نگاهی به چهره زن در ادب
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی > ادبیـات ایـران و جـهان
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

ادبیـات ایـران و جـهان نگاهـی بر ادبیـات ملل از دیرباز تا به اکنــون

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 05-05-2007   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض زن و ادبیات ایران

زن و ادبیات ایران
ادب کهن فارسی، یکی از غنی‌ترین ادبیات جهان است، چه در گستره‌ی حماسه که شاهنامه‌ی فردوسی نمونه‌ی برجسته‌ی آن است، چه در عرصه‌ی قصه‌های عاشقانه و عامیانه که هزار ویک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونه‌ی بارزی از آن هستند و چه در گستره‌یمنظومه‌های عاشقانه که شاعران سخن‌پروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستان‌های کهن را به نظم درآورده‌اند. داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد
هنگامی‌که گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام می‌برد و هر هفت شاعر ایرانی‌اند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمی‌شناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداخته‌ایم، جای دریغی بیش نیست



ادامه داردنگاهی به چهره  زن در ادب
__________________
http://kolbehhamid.blogspot.com

مائیم و هوای یار مه رو شب روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-05-2007   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن در ادبیات ایران باستان

تاریخ ادبیات فارسی کوله‌باری‌ست که متأسفانه در کوله‌ی اهل قلم نیز چندان یافت نمی‌شود. پس چگونه می‌توان غنا و ژرفنای این ادب را به‌یاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسی‌های سطحی‌ای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بی‌فرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا می‌زند و شیرین را به خاطر ایرانی‌بودنش بر عرش اعلاء می‌نشاند و
یا فقدان بررسی‌های علمی در این زمینه‌ها، درمی‌یابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافته‌ایم.
از آنجا که من ادبیات معاصر فارسی را ادامه‌ی ادبیات کهن می‌دانم و پرداخت به ادب کهن را به همان‌اندازه ضروری که به ادب معاصر، در این گفتار به نمونه‌های گونه‌گونی از شخصیت‌های زنان در ادبیات کهن فارسی می‌پردازم. برای آنکه سخن به درازا نکشد، من تنها به معرفی نمونه‌هایی از این زنان بسنده می‌کنم و از پرداختن به زنانی چون منیژه، سودابه، شیرین، گردآفرید، کتایون و دیگرانی که هر یک ویژگی‌های منحصر به فرد خود را دارایند، می‌گذرم و در این گفتار به شخصیت‌های ویس، لیلا، رودابه و سیندخت و همچنین گردیه می‌پردازم.
داستان عاشقانه‌ی "ویس و رامین"
"ویس و رامین" داستانی بسیار کهن است که پژوهشگران زمان آن را دوره‌ی اشکانیان تخمین زده‌اند.
شاه ایران به نام مؤبد در جشنی بهاره از شهروی زیبا خواستگاری می‌کند. شهرو اما خود را در خزان زندگی می‌بیند و با این بهانه خواستگاری شاه را رد می‌کند. شاه از او دختری می‌خواهد، اما شهرو تنها پسرانی دارد. شاه از او می‌خواهد که اگر زمانی صاحب دختری شد، دختر را به ازدواج او درآورد و شهرو که فکر نمی‌کرد، دوباره کودکی باردار شود، با شاه پیمان می‌بندد و از قضا ویس را باردار می‌شود. این پیمان اما تا روز ازدواج ویس با برادرش ویرو به فراموشی سپرده می‌شود. روز ازدواج فرستاده‌ای از سوی مؤبد به گوران می‌آید و پیمان شهرو را به او یادآور می‌شود و از او می‌خواهد که دخترش را برای شاه بفرستد. ویس بر سر مادر فریاد می‌کشد که وی چگونه دختر متولد نشده‌اش را به عقد شاه درآورده و به فرستاده می‌گوید که وی اکنون شوهر دارد و مؤبد پیر و احمق است و همسر جوانی نباید بجوید.
در آن شب اما ویس دشتان می‌شود و با ویرو همبستر نمی‌شود. از سوی دیگر مؤبد به شاهان دیگر از پیمان‌شکنی شهرو می‌نویسد و سپاه جمع می‌کند تا با جنگ زن خود را به دست آورد. هرچند که قارن پدر ویس در جنگ کشته می‌شود اما سپاه ویرو در جنگ پیروز می‌شود. پیش از آنکه سپاهیان تازه‌نفس که در راه بودند به جنگ بپیوندند، مؤبد کارزار را رها می‌کند و به سوی گوران، جایگاه ویس می‌راند. مؤبد متوجه می‌شود که ویس حاضر نیست با او برود، بنابراین برای شهرو نامه‌ای می‌نویسد و از پیمانش یاد می‌کند و نیز هدایای بسیاری برای شهرو می‌فرستد. شهرو هدایا را می‌پذیرد و شبانه دروازه‌ی قصر ویس را بر مؤبد می‌گشاید. پیش از آنکه ویرو به گوران بازگردد، مؤبد ویس را به سوی مرو می‌برد. با بازگشت ویرو، شهرو وی را از تعقیب مؤبد بازمی‌دارد.
میان راه پرده‌ی کالسکه‌ی ویس به کنار می‌رود و رامین با دیدن ویس زیبا به او دل می‌بازد. دایه‌ی ویس با شنیدن احوال ویس به مرو می‌رود. ویس از او می‌خواهد تا بوسیله‌ی جادویی توان جنسی مؤبد را برای یکسال از بین ببرد. دایه طلسمی می‌سازد و آن را کنار رودی چال می‌کند، تا پس از یکسال آن را بیرون آورده و توان جنسی را به مؤبد برگرداند. اما بر اثر طوفانی طلسم برای همیشه گم می‌شود. بنابراین ویس که دو بار ازدواج کرده است، همچنان باکره می‌ماند.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-05-2007   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن در ادبیات ایران باستان

در داستان ویس و رامین ما از موزیک غمگین، آه و ناله و عشق عرفانی چیزی نمی‌شنویم. آنها با اشعار عاشقانه و موسیقی شادند و تصویرهای اروتیک داستان، عشقی زمینی را به تصویر می‌کشند. ویس زنی است که به همسرش، پادشاه، خیانت می‌کند و به همین خاطر از او کتک می‌خورد، زندانی می‌شود و یا به مرگ تهدید می‌شود. اما او به عشق پشت نمی‌کند تا اینکه با کودتایی همسرش را از سلطنت خلع کرده و رامین را به جای او می‌نشاند.
اگر به موقعیت مادر و پدر ویس بنگریم، می‌بینیم که تا پیش از مرگ قارن، باز هم تصمیم‌ها با شهروست و کلاً صحبتی از قارن نیست. شهروست که با مؤبد پیمان می‌بندد. اوست که پیشنهاد ازدواج با ویرو را به ویس می‌دهد و ویس شادان این پیشنهاد را می‌پذیرد. و باز اوست که زمینه‌ی ربودن ویس از سوی مؤبد را فراهم می‌کند و ویرو را مانع می‌شود تا او ویس را از چنگ مؤبد بازگرداند. شهرو قدرتمندترین فرد خاندان به نظر می‌رسد و ویس دختر چنین مادری است که اگر از مادرسالاری در آن خاندان نگوییم، حداقل نشانی از پدرسالاری نیز نمی‌بینیم. ویس شخصیت اصلی داستان است و شخصیت و اعتماد به نفس او در ادبیات فارسی یگانه است. ویس در تمام داستان فاعل است، چه در زبان تند و گزنده‌اش و چه در رابطه‌ی عاشقانه‌اش. در این رابطه من تنها به نمونه‌ای از سخن گرگانی بسنده می‌کنم.
چو کامِ دل برآمد این و آن را / فزون شد مهربانی هردوان را (ص130)
این جمله‌ی شاعر نشانگر این است که ویس ‌تنها کام نمی‌بخشد و رامین تنها کام نمی‌گیرد، بلکه هر دو به یکدیگر کام می‌بخشند و کام می‌گیرند. و پس از همبستری مهر هر دو به یکدیگر افزون می‌گردد. زبان دوسویه‌ی جنسی‌ای که جای آن حتی در ادبیات معاصر فارسی نیز خالیست.
دو چهره‌ی لیلا در اشعار جامی و نظامی
قصه‌ی لیلا و مجنون، عشقی ممنوعه در میان دو قبیله‌ی دشمن است. عشقی که از همان ابتدا بی‌سرانجامی آن بر هر دو عاشق آشکار است. لیلا در "مثنوی هفت‌اورنگ" جامی در مقایسه با "کلیات نظامی گنجوی" دو چهره دارد. اگر در اشعار نظامی لیلا پاسیو تصویر شده است، جامی وی را فعال توصیف کرده است. روایت جامی حاکی از آن است که با اینکه لیلا اجازه ندارد مجنون را ببیند، اما پنهانی مجنون را ملاقات می‌کند. پدر لیلا پس از خبردار شدن این ملاقات، دخترش را با ترکه‌ی خیس می‌زند. لیلا زیر شکنجه تنها بخاطر جدایی از مجنون فریاد می‌کشد و نه از درد ترکه.
نظامی می‌نویسد که لیلا عشقش را پنهان می‌کند. در خفا می‌گرید و جلوی دیگران لبخند می‌زند و تنها به سایه‌اش از عشقش می‌گوید تا نامش لکه‌دار نگردد. بنابراین با پدر و همسرش هیچ برخوردی نمی‌کند.
جامی اما افکار لیلا را به تصویر می‌کشد. لیلا زن را همچون پرنده‌ای با بال‌های بسته می‌انگارد. زنی که نمی‌تواند برای خود تصمیم بگیرد و به همین دلیل اگر عشق برای مرد هنر است، برای زن عیب محسوب می‌گردد.
لیلا برای مجنون می‌نویسد که مجبورش کرده‌اند ازدواج کند و تمام مدت تحت نظر است و نیز اینکه او نمی‌گذارد همسرش به او دست بزند و همسر چون تنها اجازه دارد از دور وی را بنگرد، بیمار گشته است. او آرزو می‌کند که همسرش بمیرد تا او بتواند مجنون را ببیند.
در اشعار جامی لیلا و مجنون سه بار پس از ازدواج لیلا یکدیگر را پنهانی ملاقات می‌کنند. سومین ملاقات پس از مرگ همسر لیلاست که مجنون یک شب را با لیلا به سر می‌برد، بی‌آنکه جامی از رابطه‌ی جنسی آن دو البته چیزی بنویسد.
لیلا پس از مرگ مجنون می‌میرد و پیش از مرگ از مادرش می‌خواهد که وی را زیر پای مجنون مدفون کنند و چنین است که لیلا را در کنار مجنون و در گور وی به خاک می‌سپارند.
اگر مجموعه‌ی فرهنگ و سنت‌ دو قبیله را در نظر بگیریم، می‌بینیم که لیلا تا چه اندازه در عرصه‌ی اندیشه، گفتار و کُنش سنت‌شکن بوده است. لیلایی که تنهای تنهاست. نه دایه‌ای دارد که به او یاری رساند و نه هیچگونه امید و دست یاری در محیط بسته و تنگ جنگ‌های بدوی قبیله‌ای. در این میان مادری دارد که در نهایت تماشاگری بیش نیست. حتی مرگ همسرش هم راهی برای پیوند او با مجنون نمی‌گشاید. تنها مرگ است که آن دو را به یکدیگر پیوند می‌دهد، در وحدت اجساد و روان‌هایی که از جبر چنین زندگی‌ای رها گشته‌اند.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-05-2007   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن در ادبیات ایران باستان

رودابه و سیندخت
زال و رودابه بی‌آنکه یکدیگر را ببینند، به یکدیگر دل می‌بازند. زال از زیبایی رودابه شنیده است و رودابه از پهلوانی، هشیاری و زیبایی و هنر زال. نخستین قدم را در آشنایی رودابه برمی‌دارد که ندیمه‌هایش را برای چیدن گل به اطراف سپاه زال می‌فرستد و ندیمه‌ها توجه زال را به خود جلب کرده، با او وارد سخن می‌شوند و برای همان شب با زال در قصر رودابه وعده‌ی ملاقات می‌گذارند. زال پنهانی وارد قصر می‌شود و با رودابه پیمان می‌بندد که یا با وی ازدواج کند و یا کفن بپوشد و رودابه نیز پیمان می‌بندد که تنها با وی ازدواج کند. اما این عشقی ممنوعه است که هر دو به آن آگاهند، چراکه سام، پدر زال و بویژه منوچهر پادشاه ایران مخالف این ازدواج‌اند. رودابه از نژاد ضحاک است و منوچهر وحشت دارد که فرزند آندو بیشتر به سوی مادر ببرد و رسم و رسوم ضحاک بار دیگر جان بگیرد و ضحاک قدرت گیرد. مهراب، پدر رودابه و شاه کابل که می‌ترسد منوچهر کابل را به آتش بکشد، تنها راه را در کشتن رودابه و سیندخت، مادر رودابه، در ملاء عام می‌بیند. اما سیندخت مهراب را راضی می‌کند که به او این شانس را بدهد که به دیدار سام رود و با راضی کردن پدر زال، منوچهر نیز رضا دهد.
سیندخت با ندیمه‌هایش به سیستان سفر می‌کند و خود را تنها به عنوان فرستاده‌ی مهراب معرفی می‌کند. سام از فرستاده‌ی زن و هدایای بسیار، شگفت‌زده می‌شود. سیندخت با سخن‌وریِ چیره تمام تقصیرها را بر گردن مهراب می‌اندازد و از سام می‌خواهد که خون مردم بی‌گناه کابل را نریزد، چراکه کابل از آن سام است. اما پیش از آنکه هویت خود را آشکار کند، از سام پیمان می‌گیرد که به او و خانواده‌اش صدمه‌ای نرساند. سام پیمان می‌بندد و سیندخت پس از آشکار کردن هویت‌اش، باز از او خواهش می‌کند که آرامش مردم کابل را برهم نزند. شگفت‌زده از زیبایی و ترفند سیندخت، سام با سیندخت به زندگی‌اش سوگند می‌خورد که به خانواده و شهر سیندخت صدمه‌ای نزند.
در این داستان سیندخت نه‌تنها مادری مهربان، بلکه زن مدبری تصویر شده است که برای هر مشکلی چاره‌ای می‌جوید. هم بانوی شبستان است و هم زنی سیاست‌مدار که بسیار داناست و در واقع ازدواجی که در داستان ناممکن به نظر می‌رسد، با تدبیر و کُنش سیندخت، باز می‌شود و سام باقی ماجرا را تا ازدواج زال و رودابه پی می‌گیرد.
گردیه، زنی پهلوان، سیاست‌مدار و میهن‌پرست
گردیه شخصیتی تاریخی است که در زمانی بسیار حساس زندگی می‌کند. در زمان پادشاهی خسروپرویز، پادشاه خودخواه، تنگ‌نظر و کینه‌ورزی که با جنگ‌ها و برخوردهای خود ایران را آنچنان تضعیف می‌نماید که زمینه‌ساز سلطه‌ی تازیان بر این کشور قدرتمند می‌گردد. از برخورد به پدر و فرزندانش گرفته تا دایی‌هایی که یا به دست او کشته می‌شوند و یا از ترس مرگ بر او می‌شورند تا بهرام چوبینه، پهلوانی که با پیروزی خود در جنگ با بیگانه، به جای ستایش، از هرمزد پدر پرویز تحقیر می‌بیند و بر او و سپس پرویز می‌شورد، همه و همه دلیلی است تا ثبات ایران از بین برود. پس از او پادشاهی نمی‌تواند طولانی‌مدت پادشاهی کند، چراکه پس از چندماهی کشته می‌شود و تخت را به دیگرانی می‌سپارد که قرار است قربانی دسیسه‌های پس از آن شوند. البته یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی سال‌ها حکومت می‌کند، اما ایران ضعیف‌گشته، دیگر با آن قدرت پیشینه وداع گفته است. قدرت مطلقه‌ی پادشاهی در این زمان به معنای ثبات، نظم و قدرت کشور است. و این کشتارها نشان از آن دارد که زمان سلسله‌ی ساسانیان به سر رسیده است، اما از بختِ بدِ ایرانیان، سلسله‌ی ایرانی دیگری جایگزین این سلسله‌ی از هم پاشیده نمی‌شود، بلکه کشور گریبان‌گیر جنگی می‌گردد که ویرانه‌های آن در عرصه‌های مختلف هنوز برجاست.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-05-2007   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن در ادبیات ایران باستان

