شعرهایی از شاعران افغانستان - صفحه 2
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > عمومی و اجتماعی > اقوام و گردشگری > انجمن افغانستان
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

انجمن افغانستان تالار گفتگو افغانیان و کشور افغانستان - تالار افغانستان

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-11-2013  
هم میهن دوست
 
ehsanlt's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض شعرهایی از شاعران افغانستان

دوستان شعرهای زیبا از شاعرای افغان رو میتونید اینجا بذارید
ehsanlt آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 07-25-2013   #16 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

افسوس که عشق پاک تو رنگ هوس گرفت
آتش بجان اين قمر زود رس گرفت
دانی اميد زندگيم بود عشق تو
رفتی و عشق آنچه به من داد، پس گرفت
تا کی خدا خدا کنم، اين دل ز دست تو
شد نا اميد و دامن آن داد رس گرفت
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #17 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

از ناز چه می خندی ، بر ديده که می گريد ؟
اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد
چون ديده ترا سر مست ، از باده اغياری
در خون خود از غيرت ، غلطيده که مي گريد
تنها نه از اين مردم ، صد روی و ريا ديده
از مردمک خود هم ، بد ديده که می گريد
لب نيک و بد دنيا ، نا خوانده که می خندد
چشم آخر هر کاری پاييده که می گريد
صد داغ نهان دارد ، اين سينه که می خندد
صد گونه بلا ديدست اين ديده که می گريد
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #18 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم
در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم
ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم
چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم
چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم
چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک به بر کردم و رفتم
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #19 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

امشب از باده خرابم کن و بگذار بميرم
غرق دريای شرابم کن و بگذار بميرم
قصه ی عشق بگوش من ديوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بميرم
گر چه عشق تو سرابيست فريبنده و سوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بميرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
بعد از اين مرده حسابم کن و بگذار بميرم
پيرم و نيست دگر بيم ز دمسردی مرگ
گرم رويای شبابم کن و بگذار بميرم
خسته شد ديده ام از ديدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بميرم
تابکی حلقه شوم سر بدر خانه بکوبم
از در خويش جوابم کن و بگذار بميرم
اشک گرمم که بنوک مژۀ شمع بلرزم
شعله شو، يکسره آبم کن و بگذار بميرم
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #20 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
دل مرا بسته يی، به تار گيسو جانا
دل مرا برده يی، به چشم و ابرو جانا
لبت شهد شکر نوشيده خاتون، فيروزه بانو حانا
نگاهت رخت شب پوشيده خاتون، فيروزه بانو جانا
درون ساغر جام لبانت، فيروزه بانو جانا
شراب بوسه ات چوشيده خاتون، فيروزه بانو جانا
پری گفته صدايت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
سرم را خاک راهت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
کنی گر يک نگاه بسويم ای جان، فيروزه بانو جانا
دل خود را فدايت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #21 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

اولين عشقم تو بودی، آخرين عشقم تو بودی
رفتی از من دل گرفتی، با گپ مردم نمودی
درد و اندوهم فزودی، در سکوت نيمه شب ها
با خودم تنها نشستم، نغمه مرگم سرودم
کاش هرگز من نبودم، کاش هرگز من نبودم
خود بگو با من چه هستی؟ سرکش و مغرور و مستی
عشق يعنی نيمه مردن، رشته ی هستی بريدن
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم
آه ای عشق باز کجايی؟ از جهان غصه هايی
با دل افسردۀ من، سالها شد آشنايی
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-25-2013   #22 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

از غمت ای نازنين ، عزم سفر ميکنم
قبله ی خود بعد از اين ، سوی دگر ميکنم
ميروم و ميبرم ، داغ جفايت به خويش
هجر و وصال ترا ، خاک به سر ميکنم
تا نخورد ديگری ، باز فريب ترا
در همه جا از غمت ، غلغله سر ميکنم
قصه ی جور ترا ، ای بت نا آشنا
با دل پر غصه و ديدۀ تر ميکنم
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 07-25-2013   #23 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را

ديدمت، وای چه ديداری بود
اين چه ديدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از ياد مرا
که مرا با تو سر و کاری بود


اين چه عشقيست که در دل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
می گريزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کردۀ من
عشق سوزان تو را می جويد
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گويد

بخت اگر از تو جدايم کرده
می گشايم گره از بخت، چه باک
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردۀ خاک


خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد

آتش عشق به چشمت يکدم
جلوه ای کرد و سرابی گرديد
تا مرا واله و بی سامان ديد
نقش افتاده بر آبی گرديد

سينه ای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ريزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نيست
می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 07-25-2013   #24 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
ghoghnous's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم

در چمن لاله گر نمی خنديد
از شفق برگ لاله می چيدم

اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم

با هزاران شقايق وحشی
گرد چشمت پياله می کردم

اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم



یاد وخاطره احمد ظاهر همیشه زنده میماند....
ghoghnous آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 10-29-2013   #25 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
rohafza's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض اشعار زیبا از شاعران افغانستان

شعری زیبایی که در یکی از وبلاگهای افغانستان در رثای رهبر شهید مردم افغانستان که توسط طالبان به شهادت رسید نظرم را جلب کرد عینا خدمت دوستان تقدیم می شود تا مورد نقد و تحلیل شما خوبان همدل قرار بگیرد. عین متن اون وبلاگ این است:


اولین شعر که به نظرمن زیبایی خاص دارد وحتما باید نکته به نکته
مورد دقت وکنکاش قرار گیرد شعری است که در سایت
گلچین زیباترین شعرهای روز برای رهبر شهید با عنوان
برای خواندن آن روی عنوان بالا کلیک نمایید.

