نشریه هم میهن منتشر شد
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > کتاب و رمان کاربران
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

کتاب و رمان کاربران کتاب و رمان نوشته خود را در این تالار قرار دهید.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-14-2013   #1 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نشریه هم میهن منتشر شد

نشریه هم میهن منتشر شد
تمام شخصیتهای حاضر در این داستان خیالی و غیر واقعی هستند و هر گونه
تشابه اسمی احتمالی بین شخصیتهای داستان و کاربران این فاروم کاملا
سهوی و غیر عمدی است و هیچ سندیتی ندارد...


...........
«قسمت اول»
آقای قاسمی در حالیکه از فرط خستگی و کوفتگی حوصله چندانی نداشت تمام جسمش را بر روی صندلی مقابل کامپیوتر ولو کرد ، آنرا روشن کرد و دستانش بی اختیار پشت سرش قفل شد سپس نفس بلندی کشید و خیره بر صفحه مانیتور به فکر فرو رفت هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای غرش آسمان افکارش را به هم ریخت کمی جابجا شد و چند جرعه آب نوشید و طبق عادت سراغ ایمیلهایش رفت چند تا ایمیل از طرف دوستان دوران تحصیلش دستش رسیده بود که در یکی از آنها از او دعوت شده بود که برای یک روز آخر هفته قراری بگذارند و توی دریاچه خارج شهر ماهیگیری کنند .آقای قاسمی لبخندی از سر رضایت بر لب نشاند و سری تکان داد و برای چند لحظه به دوران خوش تحصیل برگشت همان روزهایی که به بهانه های مختلف کلاس درس را تعطیل می کردند و سر از این دریاچه در می آوردند و بعد از 3 ساعت ماهیگیری آخرش هم با دو سه ماهی فسقلی راهی خانه می شدند و مجبور بودند به واسطه فست فودهای بین راه شکمشان را سیر کنند .


ایمیل بعدی از مستر پرزیدنت بود یکی از کارمندان سمج و کارکشته و قدیمی نشریه که الان مدتها بود ازش خبر نداشت وقتی آقای قاسمی متن نامه پرزیدنت را مطالعه کرد دندانهایش را به هم فشرد و زیر لب غرلندی خواند و گفت :فکر کرده اید ...!من آن نشریه را با خون دل به اینجا رسانده ام و هرگز آنرا دست کسی نمی دهم بالاخره مشکل نشریه را حل می کنم و خودم سکان دار قدرتمند نشریه می شوم و آنوقت هست که هر کسی دست از پا خطا کند حساب خوبی ازش تسویه خواهم کرد حالا خواهید دید.


هنوز چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود که آقای قاسمی حوصله اش از بودن مقابل کامپیوتر سر رفت و از جایش بلند شد وپنجره اتاقش را باز کرد نفس عمیقی کشید و ریه هایش را پر از هوای تازه بهاری کرد . یادش آمد که چند نفر از اعضای نشریه تا به حال پیشنهاد خرید امتیاز نشریه را داشته اند ولی در بین آنها مستر پرزیدنت بد جوری بد قلقی می کرد گو اینکه اصلا برای این کار نقشه هایی هم کشیده باشد کاملا با طمانینه و حساب شده حرف می زد و حتی نرخهای خوبی هم پیشنهاد داده بود.


آقای قاسمی وقتی تمام توجهش را بر روی این مسئله متمرکز کرد خواه ناخواه یک حس غریبی بر او مستولی گشت ابرو در هم کشید و با خودش گفت: نشانتان می دهم ....تمامتان دندان تیز کرده اید که این نشریه را از دست من در بیاورید ولی من همین فردا راه می افتم و مشکلات این نشریه را حل و فصل می کنم تا ببینم چه کسی می خواهد با قانون شکنی ، این نشریه هشت ساله را پلمپ کند تا بعدش هم شما ها من را عاجز گیر بیاورید و قصد مصادره امتیاز نشریه ام را داشته باشید...من بالاخره تمام مشکلات نشریه را شخصا خودم حل می کنم اینو زمان به تمام شماها نشان خواهد داد.


