داستان های کوتاه
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای متفرقه
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 03-09-2013   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض داستان های کوتاه

داستان های کوتاه
1 ـ کمی فکر کنید


پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد:
«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟»
دختر جوان با صدای بلند گفت:
«نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار ميزش به او گفت:
... «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
پسر با صدای خیلی بلند گفت:
«200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!»
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:
« من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم.»


Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-09-2013   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

2 ـ

تو پاساژ افتادم دنبال یه دختره.هی محل نمیداد....
گفتم:یه نگاه بنداز شاید پسندیدی حالا سیندرلا!
بعد کلی اصرار برگشت گفت:
بابا من دوست دوس دخترتم.!!! همون اول که پيشنهاد دادي شناختمت.!!
بعد گفت:
هیچ علاقه ای ندارم رابطتون بهم بخوره برو بهش چیزی نمیگم
یه لحظه جاخوردم.....! گفتم جدي تو دوستشي؟؟
یه پوزخندی زد و گفت:
درسته پس دوست دختر داری و افتادی دنبال يکي ديگه؟؟!برو بچه جون بروووو




Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

3 ـ

يه روز يه معتاد وقتش رسيده ،حالش سر جاش نبوده

ميره سراغ مادرش پول بخواد تا بره زهرماري كوفت كنه ،
مادرش ميگه پول ندارم وقتي ميخواست سينه ريز مادرشو بكنه ،

حل ميده مادر ميفته تو چاه خونه ،
پسره تو راه ميگه برگردم در چاه رو بزارم تا كسي نبينه
ميبينه يه صدايي از چاه مياد ....ميدونيد صدا چي ميگفت؟؟؟؟
ميگفت پسرم مواظب باش خودت نيفتي ......
عشق يعني اين=يعني مادر


Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

4 ـ


از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند
شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید .
گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که
وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش ... !!!
Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

5 ـ


یه روز یه دختر با حجاب می ره دانشگاه
یکی از دوستای بی حجابش می خواد مسخرش کنه
می گه تازه گی ها دیوانه ها خودشون رو جلد می کنند
همه می خندند دخترباحجاب در جوابش می گه
تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشن؟
این بار هم می خندند اما این بار
....
Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

6 ـ

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...


Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

7 ـ

عارفی را گفتند : جمله ای بگو
که وقت شادی غمگینمان کند و وقت غم شادمان کند؟
عارف گفت : و این نیز بگذرد


Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

8 ـ


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

9 ـ

پسر کوچولویی در مراسم عروسی از مادرش پرسید: “مامان، چرا دختره لباس سفید پوشیده؟

” مامانش گفت:
“این تو عروسی ها یه رسم هست که عروس لباس سفید بپوشه، بخاطر اینکه عروس خیلی خوشحاله و امروز بهترین روز زندگیشه.”



پسر یه خورده فکر کرد و گفت: ” خوب چرا پسره (داماد) لباس مشکی پوشیده؟”

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

10 ـ

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.
آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

11 ـ

در روم باستان عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند ، سپس کتابها را به تیبریوس عرضه کردند ؛
امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است ؟ سیبیل ها گفتند : یکصد سکه طلا !
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند ؛
سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند : قیمت همان صد سکه است !
تیبریوس خندید و گفت : چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم ؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند : قیمت هنوز همان صد سکه است !
تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند …
نتیجه : قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیت ها چانه نزنیم !

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

12 ـ

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست…

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

13 ـ


من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم …!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند…
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم… از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم…
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود…
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم …
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم …
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است …
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند…
و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن
Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

14 ـ

يک روز از يک زوج موفق سوال کردم: دليل موفقيت شما در چيست؟ چرا هيچ وقت با هم دعوا نمي کنيد؟ مرد پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کرديم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئي حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان يک آقا در مورد مسائل کلي نظر بدهم! گفتم: آفرين! زنده باد! تو آبروي همه مردها را خريده اي! من بهت افتخار مي کنم. حالا اين مسائل جزئي که خانمت در مورد اون ها حق اظهارنظر داره، چي هست؟
آقا گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئي نظر بده و تصميم بگيره، مسائل بي اهميتي مثل اين که ما چند تا بچه داشته باشيم، کجا زندگي کنيم، کي خانه بخريم، ماشين مان چه باشد، چي بخوريم، چي بپوشيم و با کي رفت و آمد کنيم و ... گفتم: پس اون مسائل کلي که تو در موردش نظر مي دي، چيه؟ گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قيمت نفت و... نظر مي دهم.

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 03-09-2013   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Shina's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه

15 ـ

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .


این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می‌سازید باشید.

Shina آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
کوتاه, داستان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 03:23 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.