اين داستان برگرفته از واقعيت است!!!!
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای متفرقه
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 11-20-2012   #1 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
amitida's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض اين داستان برگرفته از واقعيت است!!!!

اين داستان برگرفته از واقعيت است!!!!
فکر کنم دو سال پيش بود... يک شب خانه ي خاله ام مهماني دعوت شديم. آن شب همه ي فاميل درخانه ي خاله ام شام دعوت بودند. من چند ساعت زودتر از بقيه ي مهمانها به خانه ي او رفتم تا کمکش کنم. چون دختر خاله ام شب قبل در خيابان زمين خورده و به گفته ي خودش پايش نزديک بود بشکند و حالا به طرز وحشتناکي درد مي کرد. يک ساعت پيش از آمدن اولين گروه مهمانها با صداي فرياد دختر خاله ام من و خاله جانم که درحال آماده کردن غذا بوديم از آشپزخانه بيرون پريديم و او را ديديم که روي يکي از مبلها ايستاده و فرياد مي زند: سوسک سوسک. خاله ام فرياد کشيد: زير پاي توست آميتيدا...خوشبختانه من جواب پايم بود
چون به هرحال هرچند که سوسک موجودي است که اگر نبود به قول سهراب آفرينش چيزي کم داشت اما خيلي چندش آور است و آدم خوشش نمي آيد با پوست بدنش تماس پيدا کند. روي مبل پريدم و محو تماشاي حرکات آکروباتيک دختر خاله جانم شدم که با آن پاي به قول خودش زخمي و آسيب ديده چطور روي مبلها مي دويد تا سوسک به قول مادرش خاک بر سري که معلوم نبود از کدام جهنم دره اي پيدايش شده است به او حمله نکند و کارش را يکسره نسازد!!!!
بعد از چند دقيقه بالاخره خسته شدم. روي مبل نشستم و به نمايش خنده داري که آن دو به راه انداخته بود خيره ماندم. دخترخاله ام رادارش را روي جناب نامحترم سوسک تنظيم کرده و هرازچند گاهي به مادرش گرا مي داد....خاله ام نيز با اراده اي پولادين هدف را مورد هجوم قرار مي داد اما هدف بسيار زيرک و باهوش بود و به سرعت فرار مي کرد....
سرانجام طي يک عمليات ويژه او را گير انداخت و سوسک کش را رويش خالي کرد. اما گويا جناب سوسک خيلي زرنگ تر از اين حرفها بود و پيش از آنکه خاله
ام بتواند تير خلاص را به او بزند و دمپايي قرمز رنگش را روي فرق سرش بکوبد فرار کرد. خاله ام کلي بر سر ما غر زد که حالا اگر وقتي مهمانها آمدند پريد رويشان چه کار کنيم؟ من گفتم: آخر خاله جان سوسک که نمي پرد!!! او عصباني شد و سرم داد کشيد که چرا در آن وضعيت ناگوار ملالغتي شده ام. و گفت: تقصير توست حتما وقتي آمدي داخل در را خوب نبستي!!! ببين چه بلايي بر سرم آمد!!!! و من ساکت شدم...
عمليات تعقيب و گريز تا زمانيکه اولين گروه مهمانها وارد شدند ادامه داشت و خاله ام هم مدام در حاليکه چپ چپ به من نگاه مي کرد کنايه زنان مي گفت که چرا درها را باز مي گذاريد که سوسک بيايد داخل و چرا حواستان نبود که ببينيد کجا مي رود و اصلا چرا همانموقع که ديديدش آن را نکشيد. سرانجام سوسک را پيدا نکرديم.
وقتي مهمانها آمدند خاله جانم اصلا حواسش به آنها نبود. دائم زير ميزها و صندلي ها را نگاه مي کرد که نکند آقا سوسکه بيرون بيايد و آبرويش برود. و مهمانها بگويند چقدر او کثيف و نامرتب است که يک سوسک در خانه اش است.
بعد از صرف شام همه مهمانها به رسم معمول در سالن پذيرايي دور هم جمع شدند تا گپي بزنند. اخبار روز انقلاب مصر و پس از آن تظاهرات مردم ليبي و تونس بود و کشت و کشتاري که جناب آقاي قذافي از ارتش و مردم کرده بود. ميز گرد سياسي تشکيل شد و کارشناسان علوم سياسي در زمينه ي مسائل خاورميانه شروع به بحث و گفتگو کردند. گروه ديگري هم که کاري به کار سياست نداشتند داشتند در مورد فيلمي که در جشنواره جايزه برده بود و هنرپيشه هايي که سيمرغ بلورين و ديپلم افتخار گرفته بودند حرف مي زدند و يک هيئت داوري تشکيل داده بودند که آيا فلان هنرپيشه و يا فلان فيلم واقعا استحقاق سيمرغ را داشته اند يا نه.