چند رباعی زیبا از سید حسین موحد بلخی شاعرنامدار و زیبا سرای کشورمان در رثای رهبرشهید نیز خواندنی است شعرهای این ادیب ودانشمند فرهیخته مان همه اش زیبا ولبریزاز احساسات پاک و پرمعنی است ولی من فقط چند رباعی از رباعیهای زیبای ایشان در مجموعه سوم را انتخاب کرده ام که تقدیم تان می گردد.
شعرهایی از شاعران افغانستان
شعرهایی از شاعران افغانستانشعرهایی از شاعران افغانستانشعرهایی از شاعران افغانستانشعرهایی از شاعران افغانستان
چند رباعی زیبا در رثای رهبرشهید استاد مزاری بزرگ از سید حسین موحد بلخی:
رباعی زیبای اول در رثای رهبرشهید مزاری بزرگ:

همـرنگ ستــــاره درشب ما آمد
چون تـیغ شهــاب روشـن آوا آمد
باشاخه ای از نور در آن کژگردی
آن پیــــربه احتـــجــاج یلــدا آمــد

رباعی زیبای دوم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

مانند سپــــــیده ســـــاده روشـن بود
باتـیــرگی وتـیــــره دلی دشمـن بود
هرچند خلاصه بود و پرپینــــه ولی
درباطن خود هزارویک گلشــن بود

رباعی زیبای سوم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

آن روزچمن دمن دمن خون گل کرد
درباغ هزار یاسمن خـون گل کــرد
خورشید به پشـت قـریه پرپرگـردید
نعش گل سرخ ازکفن خون گل کرد

رباعی زیبای چهارمدر رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

سردار، نه ،سرو، بلکه سر را کشتند
پیش قـــدم شَبَح، سحـــر را کشــتند
آن روز سپاه کــور، با فتـنـه گــری
یک آیینه باغ شـعـله ور را کشتــند

رباعی زیبای پنجم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

برشانه خویش یک سحر را بردند
تن را که نه از قبیله سر را بردند
دلتنگی یک هـــزاره را نوشـیدیم
تا از زبَـر کـوه کــمر را بـردنـد

رباعی زیبای ششم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

هـرچنـد همــاره سربداری می کرد
تـنـپـوش زجنس خاکساری می کرد
با ایـن همــه، یک تـبســّم رنگــینش
هرآنچه که بودرا، بهاری می کرد

رباعی زیبای هفتم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:(خیلی زیباست!!)

بی توگل سـرخ این چمن را چه کنم؟

این مـاده دلان شـبه زن را، چه کنم؟


ما ومن اگـرچه سوختــیم از غــم تو

بی تو ای مرد! ما ومن را چه کنم؟


رباعی هشتم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ (زیباتر!)

دست و دل ماهنوز هم شعله ور است
نامـوس قبیــله بازهم در خطــراست!
ســــرباید داد گـرچــه من مـعتــقـدم
سربود یکی و دیگران دردسراست

رباعی زیبای نهم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

باشـــــد کـه تنفســّم بهــاری گــردد
یک باردگر شَبَــــح فراری گــردد
ای کاش بود و نبـودما، یکجـــا باز
برخیزد و یک تپش"مزاری" گردد

 
رباعی زیبای دهم در رثای رهبر شهید مزاری بزرگ:

سرحلقـه فصـل سربداری شد ورفت
درسلســله خـویش بهاری شـد ورفت
گل کرد"هزاره" ازکمینــگاه غـــروزر
یک پلک بهم زدن"مزاری" شد و رفت
 
قسمتهای از این رباعیات، شعر زیبای معروف درباره رهبرشهید را درذهن تداعی می کند که یکی ازعاشقان رهبرشهید را که نامش رانمی دانم کوتاه اما زیبا و گویا سروده است:
 
چه می شد سالهای درد می ماند!

کبوتربا خزان سرد می ماند

میان این همه آدم نماها

یکی می ماند اما مرد می ماند!

 
rohafza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-18-2016   #26 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
raima's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : شعرهایی از شاعران افغانستان

ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم
همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم
عسل ميجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم
ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم
نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم
برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم
محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خريدم
(صوفی عشقری)
raima آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 10-15-2016   #27 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
raima's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض Re: شعرهایی از شاعران افغانستان

چیزی نموشه بور!



گاهی یکی شوند و گهی دور دور دور
ملت فتاده است به دست دو لندهور

«هر کس برای مقصد خود دلبری کند»
اشرف برای «طالب» و عبدل برای«نور»

در کندز و فراه و بدخشان و پکتیا
کرده به هر طرف همه بیگانه ها ظهور

تاراج کرده اند زمین و زمانه را
گویی که هر بلست وطن گشته شار چور

نزدیک قصر های سپیدار و شاخدار
صف بسته اند خیل گدایان به مثل مور

در حادثات تلخ و غم انگیز روزگار
هرگز کسی ندیده چنین ملت صبور

بر هر طرف که مینگری غصه و غم است
از چهره ها زدوده شده مستی و سرور

خلص که ای برادر و ای خواهر عزیز
چیزی ز دست این دو نمونه نموشه بور

(هارون یوسفی)
raima آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
افغانستان, شاعران, شعرهایی

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 11:47 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.