تمام اینها جرقه خوبی شد برای اینکه آقای قاسمی از صبح فردای اون روز راهی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بشود و تمام هم و غم خودش را مبنی بر از سر گیری فعالیت نشریه به کار ببندد از بین دوستان و آشنایان هم چند نفری را پیدا کرد تا در این دوندگی ها کمک حالش باشند و به روند کارها سرعت ببخشند نهایتا بعد از کلی دوندگی بالاخره در یکی از روزهای زیبای بهاری تمام این دوندگیها و تلاشها نتیجه داد و تمام جرائم بخشیده شد و بالاخره بعد از ماهها آقای قاسمی توانست طرح از سرگیری فعالیت نشریه را به دست بگیرد شاید بشه گفت آنروز یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای عمر آقای قاسمی بود طوریکه از شادی در پوست خود نمی گنجید برای همین تصمیم گرفت از تنی چند از دوستان نزدیکش دعوت به عمل آورد و به خاطر این اتفاق خجسته سوری بدهد و جشن کوچکی بر پا بکند.


برای همین به بالیوود زنگ زد و از او خواست تا تدارک این جشن را بدهد و بالیوود هم چون همیشه اطلاعت امر کرد و تنی چند از دوستان و یاران نزدیک آقای قاسمی را برای این جشن دعوت کرد از حاج مهدی گرفته تا مستر پرزیدنت و لایف تایم و بزرگمهر و یا زهرا و تکتم و بهاره جون و هدی و تیتان و تنی چند از بچه های نشریه که می توانستند برای نشریه وزنه ای محسوب شوند ، در این مراسم حاضر شدند جشن نسبتا با شکوهی بود همه دور هم جمع شدند و به میمنت این اتفاق خجسته ناهار مفصلی نوش جان کردند و بعد هم تمام قرار مدارها گذاشته شد تا کم کم نشریه کما فی السابق به راه خود ادامه دهد همه از این اتفاق خوشحال بودند و مشخص بود که هر کدام از میهمانان به نحوی سعی دارند این خوشی را ابراز دارند آقای قاسمی هم بسیار خوشحال بود از اینکه بالاخره تلاشهایش ثمر داده بود و توانسته بود کاری که می خواسته را به نحو احسن انجام بدهد .



اون روز قرار شد آخر همون هفته در محل نشریه جلسه ای ترتیب دهند و روند کار و مسئولیت های جدید را در اون جلسه به شکل کاملا دقیق بررسی کنند تا بتوانند جلو هر نوع بی نظمی و اختلال را بگیرند و از هر نوع اتفاق ناخوشایند جلوگیری بکنند و از همه مهمتر شرح وظایف بکنند .


اون شب آقای قاسمی خیلی راحت سر بر بالین گذاشت چون خبر داشت که فردا همانند گذشته راهی نشریه خواهد شد و گردو غبار از سر و روی نشریه ی هشت ساله اش خواهد زدود . ته دلش غوغایی بود و به شکل غریبی برای اون ثانیه ای لحظه شماری می کرد که با تیتر بزرگ در صفحه نخستین نشریه اش نوشته شده بود :

نشریه هم میهن منتشر شد


ادامه دارد...

قسمت دوم
قسمت هفدهم
قسمت هجدهم
فسمت نوزدهم
قسمت بیستم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و پنجم
قسمت بیست و ششم
قسمت بیست و هفتم
قسمت بیست و هشتم
قسمت بیست و نهم
قسمت سی ام
قسمت سی و یکم
قسمت سی و دوم
قسمت سی و سوم
قسمت سی و چهارم
قسمت سی و پنجم
قسمت سی و ششم