برای توضیح شخصیت گردیه، من مجبورم به شرایط تاریخی این دوره نیز نگاهی گذری بیاندازم، چراکه بدون شناخت تاریخ این‌دوره، کُنش گردیه برای ما که پس از هزاروپانصدسال وی را بازمی‌نگریم، چندان قابل درک نخواهد بود.
پیش از هرچیز باید اشاره کنم که برای ارزیابی شخصیت گردیه از یادداشت‌های شاهنامه، بخش چهارم، اثر استاد جلال خالقی مطلق که در حال حاضر زیر چاپ است، استفاده کرده‌ام.
بهرام چوبینه از نژاد اشکانیان، سرداری بزرگ است که پس از تحقیر از سوی هرمزد و شورش بر علیه او، در

زمان خسروپرویز نه‌ماهی بر تخت سلطنت می‌نشیند، تا اینکه خسرو روم را به کمک می‌طلبد و با سپاه روم سلطنت از دست رفته را بازمی‌یابد. بهرام به چین پناهنده و پس از چندسالی در آنجا کشته می‌شود. خواهر بهرام گردیه که از ابتدا با شورش بهرام مخالف است، در سنگر او می‌ماند. به هنگام شورش بر علیه پادشاه، گردیه به بهرام گوشزد می‌کند که وی با غصب تاج و تخت نامش را لکه‌دار می‌کند و نیز به هنگام مویه بر برادر خود از رنج و خواری در سرزمین بیگانه می‌نالد. بهرام از پس توطئه‌ای در چین کشته می‌شود و از گردیه و یلان‌سینه که سپاه را به او سپرده، می‌خواهد که در زمین دشمن نمانند، از پرویز زینهار بخواهند و او را نیز در ایران دخمه کنند، یا به زبان امروز به خاک بسپارند. گردیه سوارکاری ماهر است که در دلاوری بسان بهرام می‌باشد و حتی پس از مرگ بهرام جامه‌ی رزم برادر را می‌پوشد و بر اسب بهرام می‌نشیند. پس از مرگ بهرام خاقان از گردیه خواستگاری می‌کند، گردیه با زبانی چرب می‌گوید که فعلاً سوگوار بهرام است و از او چهار ماه فرصت می‌طلبد. در شاهنامه گردیه تنها خواهر بهرام است، اما در منابع عربی گردیه خواهر و نیز همسر بهرام گزارش شده است. وی با رای‌زنان مشورت می‌کند و چون همگان وی را خردمندتر و بیدارتر از همه می‌دانند، پس تصمیم را به او می‌سپارند. گردیه برای پرویز نامه می‌فرستد. فرستاده‌ی خاقان را می‌کشد، سپاه چین را شکست می‌دهد و با بهرامیان از چین به سوی ایران می‌گریزد. پرویز اما پاسخی به نامه‌ی گردیه نمی‌دهد. و چون قدری ثبات پیدا کرده، دایی‌اش را به بهانه‌ی آنکه در قتل پدرش شرکت داشته می‌کشد و دایی دیگر او گستهم نیز که می‌داند به دست او کشته خواهد شد، با سپاهش به گردیه ملحق می‌شود و از کردار خسرو می‌گوید که حتی به دایی‌اش هم رحم نمی‌کند، تا برسد به آنان. گردیه چاره‌ای جز آن نمی‌بیند که به سپاه گستهم بپیوندد و حتی به همسری او درآید. از آنجا که وی با برادرش بهرام نیز مخالفت می‌کرد که نباید بر پرویز بشورد، طبیعتاً باید ازدواج گردیه و گستهم را از روی ناچاری و بی‌پاسخ ماندن نامه‌ی وی از سوی پرویز قلمداد کرد. پرویز اما در جنگ با سپاه گستهم شکست می‌خورد و بنابراین از طریق برادر گردیه، گردوی که از ابتدا در سنگر پرویز بود، برای گردیه نامه می‌فرستد و از او می‌خواهد که گستهم را بکشد و به همسری او درآید. گردیه از پرویز پیمان کتبی می‌طلبد و پس از دریافت پیمان از وی که به وی و بهرامیان آسیبی نرساند، همسرش را می‌کشد. این‌گونه گردیه به شبستان پرویز وارد می‌شود و به خواست پرویز جامه‌ی رزم می‌پوشد و نشان می‌دهد که چگونه با چینیان جنگیده. گردیه اما تنها در شبستان پرویز نمی‌ماند، بلکه با بزرگان و سیاستمداران دربار و سپاهیان باده می‌نوشد و گویا پرویز به او مقام سالار بار را داده است. اما پرویزکینه‌ورز از ویرانی ری دست برنمی‌دارد و مرزبان ویرانگری را بر شهر می‌نشاند تا انتقام خود را از بهرام بگیرد. گردیه اما برای پرویز نمایش سوارکاری‌ای می‌دهد که شگفتی وی را برمی‌انگیزد. پرویز که نه در زنان شبستان و نه در مردان‌ سپاهش چنین مهارتی در سوارکاری نمی‌بیند، از وی می‌خواهد که آرزویی کند و گردیه از پرویز می‌خواهد که مرزبان شوم را از ری فراخواند. و سرانجام پرویز ری و مردمش را می‌بخشد.
برای گردیه نه‌تنها ری، مرکز اشکانیان و پیروان بهرام اهمیت دارند، بلکه وی ایران‌پرستی است که قدرت و تمامیت کشور خود را تنها در سایه‌ی پادشاهی قدرتمند و مشروع ممکن می‌بیند، هرچند که این پادشاه، پادشاه خودخواه، حسود و جاه‌طلبی باشد که برای بازپس‌گرفتن تاج و تختش با سپاه روم با سپاه ایران وارد جنگ شود و یا جامه‌ی چلیپا بر تن کند و خود را مسیحی جلوه دهد. پادشاهی که می‌داند دایی‌هایش پدرش را کور می‌کنند ولی به روی خود نمی‌آورد و یا فرزندش را زندانی می‌کند، تا جایی که قاتل جان او
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 05-05-2007   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن در ادبیات ایران باستان

منابع:
فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین، مقدمه و تصحیح و تحشیه، دکتر محمد روشن، صدای معاصر، تهران 1377
نورالدین عبدالرحمان بن احمد جامی، مثنوی هفت‌اورنگ، تحقیق و تصحیح اعلاخان افصح‌زاد و حسین احمد تربیت، مرکز مطالعات ایرانی، تهران 1378
نظامی گنجوی، کلیّات خمسه نظامی، مطابق نسخه تصحیح‌شده وحید دستگردی، انتشارات راد، تهران 1374
ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، نیویورک
جلال خالقی مطلق، یادداشت های شاهنامه، بخش چهارم، زیر چاپ
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-08-2007   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Icon17 نگاهی به چهره زن در ادب