در آن ميان تنها من و خاله ام سکوت کرده بوديم و حرفي نمي زديم. من حرف نمي زدم چون حوصله ام از حرفهاي آنها سر مي رفت و خاله ام هم نگران آن بود که مبادا آقا سوسکه بيرون بيايد و پابرهنه وسط حرفهاي بسيار مهم مهمانها بپرد و رشته ي کلام را از دستشان خارج کند.
بحث سياسي ميان کارشناسان علوم سياسي داغ شده بود که شوهر خاله ام بي توجه به تمرکز بقيه روي تصاوير تلويزيوني مربوط به ليبي کانال را عوض کرد. و ناگهان همه با هم گفتند: اي بابا. صدايشان آنقدر بلند بود که داوران جشنواره فيلم فجر ناراحت شدند و با دلخوري گفتند: آرام. و کارشناسان ساکت شدند!!!
خاله ام بي توجه به ميزگردهاي سياسي و هنري که در خانه اش تشکيل شده بود داشت زير مبل ها و صندلي ها را مي پاييد. شوهرخاله ام که ناگهان کانال را عوض کرده بود اصلا به اعتراض کارشناسان اهميت نداد و محو تماشاي فيلمي شد که هنرپيشه ي محبوبش در آن بازي کرده بود. خانم هاي جمع حواسشان به هنرپيشه ي زن فيلم که به تازگي بيني اش را عمل کرده و گونه گذاشته بود جلب شد و شروع به صحبت درباره او کردند. خانم "م" گفت: اين چه ريختي است که اين خانم براي خودش درست کرده است؟ خانم ش گفت: مگر چه ايرادي دارد؟ خيلي هم خوب شده است. خانم م گفت: هر چيزي سني دارد. خانم ز گفت: گونه هايش خوب نيست اما بيني اش خوب شده است. خانم پ گفت: اگر من هم پول داشتم بيني ام را عمل مي کردم. آقاي ن که همسر خانم پ بود گفت: آنوقت ديگر در خانه ام راهت نمي دادم چون من اينطوري تو را پسنديده ام. خانم پ خوشش آمد و در دلش قند آب شد. اول نفهميدم از اين خوشش آمد که همسرش به او فهماند که خانه مال اوست يا اينکه چون آزادي و استقلالش جلوي جمع به سخره گرفته شد. اما بعد خودش در گوشم گفت: مي بيني عزيزم. مرد بايد اينطور باشد. بايد زنش را همانطور که هست دوست داشته باشد. من کمي نگاهش کردم و خواستم بگويم جدا از اينکه عقيده ات اينطور جلوي همه لجن مال شد ناراحت نشدي؟ اما سکوت کردم. در نگاهش خواندم که حرف زدن با او بي فايده است. و او هم قطعا در نگاه من خواند که چقدر داشت حالم را به هم مي زد.
دوباره حواسم به جمع بازگشت. بحث کشيده شده بود به کفش پاشنه بلند و اينکه خانم ها با اينکه نمي توانند خوب با آنها راه بروند باز هم آنها را به پا مي کنند. و ناگهان آقاي خ از جاي برخاست و اداي خانم هايي که کفشهاي پاشنه بلند را مي پوشند و نمي توانند با آن راه بروند را در آورد و همه خنديدند. خانم ب که فکر کرده بود آقاي خ اداي دختر او را درآورده است با تنفري عجيب گفت: هزار بار به دخترم گفته ام آن کفشهاي پاشنه بلند را نپوشد که کسي اينطوري در خيابان مسخره اش کند اما او باز هم آنها را مي پوشد. من هم گفته ام حالا که حرفم را گوش نمي کني خدا کند يک روز با آن کفشها زمين بخوري و پايت بشکند تا حالت جا بيايد. ناگهان همه حتي آقاي خ مهربان شدند و درحاليکه با سرزنش سرهايشان را براي خانم ب تکان مي دادند گفتند: اين چه حرفي است؟ خدا نکند. آقاي خ جبهه گرفت و گفت: اين چه طرز حرف زدن است...خوب جوان است دلش مي خواد کفش پاشنه بلند بپوشد!!!!!! و خانم ب سرش را به نشانه ي شرمندگي پايين انداخت!!!!