__________________
دو چیز نهایت ندارد :وقاحت و جهالت

****
نشریه هم میهن منتشر شد
قسمت چهلم

ويرايش توسط Rayan : 03-15-2014 در ساعت 08:24 PM
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
95 نفر نوشته را پسندیده اند
313313h, Admin, AFSANTIN, albert, Alberta, alishow45, alone_composer, Amir-nasooz, amir_afshar, Archimonde, ariobetis, Arkana, arnold, arsenal1, AtriN, Banoo, bita68, black, bollywood, Bozorgmehr, Brandon, danial0099, desertrose60, dezideria, Eclipse, elyas44, Eybaba, faranak70, farhang, forogh99, gilda123, hadis_a, hamed1988, hamed61, hani74, Hanna, hashem1359, hengameh_24, heyfenan, Hoda, hosainbolboli, ice_girl, imani212, irsa, jigooli, kazeron, khatoon, kiumarsgamer, LifeTime, loiza, lost_love, m64am53d, marjan1, marziyeh1365, matisa, mohaddeseh, mohammad12, mojtabaw000w, mors, morteza123, mph1, Mr-President, nakar, Night, Nilaa, nsolhdoust, Opal, Parand, patrin, persian_girl, pileye-tanhai, Rayan, safaa, saghikhamosh, sahar20, sajjadmolavi, Sanam, se7en, sepantman, setareh11, shahpari, shimli, Soltan, soostak, Stalin, sun_boy2, tanha1367, tarikhnevis, Toktam, wahnsinnig, yagotekabud, yazahra02, Zahra, zare
قديمي 08-14-2013   #2 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

من! نخوندم اگه منم هستم تا بخونم تا اخرشو د.
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 08-15-2013   #3 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

نوشته اصلي بوسيله hana نمايش نوشته ها
من! نخوندم اگه منم هستم تا بخونم تا اخرشو د.
درود هانا عزیز
اینجا تمام ورودها و خروجها کاملا اتفاقی هست
با لحاظ کردن اینکه تمام تشابهات اسمی این داستان
یک مسئله کاملا اتفاقی هست باید عرض
کنم داخل این داستان هیچ چیز معلوم نیست ...
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-15-2013   #4 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

نوشته اصلي بوسيله dilak نمايش نوشته ها
درود هانا عزیز
اینجا تمام ورودها و خروجها کاملا اتفاقی هست
با لحاظ کردن اینکه تمام تشابهات اسمی این داستان
یک مسئله کاملا اتفاقی هست باید عرض
کنم داخل این داستان هیچ چیز معلوم نیست ...
سلام ای نو گفتی ن کنجکاو شدم بخونم خودتون نوشتید?ادامه داره?
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-15-2013   #5 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

نوشته اصلي بوسيله hana نمايش نوشته ها
سلام ای نو گفتی ن کنجکاو شدم بخونم خودتون نوشتید?ادامه داره?
بله
ادامه دارد
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-16-2013   #6 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد


«قسمت دوم»
صدای چکه چکه باران از گوشه پنجره نیمه باز اتاق ، گوشهای آقای قاسمی را نوازش می کرد شاید این سمفونی زیبا یکی از زیباترین آهنگهایی بود که در این لحظات او را به عرش می برد علیرغم اینکه لازم بود که زودتر از قبل هم بیدار شود ولی هیچ تمایلی به برخواستن از رختخواب را نداشت چه بهار دل انگیزی برای آقای قاسمی رقم خورده بود با خودش فکر کرد آیا اگر دیروز این اتفاقات نیفتاده بود امروز می توانستم از صدای قطرات باران اینقدر شگفت زده بشوم؟ این را گفت و نیم خیز شد و چراغ خواب کنار دستش را روشن کرد بی محابا گوشی را برداشت و شماره بالیوود را گرفت هنوز دو سه تا زنگ نخورده بود که بالیوود هراسان جواب داد: بله...چی شده؟

آقای قاسمی با لبخند گفت: سلام ...مگر قرار بود اتفاقی بی افته؟
بالیوود گفت : سلام آقای قاسمی شما هستید ؟پس چرا زنگ زدید؟