زن در ادبیات



در مطالعه آثار ادبى, فراوان به چهره زن برمى خوريم. چهره اى كه در هرنگاه رنگى ويژه دارد و در هر سخن, شكلى خاص. و بهتر آنكه زبان حال آن را از زبان مولانا
بشنويم كه:
هر كسى از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
و بدين ترتيب او را مى بينيم كه از هر جمعيتى نالان است و جفت بدحالان و خوشحالان.
عنصر زن تشكيل دهنده بخش عمده اى از ادبيات ماست و ادبيات ما عكس برگردان تاريخ
اجتماعى و فرهنگ ما. گاه نگاه به زن از چشم عاشق و دلبرىاست و گاه از سرهوسبازىو طمع ورزىو گاه به عنوان موجودى ضعيف و ناتوانكه سزاوار رحم و شفقت است و كمتر
نگاه انسانى به اين عنصر سازنده اجتماع بشرى, شده است. در اين قسمت و چند قسمت آينده برآنيم تا چهره زن را در آيينه ماندگار ادبيات فارسى به گونه اى گذرا به تماشا بنشينيم و. اما تذكر اين نكته در همين ابتدا ضرورى است كه در هرجا سخن از زن ـ به طور كلى يا به طور مشخص ـ رفته است, هويت زن هميشه صنفىدر نظر گرفته شده است نه فردى. و اين هويتصنفى را در سخن از زنان بد و ناشايست به روشنى مى بينيم كه خطاى يك فرد ـ كم و بيشـ به حساب همه گذاشته مى شوددرحالى كه مردان از چنين تعميم ناخوشايندى بركنارند وهيچ گاه خطاى يك مرد به حساب صنف و گروه مردان ـ يا جنس مردان ـ گذاشته نمى شود. و
از اين روست كه خطاى يك زن, شهره آفاق و ثبت اوراق مى شود اما جنايت يك مرد چنين
برجسته نمى گردد.
چرا گرناسزايى سرزد از مرد
رفيقانش يكى از صد ندانند
وگر جزئى خطايى سرزد از زن
زاقليمى به اقليمى رسانند.
در آغاز مرورى مى كنيم بر بزرگترين اثر و شاهكار ادب پارسى كه سابقه اى بيش از هزار
سال دارد. شاهنامه فردوسى(1) مهمترين و ارزشمندترين كتابى است كه به حماسه ملى
سرزمين ايران پرداخته است. شاهنامه از دو بخش عمده تشكيل يافته است: 1 ـ بخش
اساطيرى كه شامل دوره پهلوانان و حكايت و افسانه هاى ملى ايران است و قسمتهايى از
قصه هاى اوستا در آن يافت مى شود. 2 ـ بخش تاريخى كه پايان سلسله ساسانيان و انقراض
آن سلسله به دست اعراب مسلمان را دربردارد.
نگاه شاهنامه به زن در مجموع نگاهى است مثبت. حضور زن در تمام شاهنامه حضورى است
تعيين كننده و سرنوشت ساز. نقش زن به عنوان پيونددهنده خانواده ها به يكديگر در همه
جا به عنوان عاملى اساسى در پيدايش و نابودى قدرت مطرح است.
در داستانهاى مهم شاهنامه مانند داستان فريدون كه خواهران جمشيد به همسرى او
درمىآيند و نيز مادرش فرانك و دختران سرو كه همسر پسران او مى گردند و نيز داستان
كاووس كه سودابه دختر شاه هاماوران را پس از تسخير سرزمين هاماوران به زنى مى گيرد,
نقش زن در روند قدرت كاملا به چشم مى خورد.
شاهنامه كه يك كتاب حماسى است بيشتر به بعد دلاورى زن توجه دارد تا جنبه دلبرى او.
اگرچه به ماجراى برخى از زنان كه در ابراز عشق خود پيشقدم بوده اند مانند عشق
تهمينه به رستم و سودابه به سياوش و منيژه به بيژن نيز اشاره مى كند:
زنى بود مردانه و تيغ زن
سوار و سرافراز مردم فكن
به نام آن پرىرخ سمن ناز بود
گل و ياسمن را از او ناز بود
چنان چون به خوبيش همتا نبود
به مانند مرديش يكتا نبود
به ميدان جنگ ار برون آمدى
به مردى زمردان فزون آمدى
به مردى زمردى و پا در ركيب
زدلها قرار و زجانها شكيب
مى بينيم زن به مردانگى اى وصف مى شود كه در ميدان جنگ از مردان تواناتر است. در
وصف گردآفريد, دختر گزدهم, پهلوان دژ سپيد هم, او را به بى مانندى در نبرد مى
ستايد. چون سهراب در هجوم به ايران به دژ سپيد كه در مرز ايران و توران قرار دارد
مى رسد و هجير, نگاهبان دژ را اسير مى كند گردآفريد غيرتش به جوش مىآيد, جامه رزم
مى پوشد و خود را به هيإت مردان مىآرايد و به جنگ سهراب مى شتابد:
زنى بود بر سان گردى سوار
هميشه به جنگ اندرون نامدار
نهان كرده گيسو به زير زره
زده بر سر ترك رومى گره
فرود آمد از دژ به كردار شير
كمر بر ميان بادپايى به زير
زنان ديگرى نيز در جاىجاى شاهنامه مورد ستايش قرار گرفته اند مانند رودابه كه دلدادگى او به زال و سرانجام ازدواج آن دو, فصلى از اين كتاب را تشكيل مى دهد. رودابه دختر مهراب كابلى است كه نواده ضحاك است و بر سرزمين كابلستان حكمروايى دارد و كشور او با ايران دشمن است. زال فرمانرواى زابلستان و رودابه بىآنكه يكديگر را
ديده باشند, از طريق شنيده ها و وصفها به هم دل مى دهند. اين دلدادگى پس از مدتى
پنهانكارى, آشكار مى گردد. مهراب پدر رودابه با سرگرفتن وصلت آن دو كه كشورش را از
خطر هجوم ايران در امان مى دارد شادمان است. در اينجا نقش مادر رودابه در تدبير وچاره گرى و خردمندى نيز مورد تحسين واقع مى شود. سيندخت مادر رودابه با پختگى و
تدبيرى كه به خرج مى دهد امر مشكل ازدواج زال و رودابه به همت او آسان مى شود و
كشورش از بلايى بزرگ كه تا آستانه اش آمده نجات مى يابد.(2) تنها زنى كه در شاهنامه از او به بدنامى و پليدى ياد مى شود سودابه استو هم اوست كه موجب بدنامى زنان را فراهم مى آورد. نابكارى سودابه زمانى بروز مى كند كه عشقى گناهآلود نسبت به ناپسرى
خود, سياوش در دل مى پروراند. سياوش در اين زمان خيلى جوان است, شايد كمتر از بيست
سال دارد. سودابه با زمينه چينى او را به شبستان فرا مى خواند و عشق خروشان خود را
بدو ابراز مى كند. ليكن, سياوش كه جوان مهذب و پارسايى است دست رد بر سينه او مى
نهد. سودابه اصرار مى ورزد و چون كام نمى يابد هم از بيم رسوايى و هم براى آنكه
انتقام خود را از جوان گرفته باشد او را نزد پادشاه به قصد تجاوز به خود متهم مى
كند.... سياوشبراى اثبات بيگناهى خود از ميان توده آتش مى گذرد و تندرست از آن بيرون مىآيد, اما
چون سودابه از توطئه و تحريك دست بردار نيست, شاهزاده براى دور شدن از محيط مسموم
دربار كاوس, داوطلب سپهسالارى لشكرى مى شود كه براى جنگ با افراسياب عازم است,
سرانجام هم, چون راه بازگشتى براى خود نمى بيند به توران زمين نزد افراسياب پناه مى
برد و همين امر موجب تباهى او مى گردد.پس از قتل سياوش, سودابه به انتقام خون اوبه دست رستم كشته مى گردد.(3) در حق اوست كه رستم به كاوس مى گويد:
كسى كاو بود مهتر انجمن
كفن بهتر او را زفرمان زن
سياوش زگفتار زن شد به بادس
خجسته زنى كاو زمادر نزاد
: و فردوسى درباره سودابه و مكر و حيله اوست كه با عصبانيت اين ابيات را مى سرايد
چو اين داستان سر به سر بشنوى
به آيد تو را گر به زن نگروى
به گيتى به جز پارسا زن مجوى
زن بدكنش خوارى آرد به روى
روشن است كه فردوسى جنس زن را بد نمى داند بلكه زنان پارسا و نيكخو را مى ستايد و
در جايى برپا بودن دين يزدان را به زنان نسبت مى دهد:
هم از زن بود دين يزدان به پاى
يلان را به نيكى بود رهنماى
صفت نيك ديگرى كه او براى زن مى شمارد جلب رضايت شوهر است:
بهين زنان در جهان آن بود
كزو شوى همواره خندان بود
اشاره هاى بدبينانه اى كه در شاهنامه به چشم مى خورد تنها نقل قول و روايت گفته
هاست نه آنكه داستانسراى شاهنامه خود چيزى در مذمت زنان گفته باشد.
مثلا از زبان شاه يمن كه از مفارقت دخترانش كه فريدون براى پسران خود خواستگاريشان
كرده اندوهگين و خشمناك است, چنين نقل مى كند:
بد از من كه هرگز مبادم ميان
كه ماده شد از تخم نره كيان
به اختر كسى دادن كه دخترش نيست
چو دختر بود روشن اخترش نيست
اين پشيمانى به سبب دلبستگى اى است كه بدانان دارد, آنچنان كه دوريشان را برنمى
تابد.
يا وقتى مهراب شاه مى شنود كه دخترش رودابه دل به زال بسته است چنين مى گويد:
همى گفت رودابه را رود خون
به روى زمين بركنم هم كنون
مرا گفت چون دختر آمد پديد
ببايستش اندر زمان سر بريد
نكشتم بگشتم زراه نيا
كنون ساخت بر من چنين كيميا
يا هنگامى كه افراسياب از عشق و دلداگى دخترش منيژه آگاه مى شود:
به دست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و اين داستان بازگفت
كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
كرا دختر آيد به جاى پسر
به از گور داماد نايد بدر
و زمانى كه قيصر روم مى شنود كه كتايون دخترش مايه ورى بى نام و نشان (گشتاسب) را
به شوهرى برگزيده است به گزارنده خبر:
چنين داد پاسخ كه دختر مباد
كه از پرده عيب آورد برنژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و آن را كه او برگزيد
به كاخ اندرون سر ببايد بريد
اما پاسخ فردوسى به همه اين ناسزاگويى ها اين است:
چو فرزند باشد به آيين فر
گرامى به دل بر چه ماده چه نر
از فردوسى كه بگذريم در نگاه ديگر شاعران و اديبان بزرگ تصويرهاى كم و بيش منفى
فراوان مى بينيم. خاقانى شروانى(4)يكى از منفى بافترين شاعران درباره زن است. عجيب
است كه او در يك جا مادرش را مورد ستايش قرار مى دهد و ((حق دل مهربان)) او را نگاه
مى دارد اما در جاى ديگر آرزو مى كند اى كاش مادرش نيز از مادر خود زاييده نمى شد.
چند بيتى از قصيده مدحيه او را در شإن مادرش مرور مى كنيم:
اى ريزه روزى تو بوده
از ريزش ريسمان مادر
خو كرده به تنگناى شروان
با تنگى آب و نان مادر
زير صدف كسى نرفته
جز آن خدا و آن مادر
اى باز سپيد چند باشى
محبوس به آشيان مادر
شرمت نايد كه چون كبوتر
روزى خورى از دهان مادر
تا كى چو مسيح بر تو نبيند
از بى پدرى نشان مادر
...
با اين همه هم نگاه مى دار
حق دل مهربان مادر
اما انديشه ناصحيح خاقانى كه رنگ و بوى عرب دوره جاهليت را دارد, از دختر چنان
گريزان است كه اعراب بدوى از آمدن دختر خشمناك مى شدند. او از اينكه فرزندانش همه
پسرند بى نهايت خرسند است و مى گويد دخترى كه برادرانى چنين داشته باشد عروس بهشت و
بانوى كشور است اما جنس دختر را از هر چيز سزاوارتر, آغوش خاك است!
مرا چه نقصان كز جفت من نزاد اكنون
به چشم زخم هزاران پسر يكى دختر
كه دخترى كه از اين سان برادران دارد
عروس دهرش خوانند و بانوى كشور
اگر بميرد باشد بهشت را بانو
وگر بماند زيبد مسيح را خواهر
اگرچه هست بدينسان خداش مرگ دهاد
كه گور بهتر داماد ومرگ به اختر
مرا ز زادن دختر چه خرمى باشد
كه كاش مادر من هم نزادى از مادر
نيازى به گفتن ندارد كه اگر مادر شاعر نبود, خاقانى اى پا به عرصه هستى نمى گذاشت و شگفت است شاعر به كسى كه هستى اش از هستى اوست چنين اهانتى روا مى دارد.
خوب است جواب خاقانى را از زبان امير خسرو دهلوى(5) شاعر بزرگ پارسى گوى سرزمين هند
بشنويم كه:
پدرم هم زمادر است آخر
مادرم نيز دختر است آخر
گر نه بر در صدف نقاب شدى
قطره آب باز آب شدى
دانه بى كشت كى به بار آيد
آسمان بى زمين چه كار آيد
بى پدر ممكن است شد معلوم
چون مسيحا زمريم معصوم
ليك بى مادر خجسته وجود
ولدى را نگفته كس مولود

--------------------------------------------
1- من این تاپیک رو مجزا ایجاد کردم ولی اگر مدیران محترم فکر میکنن نیازی به ادغام یا انتقال هست زحمتش میافته رو دوششون!
2-ادامه دارد!
__________________
رویاها تجدید نشدنی است ؛ مهم نیست سن و شرایط ما چیست ، مهم آنست که هنوز توانائی های دست نخورده ای در درون ما وجود دارند و زیبائی تازه ای در انتظار ظهور است!
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-08-2007   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب


در آثار سعدى عنصر زن از دو جهت قابل مطالعه است. اول نگرش تغزلى و عاشقانه اوكه بيشتر در غزلياتش نمود دارد و دوم نگرش اخلاقى و اجتماعى اش كه در بوستان و گلستان به چشم مى خورد.
در نگاه تغزلى و عاشقانه سعدى خود را در حد يك عاشق پاكباخته بر آستان معشوق نشان مى دهد و در مخاطب هر آنچه مى بيند لطف است و جمال و دلبرى و بى وفايى آميخته باحسن كه تمناى وصال را شديدتر مى كند:
چو تو آمدى مرا بس كه حديث خويش گفتم
چو تو ايستاده باشى ادب آنكه من بيفتم
تو اگر چنين لطيف از در بوستان در آيى
گل سرخ شرم دارد كه چرا همى شكفتم
چو به منتها رسد گل, برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل كه مى نهفتم
به اميد آن كه جايى قدمى نهاده باشى
همه خاكهاى شيراز به ديدگان برفتم
دو سه بامداد ديگر كه نسيم و گل برآيد
بتر از هزاردستان بكشد فراق جفتم
نشنيده اى كه فرهاد چگونه سنگ سفتى
نه چوسنگ آستانت كه به آب ديده سفتم
نه عجب شب درازم كه دو ديده باز باشد
به خيالت اى ستمگر عجب است اگر بخفتم
زهزار خون سعدى بحلند بندگانت
تو بگوى تا بريزند و بگو كه من نگفتم
البته اين يك مشت از صدها خروار است. كمتر غزل سعدى در هواى غير عاشقانه سروده شدهاست. ادعاى عارفانگى غزلياتى از اين دست ادعايى مردود است زيرا مثلا آنجا كه مى گويد: ((به خيالت اى ستمگر عجب است اگر بخفتم)) روشن است كه مخاطب او كيست؟
او در غزلهايش كشيدن بار جور يار را آسان و قابل تحمل مى داند:
چو مى توان به صبورى كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم
اما در گلستان كه يك كتاب اخلاقى و تربيتى است از دست زن بدخوى ناله سرمى دهد:
زن بد در سراى مرد نكو
هم در اين عالم است دوزخ او
زينهار از قرين بد زنهار!
و قنا ربنا عذاب النار
در نگرش اخلاقى و اجتماعى سعدى, زنى مطلوب است كه خوبروى و مستور و نيك خوى باشد:
دلارام باشد زن نيك خواه
وليكن زن بد خدايا پناه!
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ
بلاى سفر به كه در خانه جنگ
به زندان قاضى گرفتار به
كه در خانه ديدن بر ابرو گره
زن خوب رخ رامش افزاى و بس
كه زن باشد از درد فريادرس
چو مستور باشد زن نيك خوى
به ديدار او در بهشت است شوى
سعدى در باب اخلاق زناشويى بيش از هر چيز متإثر از قرآن است كه محيط خانه را محيط آرامش و تسكين خاطر مى داند: ((و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون)). (و از نشانه هاى او اينكه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد. در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند.)
سعدى در بوستان ((شاهد بازى)) را كه نشانه هوس بازى است مايه خانه خرابى مى داند وتشويق به ((زن گرفتن)) مى نمايد:
خرابت كند شاهد خانه كن
برو خانه آبادگردان به زن
نشايد هوس باختن با گلى
كه هر بامدادش بود بلبلى
چو خود را به هر مجلسى شمع كرد
تو ديگر چو پروانه گردش مگرد
فرمانبرى و اطاعت از شوى و پارسايى و امانتدارى از ويژگيهايى است كه سعدى براى يك زن خوب برمى شمرد:

زن خوب فرمانبر پارسا
كند مرد درويش را پادشا


فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-08-2007   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

چهره زن در ادبيات و فرهنگ ما سرنوشتى درخور توجه داشته است. اديبان و شاعران, گاه از ابراز نظرهاى ناروا و بى ريشه بركنار نبوده اند. نظرهايى كه تإثيراتى منفىدر ذهن عوام به جاى گذاشته است.

رسوب اين القائات نادرست همچنان بر ذهنيت عوام و غير عوام سنگينى مى كند. بسيارى از مطالب بديهى انگاشته شده, چون شكافته شوند و مورد ارزيابى منطقى قرار گيرند بهيك سرى قضاياى غلطافكن يا جدلآميز برمى گردد كه هيچ بهره اى از حقيقت و واقعيت ندارند. اما همين مطالب به ويژه اگر از بيانى هنرى و خيال برانگيز برخوردار باشندبا گذشت زمان چهره حقيقتى غير قابل انكار و خدشه ناپذير به خود مى گيرند و از چنان قداست و احترامى برخوردار مى شوند كه رد و انكار آن كار آسانى نيست.
سخن پيامبر اسلام كه ((ان من الشعر لحكمه)) آن دسته از شعر و شاعرانى را مورد تإييد قرار مى دهد كه انديشه هاى بلند اخلاقى و تربيتى را از راه بيانى هنرى و تخيلى به گوش جان انسانها مى رسانند. اما شعرى كه از حكمت بهره اى نبرده باشد و بلكه تإثيرى سوء در انديشه و رفتار انسانها به جاى گذارد شعرى است منحط و واپس گرايانه هرچند ممكن است شاعر آن, حكيم نام گرفته باشد. به هر حال به حكم ((الانسان محل السهو و النسيان)) هيچ انسانى از خطا و فراموشى در امان نيست و هيبت بزرگان ادبپارسى نبايد ما را در برابر انديشه هايشان تسليم كند بلكه جدا كردن انديشه هاى مثبت و منفى آن ستارگان آسمان ادب, كارى است شايسته و ضرورى.
با توجه به دوره هاى مختلف تاريخ و تإمل در شرايط و مقتضيات ويژه هر دوره روشن مى شود, عوامل برونى ـ كه عوامانه انديشى از آن جمله است ـ در نوع ابراز نظرهاى شاعران و نويسندگان دخالت داشته است. در دوره هايى از تاريخ مردسالارانه ما ـ كهالبته با درنظر گرفتن شرايط آن دوره ها شايد چاره اى جز آن نبوده است ـ نقش زن در حركتهاى اجتماعى كم رنگ, كم تإثير و گاه منفى نمايانده مى شود. طبيعت كار هجوم و كشتار و قتل و غارت و دفاع كه برگهاى تاريخ گذشتگان ما فراوان از آن انباشته شده است, زن را از متن جامعه به داخل پستوها و كنار و گوشه ها كشاند. پس از اين كه زنبه ضرورت يا به اجبار از دخالت و مشاركت در تعيين سرنوشت جامعه اش محروم شد تنها كار خانه دارى و آرايش و ... برايش باقى ماند. در چنين جامعه اى مرد احساس مى كردكه موجودى به نام زن يا دختر, تنها وبال گردن اوست زيرا به كارو جنگ و ستيز نمى آيد واسارت او نيز جز شرمسارى و نكبت به بار ندارد. رفته رفته كار بدانجا كشيد كه زننماد و مثل سستى و زبونى و ترس و ... شد كه مى بينيم شاعرى در برانگيختن غيرت مردان مى گويد: هر كس فريب زن را بخورد, ((زن)) است و جهان را نيز به زنى جادوگر تشبيه مى كند كه فريب زرق و برقش را نخواهد خورد:
زن بود آن كه مر او را بفريبد زن
زن جادوست جهان من نخرم زرقش
از اين ديد حاكميت مرد, در گونه هاى ادبى به ويژه شعر پارسى كاملا روشن است. شگفت آنكه زن هنگامى كه در مصداق و فرد معين و مشخصى بدان نگريسته مى شود, گاه سبب مى شود كه بزرگان ادب بهترين آثار و فراورده هاى خود را در موضوع چنين فردى, بنگارند. زن در چنين شكلى برانگيزنده زيباترين ستايشها و ژرفترين احساسها و ناب ترين عواطف مى شود, امازن بودن چنين زنى همواره فراموش مى ماند, به گونه اى كهوقتى از زن به عنوان مفهوم كلى اش سخن مى رود بيشتر با سهل انگارى و مزاح گويى و سخره انديشى همان شاعران روبه رو مى شويم, كه رفته رفته شكل ضرب المثل پيدا كرده و اشتهار يافته است:
زنان چون درختند سبز آشكار
وليك از نهان زهر دارند بار
زن از پهلوى چپ شد آفريده
كس از چپ راستى هرگز نديده
از زبان حكيم گنجه