همان موقع دختر خاله ام به خاله ام که هر لحظه نگرانتر از لحظه ي قبل مي شد رو کرد و گفت: نکند تو هم مرا نفرين کردي که ديشب خوردم زمين و نزديک بود پايم بشکند؟
خاله ام نيز که در طي آن دو ساعت مرتب به همه خنديده بود و اصلا حواسش به حرفهاي آنها نبود به اوگفت: کفش پاشنه بلند اين دردسرها را هم دارد. خوب پايت نکن. او اصلا حواسش به نفرين و اين حرفها نبود. رنگ از صورت دختر خاله ام
پريد و با ناراحتي گفت: مامان! خاله ام با بي تفاوتي گفت: مگر دروغ مي گويم؟
در همان حال من متوجه حالت عجيب چشمهاي خاله ام شدم و فهميدم آقا سوسکه را در جايي از خانه ديده است!!!! ناگهان دخترخاله ام با ناراحتي گفت: يعني تو هم مرا نفرين کرده بودي؟ خاله ام شروع به خنديدن کرد تا حواس همه را به خودش جلب کند و کسي آقا سوسکه را نبيند و در حاليکه بلند بلند مي خنديد به دخترخاله جانم گفت: بله عزيزم.....
دختر خاله ام که حالا حسابي از کوره در رفته بود با عصبانيت گفت: دلم مي خواهد بپوشم و مي پوشم. عمه ام با خونسردي گفت: بپوش تا باز هم زمين بخوري. و دختر خاله ام که دچار سوء تفاهم شده بود اينطور برداشت کرد: بپوش تا باز هم نفرينت کنم که زمين بخوري. و فرياد کشيد: بس کن ديگر. من ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند زدم زير خنده. همه با سرزنش نگاهم کردند و دختر خاله ام با ناراحتي گفت: اميدوارم خودت هم اينطوري زمين بخوري. خانم ن گفت: اين حرف را به دختر خاله ات نزن. من خنده ام بند نمي آمد. خلاصه دعوايي به پا شد و همه با خانم ب و خاله ي بيچاره ام که بچه هايشان را نفرين مي کردند دعوا کردند اما خاله ام اصلا حرفهاي آنها را نمي شنيد و درحاليکه مرتب به آنها لبخند مي زد نگران آن بود که سوسک بي نوا کي قرار است مهماني را به هم بريزد؟؟!!!
در آن ميان حرف به آنجا کشيده شد که پدر و مادرها به بچه هايشان زور مي گويند. دو جبهه تشکيل شد. جبهه ي پدر و مادرها و جبهه ي بچه ها. چند نفري هم که ادعاي فضل زيادي داشتند مرتب اظهار نظر مي کردند و سعي داشتند اوضاع را آرام کنند.
شوهر خاله و پدرم هم که هنوز مشغول ديدن فيلم بودند و دخالتي در ماجرا نمي کردند بعضي وقتها که کلمات نشانه دار در گوششان زنگ مي زد ميان بحث مي آمدند حرفهاي بي ربطي مي گفتند که همه را بيشتر به هم مي ريخت و دوباره محو تماشاي تصاوير تلويزيوني مي شدند. اما خاله ام همچنان در فکر سوسک بود و اصلا برايش اهميتي نداشت که کار داشت به دادگاه خانواده کشيده مي شد.
من که سرم ورم کرده بود از آن همه حرف مفت به اتاق دخترخاله ام رفتم و آنقدر خسته بودم که نمي دانم کي خوابم برد. و نمي دانم دعوا و مهماني چه وقت تمام شد. ظهر روز بعد وقتي از خواب بيدار شدم سوسک بيچاره روي زمين کنار من افتاده و مرده بود. خودش را از آن هياهوي مبتذل به گوشه اي خلوت و آرام رسانده و در دم جان سپرده بود.
بله....
آقا سوسکه بالاخره مرد اما مهماني خاله ام چنان به هم ريخت که ديگر تا مدتها کسي از اين قبيل مهمانيها نگرفت و چند نفر هم به خاطر حرفهاي نامربوطي که آن شب به هم گفته بودند با يکديگر قطع ارتباط کردند.....
وقتي آدمها زياد به فرعيات اهميت مي دهند اصل ها را به راحتي از دست مي دهند...
amitida آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
واقعيت, برگرفته, داستان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 07:37 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.