آقای قاسمی دوباره لبخندی زد و گفت :برای اینکه کار داشتم
بالیوود گفت:چه کاری باعث شده این وقت صبح تماس بگیرید؟
آقای قاسمی با تعجب سئوال کرد: این وقت صبح ؟مگر ساعت چنده؟
بالیوود با تعجب گفت:دقیقا 4:35 دقیقه

آقای قاسمی نیم خیز شد و با دقت به ساعت دیواری اتاقش خیره شد بالیوود راست می گفت انگار آقای قاسمی از فرط هیجانی که داشت جای عقربه های ساعت را اشتباه گرفته بود و تصور کرده بود ساعت 7:20صبح است!
یکه عجیبی خورد ولی به خاطر اینکه به روی خودش نیاورد خیلی ریلکس جواب داد :شرمنده ولی چون می خواستم یکسری آماده سازیهایی انجام بدم مجبور شدم به موقع تماس بگیرم تا دیر نشود!
بالیوود با حالت بهت و تعجب در حالیکه ته دلش غرلند می کرد و انگار که از پلکهایش وزنه های 5کیلیویی آویزان کرده باشند گفت:بفرمایید

آقای قاسمی که توی یک عمل انجام شده قرار گرفته بود گفت:صبح قبل از آمدن به نشریه یک کیکی آماده کن و همراه خودت به نشریه بیار میوه و شیرینی یادت نره یه مقدار هم نوشیدنی بگیرید دلم می خواد فردا توی اداره تلخی این چند ماه از تنمون در بیاد!
بالیوود با تعجب گفت:آقای قاسمی من صبح کله سحر کیک از کجا پیدا کنم؟باید قبلا در جریان می گذاشتید تا سفارش می دادم
آقای قاسمی گفت: من دیگه نمی دونم از هر کجا که هست حتما آماده کن و با خودت به نشریه بیار!
الان هم تا فرصت هست بخواب که بی خواب نمونی شب بخیر
و تماس ر اقطع کرد!

بالیوود هاج و واج داشت به گوشی اش نگاه می کرد!با خودش گفت:این امیرخان هم یه طوریش شده !معلوم نیست صبح کله سحر برای چه از من تقاضای کیک و شیرینی و میوه و طلب می کنه!آخه مگه عروسیه!
خواب که از سر بالیوود پریده بود ناچارا بلند شد و رفت سراغ آشپزخانه و از یخچال بطری آب را برداشت و در حالیکه زیر لب غرلند می کرد لیوان آبی ریخت و سپس مقابل پنجره ایستاد و در حالیکه به بیرون تماشا می کرد لیوان را یکسره سر کشید.
فکر اینکه تا ساعت 9 صبح کیک و شیرینی و میوه از کجا گیر بیاورد تمام مخیله اش رو پر کرده بود. داشت حسابی کلافه میشد کم کم غر زدنهایش بالا گرفت :
آخه مرد حسابی تو کیک می خوای اینو دیروز که همه رو اونجا جمع کرده بودی بهم می گفتی مگه نون بربری هست که صبح کله سحر بتونم تهیه کنم آخه کدوم قنادی صبح کله سحر بازه که بتونم برم خفتش رو بگیرم