اين گونه نگاه به زن از ديد كلى و عام است اما حكايت زنى كه قهرمان داستان سراييهاى پرشور شاعران قرار مى گيرد, ديگر است. در آنجا زن تا حد پرستش اوج مى يابد. بهتر است نگاهى به برگهاى كتاب ليلى و مجنون نظامى كنيم تا اين ادعا را بهتر به تماشا بنشينيم. در تمام اين كتاب شخصيت مرد متإثر از جاذبه زن است و زن قطبثابتى است كه مرد پيرامون آن مى چرخد:
ليلى كه نه صبح گيتى افروز
مجنون نه كه شمع خويشتن سوز
ليلى به گذار باغ در باغ
مجنون غلطم كه داغ بر داغ
...
ليلى زدرون پرند مى دوخت
مجنون زبرون سپند مى سوخت
ليلى چو گل شكفته مى رست
مجنون به گلاب, ديده مى جست
در متن ليلى و مجنون نظامى, آنجا كه ماجراى شوهركردن ليلى را توضيح مى دهد و نارضايتى و ناخرسندى ليلى از اين پيوند نامبارك, مى رسيم به داستان خبريافتن مجنون از شوهركردن ليلى. مجنون سرگشته و سر به بيابان نهاده, هنگامى كه از ماجرا آگاه مى شود عنان اختيار از كف مى دهد و بر خاك مى افتد, ناگاه شترسوارى سياه بر او مى گذرد و چون او را در آن حال مى بيند, مى ايستد و به سرزنش او مى پردازد كه دل از مهر بتان برتابد:
غريد به شكل نعره ديوى
برداشت چو غافلان غريوى
كاى بى خبر از حساب هستى
مشغول به كار بت پرستى
به گر زبتان عنان بتابى
كز هيچ بتى وفا نيابى
آن دوست كه دل بدو سپردى
بر دشمنى اش گمان نبردى
شد دشمن تو زبى وفايى
خود باز بريد زآشنايى
چون خرمن خود به باد دادت
بر عهد شد و نكرد يادت
آن شترسوار هر چه كه مى تواند در ذم ليلى مى كوشد تا مهرش را از دل مجنون بركند. بعد به مذمت زن مى پردازد و سخن را از دايره معين اش فراتر مى برد و شكل عمومى ترى به قضيه مى دهد:
زن گر نه يكى هزار باشد
در عهد كم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند
بر نام زنان قلم شكستند
زن دوست بود ولى زمانى
تا جز تو نيافت مهربانى
چون در بر ديگرى نشيند
خواهد كه تو را دگر نبيند
زن ميل ز مرد بيش دارد
ليكن سر كام خويش دارد
زن راست نبازد آنچه بازد
جز زرق نسازد آنچه سازد
بسيار جفاى زن كشيدند
در هيچ زنى وفا نديدند
مردى كه كند زنآزمايى
زن بهتر از او به بى وفايى
زن چيست نشانه گاه نيرنگ
در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنى آفت جهان است
چون دوست شود هلاك جان است
چون غم خورى او نشاط گيرد
چون شاد شوى زغم بميرد
پس از اين همه نكوهش باز هم به مجنون يادآورى مى كند كه اين همه كه گفته شددرباره زنان پاكباز و شايسته است وگرنه شگفتى زنان بد از اين بيشتر است:
اين كار زنان پاكباز است
افسون زنان بد دراز است
مجنون از شدت پريشانى و شوريدگى چندان سر بر سنگ مى كوبد تا از سرش خون جارى مى شود. شترسوار بر حال مجنون رحم مى آورد و دروغ خويش را آشكار مى كند كه آنچه با اوگفته از سر مزاح بوده است. و حقيقت را بدو باز مى گويد كه ليلى با آنكه به نكاحديگرى درآمده اما همچنان در هواى تو نفس مى كشد و بر عهد خويش پايبند مانده است:
آن ديو كه اين فسون بر او خواند
از گفتن خويشتن خجل ماند
آمد به هزار عذر در پيش
كاى من خجل از حكايت خويش
گفتم سخنى دروغ و بد رفت
عفــوم بكن آنچه رفت خود رفت
گر با تو يكى مزاح كردم
بر عذر تو جان مباح كردم
آن پرده نشين روىبسته
هست از قبل تو دل شكسته
گرچه دگرى نكاح بستش
از عهد تو نيست دوردستش
جز ياد تو بر زبان نيارد
غير از تو كس از جهان ندارد
يكدم نبود كه آن پرىزاد
صدبار تو را نياورد ياد
...
سالى است كه شد عروس بيش است
با مهر تو و به مهر خويش است
در اينجا مجنون به دروغ گويى آن شيطان كه در قالب شترسوارى نمايان شده بود پى مى برد و از اندوهش مى كاهد:
مجنون كه در آن دروغ گويى
ديد آينه اى بدان دورويى
اندك تر از آنچه ديد غم خورد
كم مايه از آنچه بود كم كرد
با اين تفصيل روشن شد كه آنچه در مذمت زن گفته شد به تمامى سخن آن شيطان بود كهمى خواست مجنون را بفريبد.
اما در كتاب ((امثال و حكم)) دهخدا به بخشى از فصل بلند نكوهش زن ـ كه نوشته آمد ـ برمى خوريم بى آنكه سند قطعى آن را بيان كند و عنوان بحث و گوينده اصلى اين مطالب را. آن وقت همين ابيات موزون و بديع و روان كه در كمالاستادى سروده شده است به شكل ضرب المثل بر سر زبانها مى افتد و كم كم چهره يكواقعيت و حقيقت را به خود مى گيرد و در جريان فكرى و باور اجتماعى رسوخ مى كند ورسوب به جاى مى گذارد. درحالى كه همين منظومه بلند ليلى و مجنون نظامى كه از شاهكارهاى ادب پارسى است, وفادارى و پايدارى زن را به عهد و پيمان به خوبى و روشنى بيان مى كند, كه خواننده درمى يابد عصيان روح ليلى از مجنون كمتر نبوده است. اين را از سخنان ليلى در حال احتضار كه با مادرش مى گويد, درمى يابيم:
خون مى خورم اين نه مهربانى است
جان مى كنم اين نه زندگانى است
چندان جگر, نهفته خوردم
كز دل به دهن رسيد دردم
چون جان زلبم نفس گشايد
گر راز گشاده گشت, شايد
...
كان لحظه كه جان سپرده باشم
وز دورى دوست مرده باشم
سرمه ام زغبار دوست بركش
نيلم زديار دوست بركش
خون كن كفنم كه من شهيدم
تا باشد رنگ روز عيدم
آراسته كن عروس وارم
بسپار به خاك پرده دارم
آواره من چو گردد آگاه
كاواره شدم من از وطن گاه
دانم كه زراه سوگوارى
آيد به سلام اين عمارى
چون بر سر خاك من نشيند
مه جويد و ليك خاك بيند
بر خاك من آن غريب خاكى
نالد به دريغ و دردناكى
يار است و عجب عزيز يار است
از من به بر تو يادگار است
از بهر خدا نكوش دارى
در وى نكنى نظر به خوارى
آنچه از اين ابيات برمى آيد تصويرى وفادارانه و مثبت از عنصر زن است كه در ادبيات ما فراوان از اين دست يافت مى شود.
اين تصويرى است كه نظامى از ليلى و وفادارى و پايدارى او به عهد و راستى و درستى اش ارائه مى دهد.
اما در جايى از همين شاعر مى خوانيم كه:
زن از پهلوى چپ گويند برخاست
نيايد هرگز از چپ راستى راست
عجيب است كه نظامى در جايى زن را به سبب اينكه از پهلوى چپ برمى خيزد ـ والبتهصحت علمى اين مطلب عوام پسند معلوم نيست ـ به دور از راستى و درستى مى داند اما وقتى به ماجراى شورانگيز ليلى و سخنان آخرين زندگى اش مى رسد, چهره يك عاشق صادق ـ ونه تنها يك معشوقه ـ را از او به نمايش مى گذارد كه تا پاى جان بر عشق خود استوار ماند.
با اين حال بايد پرسيد اگر زنان راستى را پيشه خود نمى كنند تكليف ما با ماجراى ليلى چه مى شود آيا ليلى مرد بود؟
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-08-2007   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

يكى از نقطه هاى مشترك ادبيات ما با فرهنگ ملى ما, تلقى بدبينانه اى است كه از هر دوسو نسبت به زن شده است. تا آنجا كه زن نماد سستى و ضعف و زبونى و ترس قرار مى گيرد و به همراه خود, بار منفى اى را به دوش مى كشد. هم در آثار اديبان و شاعران, و هم در زبان عموم, همه جا زن عنصرى است شكننده و ناپايدار. بسيار شگفت است كه اين برداشت منفى و تاريك از زن در ذهن و زبان خود زنان هم تإثير گذاشته و آنان رانيز بر آن داشته است تا مردانه سخن بگويند و دعوى مردانگى كنند.

در سراسر ديوان زيب النسإ مخفى (1) به ابيات فراوانى برمى خوريم كه شاعر شخصيت خود را به عنوان يك زن فراموش كرده و از موضعى مردانه سخن مى گويد:

