

صحنه جالبی که با متن بالا همخوانی و تناسب دارد این بود که در یک ترن که همه بنحوی بخاطر مشغله های کاری در افکار خودشان غرق بودن و هیچ کس به هیچ کس دیگر توجهی نمیکرد .

دو شخص داشتن با هم گفتگو میکردن و با تهدید و تشدد سخن میگفتن که به ناگاه شخصی که ماموریت انجام کاری را به عهده داشت رو به انها کرد و توصیه ای را به انها پیشنهاد داد .

که بلافاصله با اعتراض و تحقیر یکی از ان دو مواجه شد . او در پاسخ گفت که میشود دنیا را از دریچه دیگری هم نگریست تا چنین دنیای خشن و خشک و بی حالی بوجود نیاید .

شخص خشمگین با تحقیر در پاسخ گفت در دنیای بی رحم و خشمگین این سخنها شعاری بیش نیست .

شخص خلبان از جای خود برخواست دست در جیب کرد و تمام پولی را که در جیب داشت خارج کرد و به او گفت شرط میبندم که تو قادر نیستی مسافرینی که دراین ترن هستن را بخندانی .

مرد با دیدن ان پولها با طمع ای خاص از جای خود برخواست و همزابان با گرفتن ان پولها این جمله را بر زبان راند .

که با امتحان کردنش چیزی از دست نخواهم داد .

پس از سپری شدن چند لحظه کوتاه صدای قه قهه مسافرین ان قطار به هوا برخواسته بود !.
realworld_but آفلاين است   پاسخ با نقل قول
10 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-13-2012   #15 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
kymya's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : بهانه ای برای با هم بودن و با هم اندیشیدن

غير ممكن ، غير ممكنه

كار براي كسي كه بخواهد انجامش دهد ، با وجود موانع زياد ، امكانپذير خواهد بود .

و همان كار براي كسي كه نخواهد آن را انجام دهد ، حتي اگر همه شرايط مهيا باشد ، امكانپذير نخواهد بود
kymya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
اندیشی, بهانه

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:13 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.