بالیوود جلو پنجره هی چپ می رفت و راست می آمد و بیقراری می کرد انگار که یک معمای لاینحل دستش داده باشند تمام فکرش مشغول بود و نهایتا تصمیم گرفت از یکی کمک بگیرد بلافاصله شماره رایان را گرفت و منتظر شد تا جواب بدهد
رایان خواب آلود گوشی را برداشت و گفت:بلـــــــــــــــــــ ـه
بالیوود گفت : سلام رایان منم بالیوود می بخشی مزاحمت شدم
رایان گفت:بالیوود ....الان وقت زنگ زدنه؟
بالیوود گفت: چیکار کنم منو هم آقای قاسمی از خواب بیدار کرد بهم دستور داده برای فردا صبح کیک و شیرینی و میوه و لوازم پذیرایی تدارک ببینم من از تو شنیده بودم که آشنایی دارید که قنادی داره درسته؟
رایان گفت: بالیوود ....سربه سرم گذاشتی؟
بالیوود گفت: باور کن راست میگم همین الان امیر خان زنگ زده بود دستم به دامنت یک کاری بکن ساعت داره تند و تند می گذره...می دونی که رو حرف امیر خان نمیشه حرفی زد
رایان گفت :آره آشنا داریم ولی انتظار که نداری بگم از الان پختشون رو شروع کنند!
بالیوود گفت : مسخره نکن رایان می دونی که آقای قاسمی اگر حرفی رو بزنه نباید رو حرفش حرف زد منم مجبور شدم زنگ بزنم زود باش یه راهی پیدا کن من باید این موضوع رو حل کنم
رایان گفت : آشنا داریم ولی مطمئنم که برای فردا صبح اون ساعت نمی تونه کیک تحویل بده ولی صبر کن یه شماره بدم زنگ بزن شاید تونست کاری برات بکنه یک خانم شیرینی پزی هست که سفارش قبول می کنه شیرینی های بسیار خوبی هم درست می کنه از آشناهای خواهرمه ولی درست نمی دونم میونه شون چه اندازه صمیمیه فقط می دونم یک چند نوبت ازشون شیرینی گرفتیم هنرش حرف نداره و اتفاقا خیلی هم زرنگه باهاش صحبت کن شاید تونست زود دست به کار بشه و آماده اش کنه ...فقط....
بالیوود گفت:فقط چی؟
رایان گفت:فقط می دونی که کار فورس ماژور هزینه فورس ماژور هم خواهد طلبید!
بالیوود گفت :بی خیال رایان تو شماره رو به من بده مشکل حل بشه هزینه اش مهم نیست جهنم و ضرر از تنخواه اداره خرج می کنیم به ما چه ! وقتی آقای قاسمی نصفه شب هوس کیک تولد می کنه باید فکر اینجاش رو هم بکنه
رایان گفت:حالا چه لزومی به کیک بود؟
بالیوود گفت : نمی دونم اینو تونستی از خودش بپرس!حالا شماره رو بده که دیر شد.
رایان شماره خانم شیرینی پز را داد و گفت : اسم این خانوم شیرینی پز خانم ایرسا هست خیلی هم تو کارش وارده اگه الان زنگ زدی و بخاطر این وقت تماس از دستت عصبانی نشد شک ندارم که مشکلت رو حل می کنه
بالیوود گفت : باشه ممنون تو برو بخواب من ببینم چکار می تونم بکنم
رایان گفت : برات آرزوی موفقیت دارم
بالیوود به حالت کنایه گفت : برو بخواب و سر به سرم نگذار جناب رایان خان
رایان لبخند بلندی زد و گفت خداحافظ

بالیوود تماس را قطع کرد و یک نگاه به ساعت انداخت ساعت 4:55 دقیقه بود از یک طرف نگران فوت وقت بود و از طرفی از بی موقع بودن زمان تماس دو دل بود که آیا تماس بگیرد یا نگیرد! یا اگر تماس بگیرد این خانوم ایرسا تا چه اندازه می تواند خشمش قابل کنترل یا احیانا طوفانی باشد!

بالیوود دوباره لیوان آبی ریخت و دوباره زیر لب غرلندی نثار آقای قاسمی کرد و گوشی را برداشت و شماره را گرفت ولی تا گوشی بخواهد زنگ بخورد قطع کرد لیوان را برداشت و تا نصفه سر کشید نفس عمیقی کشید و دوباره به صفحه گوشی اش خیره شد کار بسیار سختی بود و نمی دانست چطور باید خانم ایرسا را در جریان چند و چون ماجرا قرار بدهد !با خودش گفت : اصلا تماس می گیرم و اصل قضیه را بهش میگم، میگم که نشریه ما به خاطر برخی مسائل مدتی بود که از گردونه فعالیت دور مانده بود ولی الان به واسطه تلاشهای خودمون دوباره از سر گرفته شده و ما قصد داریم یک جشنی بگیریم و ....
بالیوود به اینجا که رسید دندان قروچه کرد و خطاب به خودش گفت:آخه مرد حسابی نصف شبی زنگ بزنی به مردم بگی ما نشریه مون بسته شده بود الان باز شده ما شیرینی می خواهیم!....نه نمیشه