مرد ره را اندرين ره زاد ره در كار نيست
دورى راه دو عالم حد يك گام است و بس
اگر مرد رهى مردانه مى رقص
به پيش محرم و بيگانه مى رقص
مرد ميدان بلايم از زبونى هاى بخت
همچو نامردان در اين ميدان جگر گم كرده ام
زيب النسإ آن قدر تحت تإثير و يا تقليد از شاعران مرد بوده است كه دلبستگيهايش هم مردانه است:
بهر تإييد دلم دانايى اى در كار نيست
پاى در زنجير زلف نوعروسانم چو زلف
و به جاى آنكه خود را به ليلى تشبيه كند به يوسف تشبيه مى كند:
ما يوسف و نيست كس خريدار
سرد است زما رواج بازار
تو هم جانى و هم جانانه دل
خيالت ميهمان خانه دل
زليخاوار از تصوير حسنت
منقش كرده ام كاشانه دل
البته از اين دست سخنها كه از ((زن)) چهره اى منفى ارائه مى دهد در شعر شاعران ما فراوان يافت مى شود. مى بينيم هرجا از زنى ستايش مى شود باز سعى بر آن است تا رنگمردانه به چهره آن زن داده شود, زيرا واژه ((زن)) به سبب زيادى استعمال در مواردمنفى نوعى توهين و حتى ناسزا تلقى مى شده است.
حتى در مثنوى مولانا جلال الدين رومى (2) زن نماد سستى و ناپايدارى است:
مشورت را زنده اى بايد نكو
كه تو را زنده كند و آن زنده كو
اى مسافر با مسافر رإى زن
زانكه پايت لنگ دارد رإى زن
در اين دو بيت سخن بر سر اصل مشورت يا عدم مشورت با زنان نيست. سخن بر سر آن است كه هر كس مشتاق سير و سلوك و سفر معنوى نباشد همانند زن است كه چون خواهان مسافرت نيست انسان را از سفر بازمى دارد. بنابراين آنان كه مسافرند و اهل سير در آفاق و انفس, هر چند زن باشند ولى مرد به حساب مى آيند يعنى ميزان در مرد بودن و زن بودن, اراده
سير و سلوك و عدم اين اراده مى باشد
در جاى ديگر از مثنوى معنوى نيز با همين مطلب به بيانى ديگر روبه رو مى شويم. مثلا در حكايت منديل در تنور انداختن خدمتكار انس بن مالك و ناسوختن آن, كه همه را به حيرت انداخت, مقام آن خدمتكار را كه يك زن بود متذكر مى شود و مى گويد: اى برادر عزيز, آن خدمتكار انس, زن بود و آن همه صدق و صفا و اعتقاد در او اثر داشت. تو كه مردى نبايد كم از يك زن باشى. دل مردى كه از زن كمتر است, آن دل از شكم كه جايگاه كثافات است كمتر است:
اى برادر خود بر اين اكسير زن
كم نبايد صدق مرد از صدق زن
آن دل مردى كه از زن كم بود
آن دلى باشد كه كم ز اشكم بود
اين تشبيه و برانگيزى احساس و غيرت را در جاهاى ديگر مثنوى مى بينيم كه با ملامتى نه چندان ملايم مى خواهد مخاطب را بر سر غيرت آورده و به حركت درآورد. مثلا با توضيح و پرداخت قضيه ستون حنانه كه از دورى پيامبر گريه مى كرد, به مخاطب توصيه مىكند كمتر از چوبى نباشد:
گفت: آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اى غافل كم از چوبى مباش
مولانا با همين سبك بيان, مردان راه را دعوت مى كند, بكوشند تا از مقام يك زن عقبنمانند. اگر مولانا به مردان خطاب مى كند كه در صدق و راستى كمتر از زنان نباشند اما در قصيده اى از وحشى بافقى حكايت به گونه اى ديگر است. وحشى در سوگسرودى كه گويادر مرگ زنى از خاندان حاكم سروده است متذكر مى شود هر كس به شيوه او از دنيا نرفت, زن[ يا موجودى پست]! است و هر كس به شيوه آن بانو قدم به سراى آخرت بگذارد بايد اورا مرد خواند:
رفته زهرا عصمتى در خلوت آل رسول
كامده آل على از فرقت او در فغان
مانده چون شبير و شبر دو بزرگ نامدار
سر به زانو, دست برسر, خسته دل, آزرده جان
مريمى رفته ست و مانده زو مسيحاى رضيع
شسته رخ زآب مژه, ناشسته لبها از لبان
از سرير تخت بلقيس آيتى بربسته رخت
تاج افكنده زسر بى او سليمان زمان
در جوانى رفت و دل زينسان جوانان برگرفت
چون نسوزد از چنين رفتن دل پير و جوان
...
كاروانهاى ثواب و روزه و حج و زكات
كرده پيش از خود روان در دار ملك جاودان
زن بود آن كس كه از عالم نه زينسان باربست
راه عقبا هر كه زانسان رفت او را مرد خوان
عمان سامانى (4) در شرح حوادث كربلا وقتى از حضرت زينب(س) سخن به ميان مى آورد اصرار دارد تا خصوصيت ((زن بودن)) او را ناديده بگيرد:
...
ديد مشكين مويى از جنس زنان
برفلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو, مردآفرين روزگار
زن مگو, بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو, خاك درش نقش جبين
زن مگو, دست خدا در آستين
به نظر مى رسد طرز تلقى عوام يا فرهنگ عمومى جامعه در اين گونه سخنها بى تإثير نبوده است. گويى وجود زن تنها براى خانه دارى وآرايش ساخته شده است, كه دلاورى و شجاعت يك زن در باور عامه غريب بسيار غريب مى نمايد. شيخ محمود شبسترى, در توضيح اين بيت:
اگر مردى برون آى و نظر كن
هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن
مى نويسد: يعنى اگر مردى و صفت زنان كه تودارى در كنج تقليد و طبع است بر تو غالب نيست به جهت سفر عالم معنى و قرب حضرت مولى مهيا شو و از مقام تقليد و طبع و هواى نفس كه موجب سكون و فسردگى است بيرون آى.
لاهيجى, زن را نماد مقام تقليد و طبع و هواى نفس مى داند. اين امر در آن زمانه كه نوشتن و خواندن براى زنان عيب بزرگى شمرده مى شد شايد مقبول طمع عامه واقع مى شد اما جاى ترديدى نيست كه اگر رفتارى كه با جنس زن در طول تاريخ ما شده با جنس مرد مى شد همان سرنوشت ناگوار براى مردان نيز انتظار مى رفت. نكته تإسف بار اينكه حضور وظهورزن در عرصه هاى فرهنگ و دانش عيب بزرگ و نابخشودنى اى شمرده مى شد و دورى او ازاين عرصه ها همواره مورد تشويق و ترغيب بوده و آنگاه عقب ماندگى زن كه زاييده طبيعى همان شرايط بوده, مورد استهزإ و ريشخند واقع مى شده است.
تحقير شخصيت زن در ادبيات ما به گونه اى است كه زنان نيك هميشه به مرد تشبيه مى شوند و مردان بد هميشه همانند زن تلقى مى گردند. بهترين صفت زن خوب, مردانگى اوشمرده مى شود و بدترين صفت مرد و يا بهتر بگوييم بدترين ناسزا به مرد, قياس او و برابر دانستن اوست با زن.
شعر خواجه مسعود قمى (7) منظور ما را به خوبى مى رساند:
زن درخور مهر و كين نباشد
زن باشم اگر چنين نباشد
اى واى كجا گشايم اين درد
كز زن طمع وفا كند مرد
زن رخنه گر يقين مرد است
زن ناقص عقل و دين مرد است
زن ريخت به خاك آب مردان
گر مردى از او عنان بگردان
مولانا جلال الدين, برترى مردان را به عاقبت انديش بودنشان, مى داند و معتقد است مردى كه پايان بين نيست از زن هم كمتر است و اين در حكم ناسزا و دشنام است:
فضل مردان بر زنان اى بوشجاع
نيست بهر قوت و كسب ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمى
فضل بودى بهر قوت اى عمى
فضل مردان بر زن اى حالى پرست
زان بود كه مرد پايان بين تر است
مرد كاندر عاقبت بينى خم است
او زاهل عاقبت از زن كم است
به اين ترتيب مى بينيم هرجا كمال و فضل و فضيلتى است پاى مردان در ميان است و تا سخن از نقص و فرومايگى و ضعف و ترس مى رود با يك تشبيه به زن, كار آسان مى شود.
ميرسيدعلى همدانى (714 ـ 786) مى نويسد: دنيا با آن همه نعمت, رنگ و بويى بيش نيست و به رنگ و بوى فريفته شدن خاصيت زنان است, پس هركه را اين خاصيت غالب است به حقيقتزن است, اگرچه به صورت مرد است
در آثار تمثيلى و رمزى نيز نقشى كه زن عهده دار مى شود منفى است. مولوى, مرد را مثال عقل, و زن را مثال نفس مى داند كه طبعا نفس در پى امور پست مادى است و عقل مشغول امور عالى و الهى و هردو با هم در جنگ و جدال:
ماجراى مرد و زن را مخلصى
باز مى جويد درون مخلصى
ماجراى مرد و زن افتاد نقل
آن مثال نفس خود مى ران و عقل
اين زن و مردى كه نفسست و خرد
نيك باليست بهر نيك و بد
وين دو بايسته در اين خاكى سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همى خواهد حويج خانقاه
يعنى آب رو و نان و خواه و جاه
نفس همچون زن پى چاره گرى
گاه خاكى گاه جويد سرورى
عقل خود زين فكرها آگاه نيست
در دماغش جز غم الله نيست
مولوى نفس (كه زن نماد آن است) و شيطان را يكى مى داند. منظور از نفس, جزء حيوانى يا دانى انسان است و منظور از عقل جزء عالى و الهى:
نفس و شيطان هردو يك تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده اند
چون فرشته و عقل كايشان يك بدند
بهر حكمتهاش دو صورت شدند
در مورد حديث شاوروهن و خالفوهن نيز يك جا به طور ضمنى خاطرنشان مى كند كه اينجا مراد مخالفت با خواست نفس و هواست كه چون مرد را از راه حق منحرف مى دارد مخالفت با آن لازم است. جاى ديگر نيز كه به طور ضمنى نظر به همين حديث دارد تإكيد مى كند كه
نفس از زن هم بدترست. چون زن ((جزو)) شرست اما نفس ((كل)) آن است, پس آنچه بايد برخلاف رإى آن كار كرد نفس تست كه هرچه گويد عكس آن باشد كمال. اما هرچند از اين حديث به اعتقاد مولانا لزوم مخالفت با نفس را بايد استنباط كرد و ظاهر حديث هم از روى اين تإويل, تإييد مى شود, چرا كه نفس هرچند ((كل)) شر است و مخالفت با خواست آن لازم است, زن هم كه ((جزو)) اين كل محسوب است ناچار مشمول اين حكم هست و با آنچه
مراد اوست بايد مخالفت كرد. معهذا اين قول در نزد مولانا ناظر به آن جنبه وجود زن كه مربوط به عالم انس و الفت است و مولانا اشارت ((ليسكن اليها)) را در قرآن (اعراف189/) بدان مربوط مى داند نيست چراكه در ارتباط با اين جنبه به لزوم لطف و لين در سلوك با زنان تإكيد تمام دارد:(8)
زين للناس حق آراسته است
زآنچ حق آراست كى تانند رست
چون پى يسكن اليهاش آفريد
كى تواند آدم از حوا بريد؟
رستم زال اربود و زحمزه بيش
هست در فرمان اسير زال خويش
زآنكه عالم بنده گفتش بدى
كلمينى يا حميرا مى زدى
آب غالب شد بر آتش از نهيب
آتشش جوشد چو باشد در حجيب
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى
باطنا مغلوب و زن را طالبى
اينچنين خاصيتى در آدمى ست
مهر حيوان را كمست آن از كميست
او ضمن اشارت به اين نكته كه حسن سلوك با زن نشانه آدميت و وجه امتياز انسان از حيوان است از گفتار پيغمبر(ص) نقل مى كند كه زن بر عاقلان غالب مى آيد و آنها كه بر زن غالب مى آيند جاهلانند. گفتار پيغمبر(ص) كه مولانا در اينجا به وى منسوب مى دارد بدين عبارت است كه ((انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل)). ((آنان بر عاقل غالبند و مغلوب جاهل)) اين قول هم هرچند مضمونش با آنچه در حديث رسول(ص) راجع به زنان نقل
است و لفظ آن بدين گونه است كه ((ما اكرم النسإ الا كريم ولا اهانهن الااللئيم)), ((زنان را بزرگ نداشت جز انسان بزرگوار, و آنان را اهانت نكرد مگر فرد پست)) از حيث معنى توافق دارد, اما لفظ حديث بدان گونه كه در عنوان شعر مثنوى آمده است با اندك تفاوت, گاه به حكيمان و گاه به شخص معاويه بن ابى سفيان منسوب است و به هر حال چنان مى نمايد كه حديث نيست. بارى گوينده مثنوى با اين مضمون كه وى آن را حديث رسول(ص) مى پندارد مى كوشد تا نشان دهد كه جاهلان به حيوانات مى مانند كه جز خشم و شهوت ندارند و چون بر آنها خوى حيوانى غالب است در رفتار با زنان, كم بودشان رقت و لطف و وداد:(9)
گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان
غالب آيد سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند
چون كه ايشان پست و بس خيره روند
كم بودشان رقت و لطف و وداد
زآنكه حيوانيت غالب برنهاد
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حيوانى بود
پرتو حقست آن معشوق نيست
خالقيت آن گوئيا مخلوق نيست
با اينكه در برخى موارد نظر مولانا به زن وجودى زن و مرد را واحد مى داند و بر آناست كه روح زن و مرد يگانه است. و مى گويد كلمه ((حميرا)) از جهت لفظى مونث است نه از جهت معنا و بدين ترتيب زن و مرد از روح و نفسى واحد برخوردارند:
اين حميرا لفظ تإنيث است و جان
نام تإنيسش نهند اين تازيان
ليك از تإنيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست
در جاى ديگر هم زن و مرد را يك جا محو جمال جانان و حقيقتى برتر كه جنس نمى شناسدمى داند:
اى رهيده جان تو از ما و من
اى لطيفه روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون يك شود آن يك تويى
چون كه يكها محو شد آنك تويى
اين من و ما بهر آن برساختى
تا تو با خود نرد خدمت باختى
تا من و توه ها همه يك جا شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند


پی نوشت



1- دختر بزرگ محيى الدين اورنگ زيب (1113 _1048). وى زنى اديب ودانش دوست وهنرپرور بود. در شعر و انشإ قدرت تمام داشت. زيب المنشإت از تإليفات اوست. خطهاىنستعليق و شكسته را نيك مى نوشت. كتب بسيارى به نام او تإليف كرده اند ... ديوان مخفى در سال 1362 به كوشش احمد كرمى و از سوى انتشارات ((سلسله نشريات ما)) به چاپ رسيده است

- 2 جلال الدين محمد فرزند سلطان العلما محمدبن حسين خطيبى معروف به بهإالدين ولادت: بلخ, ششم ربيع الاول 604 ه ق - وفات: قونيه, يكشنبه, 5 جمادىالاخر 672 در كودكى به همراه پدر از بلخ بيرون آمد و پس از مدتى سير و سياحت سرانجام رخت به قونيه كشيد. پس از وفات پدر تحت ارشاد برهان الدين محقق ترمذى درآمد. او مولانا را مدتى براى تكميل علوم و معلومات به حلب و دمشق فرستاد. پس از بازگشت, در قونيه به كار تدريس و تعليم و وعظ مشغول شد تا اينكه در سال 642 با شمس تبريزى ملاقات كرد. اين ملاقات انقلاب روحانى در مولانا پديد آورد كه موجب ترك مسند تدريس و فتوا
گشت ... آثار مولانا عبارت است از: 1 - مثنوى معنوى 2 - ديوان غزليات 3 - رباعيات 4 مكتوبات5 - فيه ما فيه 6 - مجالس سبعه.
3_ محمدتقى جعفرى, تفسير و نقد و تحليل مثنوى جلال الدين محمد بلخى, ج8, ص295.

-4 كمال الدين وحشى بافقى كرمانى (وفات 991 ه.ق) در اواخر عهد شاه اسماعيل اول صفوى در قصبه بافق متولد شد. سپس از آنجا به يزد آمد و بيشتر ايام حيات را در آنجا به سر برد. شاعرى پرشور و نغزگفتار و شوريده حال بود. از وحشى بافقى غير از مثنوى فرهاد و شيرين, دو مثنوى ديگر به نام ناظر و منظور و خلد برين و نيز ديوان قصايد و غزليات و قطعات باقى مانده است. تركيب بندهاى او از شهرت فراوانى برخوردار است.

_5 ميرزانورالله بن ميرزا عبدالله بن عبدالوهاب چهارمحالى اصفهانى. ملقب به تاج الشعرا و مشهور به عمان سامانى. وى از اهالى شهرستان سامان از شهرهاى چهارمحال بختيارى مى باشد. در سال 1264 ه$.ق متولد شد و در شب دوازدهم شوال سال 1322 ه$.ق درگذشت و در وادىالسلام نجف دفن شد. ديوان مثنوى ((گنجينه اسرار)) او بارها در
ايران و هند به چاپ رسيده است.
_6 شمس الدين محمد بن يحيى بن عبى گيلانى لاهيجى, صوفى و متإله مشهور قرن نهم هجرى و از خلفاى سيد محمد نوربخش و از مشايخ سلسله ذهبيه و موسس طايف نوربخشيه است. پس از وفات سيد در سال 869 هجرى وى در شيراز به عنوان خليفه او در فارس, به دعوت و ارشاد پرداخت. ديوان شعر وى نيز به نام ديوان اسيرى مشهور است.
7 -شاعر و دانشمندى است كه دو كتاب از او به جا مانده است: 1 - مناظره الشمس والقمر 2 - مناظره السيف و القلم (يادداشت به خط مولف).
8 - عبدالحسين زرين كوب ((سرنى)). انتشارات علمى, تهران 1368 ص410.
9 - همان, ص411.