این تفکرات داشت به شدت آزارش میداد بالاخره وقتی دستش به جایی بند نشد به شکل آنی گوشی را دوباره به دست گرفت و بی محابا شماره خانم ایرسا را گرفت و منتظر زنگ تماس شد اولین زنگ ....دومین زنگ ...سومین زنگ ....بالیوود آب دهانش را قورت داد و منتظر چهارمین و پنجمین زنگها شد که یهو یک نفر گوشی را برداشت :الووو....




ادامه دارد
...

ويرايش توسط dilak : 08-16-2013 در ساعت 11:42 AM
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-17-2013   #7 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت سوم»
بالیوود با تردید و دو دلی خیلی آرام گفت الوووو...
صدایی از آن طرف خط با یک حالت عجله و شتاب گفت:الو ....سلام بفرمایید؟ بالیوود خیلی آروم گفت خانم ایرسا...؟ صداجواب داد : ببخشید یک لحظه به من اجازه بدید تا بیام گوشی حضورتون باشه .... . بالیوود احساس کرد گوشی بر روی میزی یا جایی قرار داده شد چون صداهای گنگی از محیط در گوشی می پیچید که تشخیصش سخت بود بالیوود گوشهایش را تیز کرد تا بلکه اطلاعاتی کسب کنه ولی اصلا قابل تشخیص نبود بعضا به نظر می آمد یک ظرفی چیزی بر روی میزی گذاشته میشد در این حین دوباره اون خانم گوشی را برداشت و گفت : عذر می خوام باید دمای فر رو تنطیم می کردم چون ممکن بود شیرینی هام بسوزه مجبور شدم منتظرتون بگذارم بفرمایید؟ بالیوود با یک حالت بهت و حیرتی گفت : شما شبانه روز شیرینی پزی می کنید؟ خانم ایرسا با تبسمی گفت : نه شبانه روزی که نه ولی هر موقع سفارش داشته باشیم مجبوریم به موقع وارد تایم کاری بشیم تا بتونیم به موقع سفارشات را تحویل بدیم الان برای یک مراسم عقد کنان سفارش کیک و شیرینی دارم که باید تا ساعت 10 صبح آماده کنم برای همین از الان مشغول به کار شدم حالا شما بفرمایید امرتون؟

بالیوود از اینکه خانم ایرسا اصلا حواسش به تایم تماس نبود انگار که دنیا را بهش داده باشند گفت: من شماره شما را از آقای رایان گرفتم نمی دونم حضور ذهن دارید یا نه فکر کنم از مشتری های شما باشند . خانم ایرسا گفت: بله بله می شناسمشون مگه میشه نشناسمشون بسیار انسانهای شریفی هستند با خواهرشون هم بسیار صمیمی و دوست نزدیک هستیم .بالیوود گفت : پس با این حساب پارتی ما هم حسابی جفت و جور شد می تونم داخل این سفارشات امروزتون یک سفارش فورس ماژور هم به باقی سفارشاتتون اضافه کنم؟ خانم ایرسا گفت : برای کی ؟ بالیوود گفت ما یک مراسم فی البداهه برای اداره مون ردیف شده یک جورهایی توی عمل انجام شده قرار گرفتیم برای همین فرصت نشد به موقع سفارش بدیم متاسفانه وقت چندانی نداریم اگر بتونید تا ساعت 9 یا نهایتا 10 آماده کنید منت سر ما گذاشتید.
خانم ایرسا گفت : ولی من برای صبح سفارش دارم می تونید برای بعد از ظهر نگه دارید؟ بالیوود گفت نه اصلا نمیشه چون ما برای صبح لازم داریم تازه اون زمانی هم که مشخص کردم حداکثر زمانی بود که گفتم.خانم ایرسا گفت:والا خیلی دلم می خواد براتون کاری انجام بدم ولی می دونید من همین الانش هم دچار کمبود وقت هستم فکر نکنم بتونم تا اون ساعت آماده کنم چون واقعا کارم زیاده و متاسفانه الان هم دست تنهام .بالیوود نفسی کشید و گفت : کسی رو سراغ ندارید بتونه برای صبح فردا سفارش ما را آماده کنه؟

ایرسا مکثی کرد و گفت : شما یک ده دقیقه دیگه یک زنگی بزنید ببینم از یکی از دوستانم می تونم خواهش کنم براتون آماده کنه یا نه اگر اوکی دادند معرفی می کنم که با ایشون در تماس باشید. بالیوود تشکر کرد و گفت پس من ده دقیقه دیگه تماس می گیرم و تماس را قطع کرد .

این ده دقیقه برای بالیوود حکم ده سال را داشت مانده بود اگر الان موفق نشه از ایرسا یک پاسخ مثبت بگیره باید چه کاری انجام بده ؟ همچنان جلوی پنجره قدم می زد و بعضا هم به آسمان خیره می شد تا یک وقت مبادا سپیده بزند و آسمان روشن شود. چراغهای روشن ماشینهایی که تک و توک توی خیابان جابه جا می شدند نور امیدی در دل بالیوود روشن می کردند که تصور کند هنوز تا روشن شدن هوا خیلی وقت باقیست.

بالاخره با هر جان کندنی بود ده دقیقه گذشت و بالیوود دوباره با همان شماره تماس گرفت خانم ایرسا گفت:من با دوستم تماس گرفتم متاسفانه قبول نکرد ولی چون ما ارادت ویژه ای به جناب رایان و خانواده شون داریم و شما را هم ایشون معرفی کردند اجازه بدید ببینم چه کاری می تونم براتون انجام بدم ولی دیگه باید در نظر داشته باشید ممکنه تاخیری هم پیش بیاد و برای این قسمتش نمی تونم کار خاصی انجام بدم . بالیوود با خوشحالی گفت: دستتون درد نکنه مشکلی نیست حالا آماده بشه کمی این طرف یا اون طرف مسئله ای نیست یک دنیا از لطفتون ممنونم . خانم ایرسا گفت : خواهش می کنم منم باید به خواهرم زنگ بزنم که زودتر بیدار بشه تا بیاد کمی کمکم کنه تا بتونم آماده کنم .

بالیوود از ایرسا کلی عذر خواهی کرد و کلی هم تشکر کرد که بالاخره قبول کرده سفارش را به موقع تحویل بده و بعد هم قرار شد به محض اینکه کیک آماده شد خبر بده سپس با خیال آسوده تماس را قطع کرد و یک نفس راحتی کشید و بعد بلافاصله به آقای قاسمی زنگ زد و گفت :آقای قاسمی بالاخره سفارش کیک رو دادم قرار شد به موقع آماده بشه خواستم در جریان باشید که مشکلی نیست.

آقای قاسمی گفت:سفارش را الان دادید؟ بالیوود گفت : بله همین الان.آقای قاسمی گفت مگه شیرینی پزی شبانه روزی هم داریم؟بالیوود گفت: بله که هست محاله امره کاری باشه که بالیوود از پسش بر نیاد صبح هم باید حواسم باشه که به محض اینکه سوپر میوه سر اداره باز کرد برم میوه ها را بگیرم و...
آقای قاسمی حرف بالیوود را قطع کرد و گفت : بی خیال بالیوود همون کیک کافیه دیگه خودت را به زحمت نینداز همون کیک می تونه جوابگو باشه. فقط هر موقع آماده شد لطفا خودتون زحمتش رو بکشید .
ضمنا بالیوود تا یادم نرفته اینو بگم:حتما به همه خبر بده که توی جلسه حاضر باشند . سعی کن تمام کارمندا را جمع کنی از همه مهمتر اینکه نمی خوام کدورتهای قبلی توی این جمع دخیل باشه .اگه تو این مدت کسی از کسی دلخور شده باشه بگو من بعد روال کارمون عوض خواهد شد و تمام تلاشمون این خواهد بود که با رفاقت و یکدلی کارمون رو پیش ببریم .بالیوود گفت :شخص خاصی مد نظرتون هست ؟آقای قاسمی گفت :نه ولی مثلا به امثال آنارشی و بزرگمهر بگو اگر هر کدام به بهانه دیگری جلسات را تحریم کنند باید قید نشریه را بزنند .