ادامه دارد

ويرايش توسط فروغ : 08-08-2007 در ساعت 11:56 PM
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-11-2007   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

در بخش گذشته نگاهى داشتيم به چهره زن از منظر ديد قله هاى ادب پارسى و مشاهده كرديم كه تبعيض ميان دو جنسى كه خداوند از نفس واحدى آفريدشان, تا چه اندازه است. اين تصويرهاى تيره و غير حقيقى از زن نشان دهنده وضعيت اجتماعى زن در عصرهاى گذشته است زيرا ادبيات, آيينه اى از فرهنگ و سنن جوامع است و بازتاب فضايى كه در جامعه حاكم است. با بررسى جايگاه زن در ادبيات مى توانيم به ريشه هاى مظلوميت تاريخى زن پى ببريم و اينك ادامه:
مردسالارى و زن ستيزى

پيشتر گفتيم كه عقب ماندگى زنان در برخى جوامع معلول شرايط اجتماعى آن جوامع است; فرض كنيم در جامعه اى كه خواندن و نوشتن براى زن ممنوع باشد طبيعى است كه زنان نمى توانند استعدادها و لياقتها و شايستگيهاى خود را بروز دهند و اين درست همان چيزى است كه از اين شرايط انتظار مى رود.
ويرجنيا ولف از خواهر شكسپير به عنوان مثال فرضى نام مى برد و مى گويد: اگر او نيز از نبوغ برادرش برخوردار بود و همچون او زندگى مى كرد باز هم استعداد او هرگز نمى توانست به ثمر برسد و به صورت آثار ادبى تظاهر كند زيرا او مجبور بود همان نقشهايى را اجرا كند كه به صورت كار در خانه و وظايف مادرانه به زنان تحميل مى شود ... ويرجنيا ولف با آن اسقفى هم عقيده است كه از قرار معلوم گفته بود: هيچ زنى نمى تواند نبوغ شكسپير را داشته باشد نه به خاطر آنكه زنان نمى توانند چنين ويژگيهايى را داشته باشند بلكه همچنين به اين خاطر كه آنان قادر به متجلى كردن آن در چنين جامعه مردسالارانه اى نيستند
مردسالارى كه به معناى سلطه مرد بر زن است در همه جوامع شناخته شده جريان داشته و دارد, اگر چه ميزان و خصلتهاى نابرابرى ميان زن و مرد در فرهنگهاى گوناگون و ميان فرهنگها به طور قابل ملاحظه اى فرق مى كند.
سهم ادبيات ملتها در ايجاد زمينه منفى براى شخصيت زن در جامعه و تيره كردن چهره زن در چشم مردان, قابل گذشت نيست.
در كشور ما متون ادبى اى كه بيشتر مورد كاربرد و تعليم و تعلم قرار گرفته است نگرش منفى اى نسبت به زن دارد; به عنوان مثال گلستان و بوستان سعدى از كتابهايى است كه در مكتبخانه هاى قديم و مراكز علمى جديد مورد استفاده بوده و هست و در هر دو كتاب, لحن كلام سعدى مردسالارانه و مردمحورانه است. خوبيها و بديها, زشتيها وزيباييها و خوشبختيها و بدبختيها تنها با معيار و مقياس ((مرد)) سنجيده مى شود وپارسايى كه بايد يك ارزش عام تلقى شود و مرد و زن به يكسان به آن فراخوانده شوند, بيشتر به زن سفارش مى شود آن هم در رابطه با وظايفى كه زن در برابر مرد دارد. سرمشق يا الگوى رفتارى چنين ادبياتى وقتى در ذهنيت جامعه اى نقش ببندد نتيجه اى مطلوبتر از آنچه بر سر جنس زن آمده است مورد توقع نيست.
وقتى ارزش و اعتبار و حيثيت و احترام زن تنها و تنها منحصر در اين باشد كه در خانه بنشيند و از همه عالم بى خبر بماند و جرإت ارتباط با جامعه و تماس با روزگار خويش نداشته باشد و زنى كه پاى از خانه بيرون نهد بايد پايش شكسته شود و اين همه را نيز شعر به رگهاى جامعه تزريق مى كند كه تإثيرش سحرآميز است, طبيعى است كه فرهنگ عمومى در اين شرايط, فرهنگى ضدزن و زن ستيز باشد:
در خرمى بر سرايى ببند
كه بانگ زن از وى برآيد بلند
چون زن راه بازار گيرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
اگر زن ندارد سوى مرد گوش
سراويل كحليش در مرد پوش
زنى را كه جهل است و ناراستى
بلا بر سر خود نه زن خواستى
...
چو در روى بيگانه خنديد زن
دگر مرد گو لاف مردى مزن
زبيگانگان چشم زن كور باد
چو بيرون شد از خانه در گور باد
چو بينى كه زن پاى بر جاى نيست
ثبات از خردمندى و رإى نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ
كه مردن به از زندگانى به ننگ
بپوشانش از چشم بيگانه روى
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوى
...
چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن
كه بيچاره بودند از دست زن
يكى گفت كس را زن بد مباد
دگر گفت زن در جهان خود مباد
...
بايد ببينيم آيا زنان هم اين حق را داشته اند كه از دست شوهران ناسازگار وناپارساى خود زبان به شكايت و اعتراض و ناسزا و نفرين بگشايند و به همين سبك بگويندكه كاش شوهر بد نصيب هيچ زنى نشود و ديگرى آرزو كند كه اى كاش هيچ مردى در جهانزاده نمى شد؟!
عجيب اين است كه سعدى و برخى همدوره اى هاى او اخلاق خانوادگى و اجتماعى متضادىداشته اند. در برابر مصيبتهاى اجتماعى, ستم پادشاهان و جنايت فرمانروايان و حملهمغولان تسليم و خنثى بودند و هيچ گاه زبان به اعتراض نگشودند و نهايت كارى كه ازاينان برمىآمد كه متجاوزان به حقوق مردم را از آه سحرگاه و ناله از جگر برآمدهمظلومان بترسانند چنان كه خود سعدى مى گويد:
خرابى كند خصم شمشير زن
نه چندان كه دود دل پيرزن
و يا
از آن دوستان خدا بر سرند
كه از خلق بسيار بر سر خورند
اما طاقت شنيدن گله و اعتراض زن را ندارند و تمام قدرت خود را فقط در حاكميت برزن به كار مى گيرند.
به زندان قاضى گرفتار به
كه در خانه بينى بر ابرو گره
و تشويق به محدوديت شديد زن و اعمال خشونت عليه او مى نمايند كه نمونه اش در ابيات ذكر شده مشهود است و باز هم حكايت هميشگى تحقير زنان از اين مقايسه نابجاى سعدى كه:
زن از مرد موزى به بسيار به
سگ از مردم مردمآزار به
هر چند ممكن است گفته شود ((در مثال مناقشه نيست)) ولى واقع مطلب اين است كه چنين نيست. بعد از اين كتاب تذكره الاوليإ شيخ فريدالدين عطار نيشابورى شاعر عارف ايرانى قرن هفتم را ورق مى زنيم كه در آن شرح حال هفتاد و دو تن از كسانى را كه خود ((اوليإالله)) مى خواند, آورده است و در اين بين از ميان زنان تنها ذكرى از رابعه به ميان مىآورد و در ستايش او ـ كه در حقيقت بايد ذم شبيه مدح ناميد ـ تهمت زن بودن! را از او منتفى و او را از اين جرم! تبرئه مى كند و مقبول مردان بودن را به عنوان مدال افتخارى بر گردن او مى آويزد.
((آن مخدره خدر خاص, آن مستوره ستر اخلاص, آن سوخته عشق و اشتياق, آن شيفته قرب و احتراق, آن گم شده وصال, آن مقبول الرجال, ثانيه مريم صفيه, رابعه العدويه رحمه الله عليها. اگر كسى گويد ذكر او در صف رجال چرا كرده اى؟ گويم كه خواجه انبيإ عليهم السلام فرمود: ((ان الله لاينظر الى صوركم)) (الحديث) كار به صورت نيست به نيت است. كما قال عليه السلام: يحشر الناس على نياتهم ... چون زن در راه خداى مرد بود او را زن نتوان گفت. چنان كه عباسه طوسى گفت كه چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند كه يا رجال! نخست كسى كه پاى در صف رجال نهد مريم بود عليهاسلام. ))
عطار در ديگر آثارش نيز همين تفكر مردسالارانه و مردمحورانه را دارد. در مقاله اول از كتاب الهى نامه, حكايت آن خليفه را مى آورد كه شش پسر داشت همگى صاحب فنون و علوم. يك روز آنها را گرد مى آورد و از آنان مى خواهد تا هر آرزويى كه در دل دارند بازگويند. يكى از پسران او آرزو مى كند كه بتواند با دختر شاه پريان ازدواج كند و اين تمام آرزوى اوست:
پدر گفتش زهى شهوت پرستى
كه از شهوت پرستى مست مستى
دل مردى كه قيد فرج باشد
همه نقد وجودش خرج باشد
ولى هر زن كه او مردانه آمد
از اين شهوت به كل بيگانه آمد
چنان كان زن كه از شوهر جدا شد
سر مردان درگاه خدا شد.
در اينجا هم دست كشيدن زن از طبيعت غريزى اش كارى مردانه شمرده مى شود و دورى از شهوت كارى مردانه كه در شإن مردان است دانسته مى شود و اقتضاى مردانگى و اگر زنى چنين كرد در حقيقت او مرد است!
بيا اى مرد اگر با ما رفيقى
در آموز از زنى عشق حقيقى
وگر كم از زنانى سر فروپوش
كم از حيزى نه اى اين قصه بينوش
تبرئه مردان از گناه و مذمت زنان به سبب فريفتگى مردان به ايشان و آن گاه ابراز تنفر از جنس زنان كه گويى جنس زن شيطانى است ترجيع بند بسيارى از منظومه ها و حكايات در ادبيات فارسى است.
زن و بى وفايى

محكوميت زن به بى وفايى از همان سخنهاى تكرارى است. اگر هزاران مرد به پيمان زندگى خويش پاىبند نمانند و به اقتضاى وفادارى عمل نكنند, هرگز جنس مرد محكوم نمى شود.
عبدالرحمان جامى در مقام سخن از بى وفايى زن, گوى سبقت را از همه ربوده است. او هم نشينى با زن را موجب فروپاشى هستى انسان مى داند و مسخر شدن او را كه ناقص العقل و ناقص الدين است از ناقص بودن هم بدتر مى شمارد و مى گويد بر سر خوان نعمتهاى الهى زن بيش از مرد كفران مى كند و نعمتهاى الهى را ناديده مى گيرد. آن گونه كه اگر بهترين امكانات زندگى را براى او فراهم كنى باز هم هنگامى كه در پيچ و تاب مى افتد همه اينهارا ناديده مى گيرد ومى گويد هيچ خيرى از تو نديدم:
چاره نبود اهل شهوت را ززن
صحبت زن هست بيخ عمر كن
زن چه باشد ناقصى در عقل و دين
هيچ ناقص نيست در عالم چنين
دوردار از سيرت اهل كمال
ناقصان را سخره بودن ماه و سال
پيش كامل كان به دانش سرور است
سخره ناقص زناقص كمتر است
بر سر خوان عطاى ذوالمنن
نيست كافر نعمتى بدتر ززن
گر دهى صد سال زن را سيم و زر
پاى در زرگيرى او را تا به سر
جامه از ديباى ششتر دوزىاش
خانه از زرين گلن افروزىاش
لعل در آويزه گوشش كنى
ثوب زركش ستر شب پوشش كنى
هم به وقت چاشت هم هنگام شام
خوانش آرايى به گوناگون طعام
چون شود تشنه زجام گوهرى
آبش ار از چشمه كوثر دهى
ميوه چون خواهد زتو همچون شهان
نار يزد آرى و سيب اصفهان
چون فتد از داورى در تاب و پيچ
جمله اينها پيش او هيچست هيچ
گويدت كاى جان گداز و عمر كاه
هيچ چيز از تو نديدم هيچ گاه
گرچه باشد چهره اش لوح صفا
خالى است آن لوح از حرف وفا
در جهان از زن وفادارى كه ديد
غير مكارى و غدارى كه ديد
سالها دست اندر آغوشت كند
چون تتاهى زو فراموشت كند
- جامى پس از آوردن اين ابيات در اورنگ دوم از هفت اورنگ كه مثنوى سلامان نام دارد حكايتى از سليمان نبى(ع) و بلقيس نقل مى كند كه صحت آن مورد ترديد است. زيرا اگر بلقيس را به طور حتم نتوانيم تبرئه كنيم لااقل مقام معنوى پيامبر خدا, حضرت سليمان اجازه باور كردن چنين حكايتى را نمى دهد و خلاصه آنكه اين روايت با درايت و عقل سازگار نيست. اما حكايت جامى از اين قرار است كه روزى سليمان و بلقيس بنا گذاشتند تا سر خويش را براى هم مكشوف كنند. سليمان گفت: اگر چه پادشاهى همه جهان به تمامى برايم فراهم است اما چنين عادت كرده ام كه تا كسى از در خانه ام وارد مى شود چشمم به دستش دوخته مى شود تا ببينم چه هديه اى برايم آورده است تا ارج و عزت او در نزدم افزايش يابد. آنگاه بلقيس سر درون خويش را چنين باز گفت:
هيچ جوانى از برابرم نمى گذرد مگر اينكه چشم من در او به حسرت مى نگرد و در دل با خود مى گويم كاش اين جوان با من دمساز و همساز بود!
بود بلقيس و سليمان را سخن
روزى اندر كشف ستر خويشتن
هر دو را دل بر سر انصاف بود
خاطر از رنگ رعونت صاف بود
گفت شاه دين سليمان از نخست
گرچه بر من ختم ملك آمد درست
در نيايد روز و شب كس از درم
تا من از اول به دستش ننگرم
كو چه تحفه بهر من دارد به كف
كش فزايد پيش من عز و شرف
بعد از آن بلقيس از سر نهفت
زد دم و از حال خود اين نكته گفت
كز جهان بر من جوانى نگذرد
تا در او چشمم به حسرت ننگرد
در دلم نايد كه اى كاش اين جوان
بودىام دمساز جان ناتوان
و در پايان حكايت همان حكايت هميشگى و نفرين بر همه زنان را مى خوانيم كه:
اين بود حال زنان نيك خوى
از زن بدخو نشايد گفت و گوى
خواجه فردوسى كه دانى بخردش
بر زن نيك است نفرين بدش
كى زن بدگونه نيكآيين بود
پيش نيكان در خور نفرين بود
در مثنوى يوسف و زليخا كه اورنگ پنجم كتاب است, جامى در شرح بهتانى كه زليخا نسبت به يوسف روا داشته است و ماجراهاى پس از آن, به جاى نكوهش شخص زليخا از جنس زن به سختى انتقام مى گيرد. جامى نقل مى كند كه كودكى به عزيز مصر گفت: اگر مى خواهى خيانتكار را بشناسى, ببين اگر پيراهن يوسف از جلو چاك شده است او خيانتكار است و اگر از پس پاره شد همسر تو خائن است.
عزيز از طفل چون گوش اين سخن كرد
روان تفتيش حال پيرهن كرد
چو ديد از پس دريده, پيرهن را
ملامت كرد آن مكاره زن را
كه دانستم كه اين كيد از تو بوده است
بر آن آزاده اين قيد از تو بوده است
چه كيد است اينكه پيش آوردى آخر
چه بد بود اينكه با خود كردى آخر
...
زكيد زن دل مردان دونيم است
زنان را كيدهاى بس عظيم است(*)
عزيزان را كند كيد زنان خوار
به كيد زن بود دانا گرفتار
زمكر زن كسى عاجز مبادا
زن مكاره خود هرگز مبادا
در اورنگ ششم يا مثنوى ليلى و مجنون نيز نقلى از حكايت مذمت زنان مى شود. زمانى كه ليلى به نكاح جوانى درمى آيد, كسى در مسير راه خود مجنون را بى تاب و آشفته مى بيند و حكايت شوهر كردن ليلى را براى او باز مى گويد و نصيحتش مى كند كه دل به مهر زنان نسپارد كه زنان سخت سست پيمان و بى وفايند:
تو جان كندى و ديگرى يافت
دل كند زتو چو بهترى يافت
تو نيز بدار دست از اين كار
وز پهلوى خود بيفكن اين بار
يارى كه ره وفا نورزد
صد خرمن از او جويى نيارزد
دست تو به عهد اوست پا بست
و او داده به عهد ديگرى دست
...
برخيز و از اين خيال برگرد
زين وسوسه محال برگرد
با تيره دلان صفا چه يعنى
پاداش جفا وفا چه يعنى
خوبان همه چون گل دو روىاند
مغرور شده به رنگ و بوىاند
گل قاعده وفا نورزيد
هر كس كه پگه تر آمد او چيد
...
زن كيست فسون سحر و نيرنگ
از راستى اش نه بوى نه رنگ
زن صعوه سرخ زرد بال است
بودن به رضاى زن محال است
گر بگذارى شود هواگرد
وربفشارى بميرد از دردم
نخلى است ولى زموم بسته
كز يك جنبش شود شكسته
نه از گل او مشام مشكين
نى ميوه او به كام شيرين
بر وى همه شاخ و برگ بستند
جز شاخ وفا كزو شكستند

____________________________

*ـ ((فلما رءا قميصه قدمن دبر قال انه من كيدكن ان كيدكن عظيم)) سوره يوسف آيه28.

ويرايش توسط فروغ : 08-11-2007 در ساعت 01:21 AM
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-11-2007   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
alireza.f.h's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

فروغ جان عزیر باید هر مطلب را باید در سا ختار قوای ینج گانه قرار داد و از تحلیل و تجز یه ان راهکار ی را بد ست اورد اگر چنین نشود ان مو ضو ع در حد یک نو شته سیاه شده رو ی گا غذ است... مقام منزلت زن در نظام شخصیتی دینی / اجتماعی/ سیاسی/ و... شما باب را در کدام می بینید ... فروغ خانم امروز در عصر نا نو ها امیختگی مو ضاعات قد یمی از باب دینی. فلسفی/و.... به ظاهر منسوخ شده است....
__________________
/ فردا دیر است؟؟؟ .سربداراست سردار ازبهر جفا بی وفایان...حال که چنین است باید کرد پرواز نگاهی به چهره  زن در ادب
alireza.f.h آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-11-2007   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

این مقاله هایی که میبینید از م. شمس لنگرودی هست و بعد از اینها مقاله ها و نمونه های دیگری هم خواههم اورد در این جستار بیشتر روی ادبیات ( شعر و داستان) که بازتاب فرهنگ شخصی و عامی (فرهنگ شامل تمام اعتقادات دینی و مذهبی و سیاسی و اجتماعی هم میشه ) گذشتگان و ادیبانمونه میخوام دقیقتر و واضح تر ببینیم گرچه من در مقام تجزیه و تحلیل بر نمیام و خواننده خودش میتونه تحلیل نهایی رو انجام بده ! من بیشتر سعی میکنم راوی باشم و در هر موردی نظر شخصی خودمو دارم !
گاهی با جزیی گویی تمام اصل زیر سوال میره ابتدا لازمه طرح کلی هر چیز رو در نظر گرفت بعد قضاوت کرد! و جدای از اینها نظر و هدف اصلی من برای این بحث رو ناگفته میزام
-
تا موضوعات قدیمی به چی گفته بشه من که همچین نظری ندارم!
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-12-2007   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

هرچند شاعرانى چند درمقام ستايش مقام انسانى و شخصيت ارزشمند قطعاتىماندنى را به يادگار گذاشته اند اما متإسفانه سيمايى كه از زن در بخش عمده اى از سروده هاى شاعران در قرنهاى مختلف نشان داده شده است سيمايى آلوده و غبار نشسته و ملكوك است. نگاه نقادانه به اين دست از سروده ها مى تواند ستمى كه از اين ناحيه نيز بر زنان رفته را بازگو كند. در ادامه نگاه هر دو دسته از شاعران را همچون گذشته پى مى گيريم.امام محمد غزالى گويد: حكيمى زنى خواست كوتاه,گفتند چرا تمام بالا نخواستى؟گفت: زن چيزى بد است و بد هر چه كمتر بهتر است و گفت: به حقيقت هر چه بر مردان رسد از محنت و بلا وهلاك,همه از زنان رسد و آخر از ايشان كم كسى بهمراد و كام دل رسد چنان كه شاعر گويد:
عاصى شدن بنده به رحمان از زن
بر مرد نهيب و بيم سلطان از زن
دردى كه به كف بر نهد او جان از زن
خوارى كه رسد همه به مردان از زن
مر آدم را بلا و عصيان از زن
بر يوسف , چاه و بند و زندان از زن
هاروت(1) به بابل است پيچان, از زن
آويخته از موى و غريوان, از زن
بر مرد رسد بلا و حرمان, از زن
آخر نايد وفا چنين دان, از زن(2)
اگر اين مطالب مستند نبود, با توجه به شخصيت غزالى كه بعد اخلاقى و تربيتى آن زبانزد همگان است, نسبت دادن چنين سخنانى به او بعيد مى بود, زيرا ازمتوليان و مدعيان و مربيان اخلاق اسلامى انتظارنمى رود اين همه اتهامات را به جنس زن روا دارنددر حالى كه تنها يكى از اين موارد مقبول است, آن هم هيچ ربطى به جنس زن ندارد زيرا هزاران ماننداين خطاها و بل بدتر از آن از مردان سر مى زند و به حساب جنس مردان گذاشته نمى شود و اگر با همينديد نگاه مى كنيم مى بينيم جنايتكارترين انسانهاى
تاريخ مردان بوده اند نه زنان.به شهادت تاريخ و روشن تر از آن, قرآن كريم دربرابر هر پيامبرى كه به دعوت آغازيدن كرد گروههايى از مردان صف كشيده اند. نمرود و فرعون و ابوجهل و ابوسفيان و معاويه و يزيد از صنف مردانند و اگر درتمام تاريخ فردى از زنان آن هم زن لوط از راه راست منحرف مى شود در مقابل, آسيه ـ زن فرعون ـ هم هست كه بر همه مظاهر شرك و استعمار عصيان مى كند والگوى جاويد همه انسانهاى آرمان خواه و فضيلت گرامى شود.بلايى هم كه بر سر آدم(ع) آمد برخلاف شواهدغيرمستندى كه موجود است از وسوسه زن نبود, بلكه به تعبير قرآن كريم به وسوسه شيطان صورت گرفت:((فإزلهما الشيطان عنها فاخرجهما مما كانافيه))(3)ناصرخسرو قباديانى زنان را در خورراز نمى داند ومى گويد:
مگو اسرار حال خويش با زن
كه يابى راز فاش از كوى و برزن(4)
خاقانى شروانى تمام ناسزاهايش را نثار زنان نيك مى كند كه با اين وجود, حال زنان بد روشن است:
سنگ باران ابر لعنت باد
بر زن نيك تا به بد چه رسد
از يكى زن رسد هزار بلا
پس ببين تا ز ده و صد چه رسد!
و در جاى ديگر زنان را سراسر عيب مى داند كه مردان آن همه عيبها را هنر, مى پندارند و با آنكه زن, صيد مرد است اما زنان, مردان را همچون صيدى سرنگونشكار مى كنند!
همه عيبند زنان و آن همه را
نيك مردان به هنر برگيرند
صيد مرد است زن اما به زنان
مرد را صيد نگون سر گيرند(5)
انورى ابيوردى نيز آرزوى مرگ زنان ـ حتى زنان نيك
ـ را دارد و زن را سزاوار آن مى داند كه درون چاهش
بيندازند و كسى نباشد كه او را از چاه به در آورد:
گفت با خواجه يكى روز از اين خوش مردى
خنك آن كس كه زن خوب بميرد, او را
زن چه را شايد؟ آن را كه برى بر سر چاه
در چه اندازى و كس نى كه بگيرد او را(6)
و در شعرى ديگر, زن را همچون ابر مى داند و مرد راهمانند ماه كه تيره گى و پوشيدگى ماه به سبب وجود
ابر است و آنگاه بدترين مردان جهان را براى بهترين زنان حيف مى داند:
زن چون ميغ است و مرد چون ماه است
ماه را تيره گى ز ميغ بود
بدترين مردى اندر اين عالم
به بهينه زنى دريغ بود(7)
سنايى غزنوى كه پيش از اين نيز با گوشه اى ازنظرهايش آشنا شديم در جاى ديگر هشدار مى دهد: ازآنجا كه زندان رفتن يوسف(ع) به خاطر زن بود,نبايداز مكرش ايمن بود و حجره عقل و انديشه را از سوداىزنان بايد تهى كرد:
يوسف مصرى ده سال ز زن زندان ديد
پس تو را كى خطرى دارند اين بى خطران
آنكه با يوسف صديق چنين خواهد كرد
هيچ دانى چه كند صحبت او با دگران
حجره عقل ز سوداى زنان خالى كن
تا به جان پند تو گيرند همه پرعبران(8)
و در شعرى ديگر به ازدواج برون گروهى سفارش مى كندو آنگاه به زدن زن, زيرا كه زن فعل امر است مشتق از زدن:
بنده زن مشو به مهر و به مال
تا نگرداندت عيال, عيال
كرد بايد زن اى ستوده سير
ليكن از خان و مان خويش به در
اشتقاقش ز چيست دانى, زن
يعنى آن ... را به تير بزن(9)
و در مثنوى ديگرى دختر را موجب نحس و نكبت و عار
مى شمرد:
ور بود خود نعوذ بالله دخت
كار خام آمد و تمام نپخت
طالعت گشت بى گمان منحوس
بخت ميمون تو شود منكوس
آنكه از نفس اوت عار آيد
دخترت را به خواستار آيد
خان و مان تو پر ز عار شود
خانه از بهر وى حصار شود
چه نكو گفت آن بزرگ استاد
كه وى افكند شعر را بنياد
كانكه را دختر است جاى پسر
گرچه شاه است هست بد اختر!(10)
اوحدى مراغه اى, شايد از ميان شاعران در سرزنش و
بدگويى نسبت به زن گوى سبقت را ربوده باشد. در
نگاه او زن خوب زنى است كه هيچ اختيارى از خويش
ندارد و مطيع محض و مستور است:
زن مستور شمع خانه بود
زن شوخ آفت زمانه بود
زن ناپارسا شكنج دل است
زود دفعش بكن كه رنج دل است
زن پرهيزگار طاعت دوست
با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن چو بيرون رود بزن سختش
خودنمايى كند بكن رختش
ور كند سركشى هلاكش كن
آب رخ مى برد به خاكش كن
زن چو خامى كند بجوشانش
رخ نپوشد كفن بپوشانش(11)
در جاى ديگر, دانش آموختن زن را به استهزإ مى
گيرد:
چرخ, زن را خداى كرده بحل
قلم و لوح گو به مرد بهل
كاغذ او كفن, دواتش, گور
بس بود گر كند به دانش زور
زن چو مار است زهر خود بزند
بر سرش نيك زن كه بد بزند(12)
اسدى طوسى ارزش زن را نصف ارزش مرد مى داند و
دانسته نيست چنين نتيجه اى را از كجا به دست آورده
است, آيا از نصف بودن سهم ارث زن نسبت به سهم ارث
مرد به اين مطلب رسيده است يا از برابر بودن شهادت
دو زن با يك مرد؟ در هر صورت اين امور برترى و
فضيلت مرد بر زن را نمى رساند. شاعر طوس آنگاه,
ترسيدن از زن و بر حذر بودن از او را شرط خرد مى
داند و زنان را مانند درختانى مى داند كه به ظاهر
سرسبزند ولى در باطن زهر دارند. شاعر در ادامه با
نثار چند فقره نفرين به جنس دختر موضوع را دنبال
مى كند:
زن ار چه دلير است و با زور دست
همان نيم مرد است هر چون كه هست
هر آن كو نترسد ز دستان زن
از او در جهان راى دانش مزن
ز دستان زن هر كه ناترسگار
روان با خرد نيستش سازگار
زنان چون درختند سبز آشكار
وليك از نهان زهر دارند بار
هنرشان همين است كاندر گهر
به گاه زهر مردم آرند بر
چنين گفت دانا كه دختر مباد
چو باشد به جز خاكش افسر مباد
به نزد پدر دختر ار چند دوست
بتر دشمن و بهترين ننگ اوست(13)
فخرالدين اسعد گرگانى از بدخويى و بى مهرى زنان مى
نالد و آنان را شايسته دل بستن نمى داند:
خزاران خوى بد باشد در ايشان
سزد گر دل نبند كس بر ايشان
مبادا كس كه از زن مهر جويد
كه از سوره بيابان گل نرويد
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن زپيمودن فزونتر(14)
در مثنوى خسرو و شيرين حكيم نظامى گنجوى نيز پس از
تشبيه زن به ريحان يا سبزه ى رسته بر سفال, حكايت
بى وفايى زن و شمشير و اسب رفته, و وفا صفت مردان
و مردى دانسته شده است كه از زنان نبايد توقع آن
را داشت و سعى و چاره سازى مردان براى جستجوى وفا
در زنان ره به جايى نرسانده است:
زنان مانند ريحان سفالند
درون سو خبث و بيرون سو جمالند
نشايد يافتن در هيچ برزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
وفا مردى است بر زن چون توان بست
چو زن گفتى بشوى از مردمى دست
بسى كردند مردان چاره سازى
نديدند از يكى زن راست بازى
زن از پهلوى چپ گويند برخاست
مجو از جانب چپ جانب راست(15)
عبدالرحمان جامى نيز از نقصان عقل و دين زن سخن مى
گويد و او را سزاوار اعتبار و اعتماد نمى داند:
عقل زن ناقص است و دينش نيز
هرگزش كامل اعتقاد مكن
گر بد است از وى اعتبار مگير
ور نكو بر وى اعتماد مكن(16)
در ميان شاعران پارسى كسانى هم بوده اند كه مقام و
جايگاه زن را ستوده اند و به لزوم كسب دانش و هنر
توسط زنان تإكيد كرده اند. محمدهاشم ميرزا افسر
مشهور به ((افسر)) چنين سروده است:
دست چپت از راست ندارد كم و كاست
مى كرد اگر كارى قوى بود چو راست
گر زن نبود چو مرد تقصير شماست
از بهر زنان علم و هنر بايد خواست(17)
و در قطعه ديگرى چنين مى گويد:
كه بازداشت زنان را ز دانشآموزى
كه گفت زن نرود از پى هنرطلبى
نمود علم و هنر را فريضه زن و مرد
ببين به شرع شريف محمد عربى(ص)
اگر زنان را دانش كم است نتوان گفت
ز همت كم آنهاست يا ز محتجبى ...(18)
افسر خراسانى در قطعه اى ديگر با عنوان ((يك زن
خوب)) چند زنى را موجب اندوه و غم مى داند و شرط
عدالت ورزى را ناممكن مى شمارد:
يك زن خوب مرد را كافى است
بيش از اين هم دگر نمى شايد
گر فزون شد ز عمر خواهد كاست
هيچ بر عيش هم نيفزايد
از يكى بيش اگر بخواهى زن
به جز اندوه و غم نمى زايد
اى كه زن بيش خواهى و گويى
كه به قرآن خداى فرمايد
گر خدا گفت با عدالت گفت
وان ز دست تو برنمىآيد
بر سر زن اگر بخواهى زن
هيچ يك زان دو, مى نياسايد
گاه باشد زن از تو گيرد ياد
چشم بر روى غير بگشايد
ور زن پارسا چنين نكند
خويش را بهر كس نيارايد
هر چه از شوى كجروى بيند
راه صدق و صفا بپيمايد
پروراند به جان و دل فرزند
جان در اين ره نثار بنمايد
دل به ديگر زنى نبايد داد
مرد را هم خجالتى بايد(19)
ملك الشعرإ بهار با آنكه زن را شعر خدا مى داند
اما او را مايه فتنه و شر مى شمارد كه هر چه فتنه
كمتر باشد بهتر است و از اين رو است كه با چند زنى
مخالفت مى كند زيرا انصاف و عدالت ميان دو زن تنها
از عهده پيامبر مىآيد:
خانم آن نيست كه جانانه و دلبر باشد
خانم آن است كه باب دل شوهر باشد
بهتر است از زن مه طلعت همسر آزار
زن زشتى كه جگرگوشه شوهر باشد
زن يكى بيش مبر زان كه بود فتنه و شر
فتنه آن به كه در اطراف تو كمتر باشد
زن شيرين به مذاق دل ارباب كمال
گرچه قند است نبايد كه مكرر باشد
كى توان داد ميان دو زن انصاف درست
كاينچنين مرتبه مخصوص پيمبر باشد
حاجتى را كه تو دارى به مونث زان بيش
حاجت جنس مونث به مذكر باشد
با چنين علم به احوال زن اى مرد غيور
چون پسندى كه زنت عاجز و مضطر باشد
زن بود شعر خدا مرد بود نثر خدا
مرد نثرى سره و زن غزلى تر باشد
نثر هر چند به تنهايى خود هست نكو
ليك با نظم چو پيوست نكوتر باشد
. . .
كى پسندى كه نشانى به حرم قومى را
كه يكايك زتو شان قلب مكدر باشد(20)
و در جاى ديگرى به وصف طبيعت زن مى پردازد كه هنر
و فايده اش را زادن و پروردن است:
راست خواهى زنان معمايند
پيچ در پيچ و لاى در لايند
زن بود چون پياز تو در تو
كس ندارد خبر ز باطن او
. . .
خويش را صد قلم بزك كردن
غايتش زادن است و پروردن
در طبيعت, طبيعتى ثانى است
كارگاه نتاج انسانى است
زن به معنا طبيعتى دگر است
چون طبيعت عنود و كور و كر است
هنرش جلب مايه و زاد است
شغل او امتزاج و ايجاد است
آورد صنعتى كه جان دارد
هر چه دارد براى آن دارد
. . .
اى كه اصلاح كار زن خواهى
بى سبب عمر خويشتن كاهى
زن زاول چنين كه بينى بود
هيچ تدبير چاره اش ننمود
زن كتاب طبيعت ساده است
زن ز دستور حكمت آزاده است
زن اگر جاهل است اگر داناست
خودپسند است و خويشتن آراست
كار او با جمال و زيبايى است
هنر و پيشه اش خودآرايى است(21)
رهى معيرى, در شعر ((خلقت زن)) جنس زن را تندخو و
آتش مزاج و حيله گر و خيانتكار و بى وفا و جامع
اضداد مى داند كه از لاله و گل, رنگ و بو و از
دريا, عمق و از خورشيد گرمى, و از آهن, سختى و از
گلبرگ, نرمى و از نسيم, چميدن و از جوى مويه گرى و
از شاخ تر, پريشانى و از امواج خروشان, تندخويى و
از روز و شب درورويى را گرفته است. جالب آن است كه
رهى تا آخر زندگى اش مجرد زيست و تإهل نگزيد و با
اين حال اين همه ناليدن از زن و سرزنش او طبيعى و
واقعى نمى نمايد:
الهى در كمند زن نيفتى
وگر افتى به روز من نيفتى
ميان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازارى, به آزار دل من
دلم از خوى او دمساز درد است
زن بدخو بلاى جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخويى
زن و آتش ز يك جنسند گويى
نه تنها نامراد آن دلشكن باد
كه نفرين خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حيله و فن
كم از ناپارسا زن, پارسا زن
چو زن يار كسان شد مار از او به
چو تر دامن بود گل, خار از او به
. . .
وفادارى مجوى از زن كه بى جاست
كزين بر بط نخيزد نغمه راست
درون كعبه شوق دير دارد
سرى با تو سرى با غير دارد
جهان داور چو گيتى را بنا كرد
دلى ايجاد زين انديشه ها كرد
مهيا تا كند اجزاى او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمى
ز آهن سختى از گلبرگ نرمى
چميدن از نسيم و مويه از جوى
ز شاخ تر گراييدن به هر سوى
ز امواج خروشان تندخويى
ز روز و شب دو رنگى و دو رويى
. . .
جهانى را به هم آميخت ايزد
همه در قالب زن ريخت ايزد
پس از آن كه وجود زن را آميزه اى از اضداد مى داند
از شر و افسونگر بودن زن داد سخن مى دهد:
ز طبع زن به غير از شر چه خواهى
از اين موجود افسونگر چه خواهى
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سر تا پا زبان است
چه بودى گر سرا پا گوش بودى
چو گل با صد زبان خاموش بودى(21)
اما از اين همه مذمتها و نكوهشها, گويى مادر شاعر
استثنإ شده است:
مهربان مادر چو شاخ گل مرا
در سراى آب و گل پرورده است
مى فشانم خون دل در پاى او
كو مرا با خون دل پرورده است(22)

آسودگى از محن ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگرگوشه خويش
ورنه غم خويشتن ندارد مادر(23)
خوب است در پايان اين بخش كمى از مرزهاى جغرافيايى
فراتر رويم و نظر شاعر و متفكر بزرگ پارسى سراى
پاكستان, علامه اقبال لاهورى را درباره زن جويا
شويم و آنگاه به اين نكته اساسى توجه كنيم كه
انديشه اى كه از سرچشمه هاى زلال قرآن سيراب مى
شود چه حاصل پربركت و مبارك و روشنى دارد كه اين
روشنى و مباركى در ميان صدها شاعر ايرانى كه
درباره زن قلم زده اند ديده نمى شود.
مولانا اقبال لاهورى به زن نگاهى نمادين دارد نه
سنخ نگاه كسانى كه زن را نماد نفس و نفسانيت مى
دانند بلكه زن را سرچشمه زاينده ى همه خيرهاى
جامعه اسلامى مى داند و معتقد است بقاى نوع بشر به
واسطه امومت (مادرى) است و امومت امرى مقدس است
زيرا نسبتى با نبوت دارد. پيامبران نيز به جامعه و
انسانها تولدى تازه مى بخشند و به آن ولادت و حيات
مى بخشند. و امت جامعه اى است كه پيامبر آن را
متولد كرده است.
ارج زن در نظر اقبال به پرستار بودن او نيست; به
رسالت و تعهد و مسووليتى است كه او ايفا مى كند.
پوشش عريانى مردان زن است
حسن دلجو عشق را پيراهن است
عشق حق پرورده ى آغوش او
اين نوا از زخمه خاموش او
آن كه نازد بر وجودش كاينات
ذكر او فرموده با طيب و صلاه
مسلمى كاو را پرستارى شمرد
بهره اى از حكمت قرآن نبرد
نيك اگر بينى امومت رحمت است
زانكه او را با نبوت نسبت است
شفقت او شفقت پيغمبر است
سيرت اقوام را صورتگر است
از امومت پخته تر تعمير ما
در خط سيماى او تقدير ما
هست اگر فرهنگ تو معنى رسى
حرف امت نكته ها دارد بسى
گفت آن مقصود حرف كن فكان
زير پاى امهات آمد جهان
از امومت پيچ و تاب جوى ما
موج و گرداب و حباب جوى ما(24)
با چنين بينش و نگرشى است كه انتظار علامه اقبال
از زنان, در امورى جزيى و بيهوده همانند آنچه كه
رهى معيرى و امثال او متوقعند خلاصه نمى شود كه او
هم به روش آنان بگويد: اى كاش زن همانند گل[ سوسن]
با صد زبان كه دارد خاموش بنشيند و دم بر نياورد.
او زن را گرامى تر و ارجمندتر از آن مى داند كه
چنين نصيحتهاى كودكانه اى را به او ابراز كند. او
طينت پاك و خدايى زن را مايه رحمت براى جامعه
اسلامى و قوت دين و اساس ملت مى داند و مى گويد زن
معلم ديانت است كه كلام توحيد را در كام كودك به
شيرينى هر چه تمامتر مى گذارد و دامن مهر زن است
كه سرنوشت جامعه را تعيين مى كند. زن مسلمان امين
نعمت اسلام است كه در نفس او سوز دين حق نمايان
است. زن آب بند نخل جمعيت و حافظ سرمايه ملت است و
فطرت او جاذبه هاى بلندى همانند حضرت زهرا(س) دارد
و با اين اوجى كه اقبال براى زنان مسلمان معتقد
است سفارش مى كند كه زن مسلمان در بحران دنياى
معاصر كه نيرنگ و راهزنى دين مشخصه آن است, هويت
خويش را فراموش نكند:
اى ردايت پرده ناموس ما
تاب تو سرمايه فانوس ما
طينت پاك تو ما را رحمت است
قوت دين و اساس ملت است
كودك ما چون لب از شير تو بست
لا اله آموختى او را نخست
مى تراشد مهر تو اطوار ما
فكر ما گفتار ما كردار ما
برق ما كو در سحابت آرميد
بر جبل رخشيد و بر صحرا تپيد
اى امين نعمت آيين حق
در نفسهاى تو سوز دين حق
دور حاضرتر فروش و پر فن است
كاروانش نقد دين را رهزن است
كور و يزدان ناشناس ادراك او
ناكسان زنجيرى پيچاك او
چشم او بى باك و ناپرواستى
پنجه ى مژگان او گيراستى
صيد او آزاد خواند خويش را
كشته ى او زنده داند خويش را
آب بند نخل جمعيت تويى
حافظ سرمايه ى ملت تويى
از سر سود و زيان سودا مزن
گام جز بر جاده ى آبا مزن
هوشيار از دستبرد روزگار
گير فرزندان خود را در كنار
اين چمن زادان كه پر نگشاده اند
ز آشيان خويش دور افتاده اند
فطرت تو جذبه ها دارد بلند
چشم هوش از اسوه ى زهرا مبند
تا حسينى شاخ تو بار آورد
موسم پيشين به گلزار آورد(26)
((ادامه دارد.))

پى نوشت :
1ـ هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه نامشان در
قرآن مجيد هم ذكر شده است. شرح حال اين دو فرشته
چنين است كه اينها به زمين بابل نازل شدند و به
علت گناهى كه مرتكب شدند در چاه بابل آويخته شدند.
هاروت و ماروت به خاطر آنكه براى آموختن سحر به
مردم جهت آشكار كردن مفاسد آنان به زمين آمدند و
براى آزمايش و تنبيه ديگر فرشتگان معذب شدند
مشهورند و به سبب اين روايات نام هاروت و ماروت در
سحرآموزى و حيله گرى و عصيان و غرور در ادبيات
پارسى و تازى مثل گرديد. (دكتر محمد معين, فرهنگ
فارسى, ج6, ص2244)
2ـ نصيحه الملوك, تصحيح جلال الدين همايى, ص270 ـ
285 ـ 286.
3ـ قرآن كريم, سوره بقره, آيه 36.
4ـ روشنايى نامه, ص516.
5ـ ديوان خاقانى, تصحيح ضيإالدين سجادى, ص876.
6ـ بهشت سخن دكتر مهدى حميدى, انتشارات پيروز,
تهران, ج2, ص207.
7ـ همان, ص209.
8ـ ديوان اشعار سنايى غزنوى, تصحيح مدرس رضوى,
ص314.
9ـ حديقه الحقيقه سنايى غزنوى, تصحيح مدرس رضوى,
ص357.
10ـ همان, ص358.
11ـ جام جم, تهران, 1308 ضميمه مجله ارمغان سال
هشتم, ص91.
12ـ همان.
13ـ گرشاسب نامه, به اهتمام حبيب يغمايى, تهران,
انجمن آثار ملى, ص29.
14ـ ويس و رامين, به اهتمام محمدجعفر محجوب, ص97 و
107.
15ـ خمسه نظامى, به كوشش وحيد دستگردى, مثنوى
خسروشيرين, ص238 و 239.
16ـ بهارستان, تهران 1311, انتشارات كتابخانه
مركزى, ص12.
17ـ ديوان شيخ الرئيس افسر, به كوشش پارسا
تويسركانى, تهران, نشر ما 1362, ص94.
18ـ همان, ص73.
19ـ همان, ص60 و 61.
20ـ ديوان اشعار محمدتقى بهار, ج1, ص451.
21ـ همان, ج2, ص936.
22ـ سايه عمر, ص134.
23ـ همان, ص1.
24ـ همان, ص176.
25ـ ديوان اشعار اقبال لاهورى.

ويرايش توسط IRANSHAHR : 02-26-2008 در ساعت 10:15 PM
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-12-2007   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Azin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب

فروغ جان با سلام ! چرا نوشته هات رو با فونت بزرگتری انتخاب نکردی؟
در بسیاری از شعرها زن و گل به هم تشبیه شده اند که همه میدونیم گل علاوه بر اینکه
نماد زیبایی هست اما نماد بی وفایی و موقتی بودن نیز هست!
__________________
چندیست که دوران شکوه فارومهای فارسی به سر آمده است !


Azin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
چهره, نگاهی, ادب, زن

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:48 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.