بالیوود گفت:ولی آقای قاسمی شما خودتون که بیشتر از ما به بزرگمهر نزدیک هستید چرا این مسئله رو خودتون بهشون نمی گید؟می دونید که اینا با توجه به اینکه جفتشون هم مطالب مربوط به ستونهای تاریخی نشریه رو آماده می کنند در نتیجه به واسطه اختلاف نظرهایی که دارند همیشه با هم در تضاد هستند به نظرم به جای اینکه این دو را کنار هم قرار بدیم محل فعالیتشون رو تغییر بدیم تا کمتر دچار اصطکاک بشن.

آقای قاسمی گفت: بالیوود....! الان که در حال خیرات پست و مقام به کسی نیستیم که بخوام این دو تا را از هم سوا کنم الان فقط قصد داریم تمام کارکنان رو یک جا جمع کنیم تا با همفکری یک چاره ای برای روزهای آتی بکنیم .من قصدم اینه که حدالمقدور تفرقه های داخلی رو به حداقل برسونم تا بعد ببینیم با مشکلات خارج از اختیار خودمان چطور باید دست و پنجه نرم کنیم . ضمنا این دو را مثال زدم که حواست به همه باشه چون هیچ مایل نیستم کارمندان نشریه هر کدوم به یک بهانه ای از این جلسه فراری بشند. لازمه که همه اینجا جمع باشند .بالیوود گفت : باشه صبح سعی می کنم با همه شون تماس بگیرم و مجابشون کنم که حتما توی جلسه حاضر باشند .

آقای قاسمی گفت : خیلی عالیه اتفاقا فکرهای بکری برای آینده نشریه دارم اینبار دیگه اجازه نمیدم هر عابر رهگذری یک طعنه ای به نشریه هم میهن بزنه! بالیوود لبخند معناداری زد و چیزی نگفت آقای قاسمی دوباره ادامه داد :من فردا یک سری کار بانکی دارم ممکنه کمی دیر برسم ولی اگر چنانچه مشکلی بود یا مسئله پیش اومد به من زنگ بزنید و منو در جریان بگذارید. بالیوود گفت : باشه حتما و سپس تماس را قطع کرد

خیابانها چون همیشه شلوغ بود و مردم طبق معمول سراسیمه در پی وسایل عمومی در تکاپو بودند این طرح زوج و فرد اتومبیلها بلای جان شهروندان شده بود آنها که دارا بودند بعضا به واسطه دو خودرو مشکل زوج و فردشان را حل می کردند و آنها که نمی توانستند مجبور بودند یک روز در میان در پی همین مترو و اتوبوسهای brtغیره و ذالک باشند چه اقبال بلندی نصیب بالیوود شده بود که توی این وضعیت باید با مترو تردد می کرد مردم بدو بدو خودشان را به مترو می رساندند و هر کسی برای مسیری که باید می رفت نقشه ها می کشید . بالیوود هم در میان مردم جابجا شد و در گوشه ای ایستاد و به فکر فرو رفت با خودش فکر کرد که بالاخره باید امروز داخل این جلسه آنها هم حرفشان را می زدند نمیشد خواسته ها را به بعد موکول کرد حتما باید امروز در مورد حق و حقوقمان هم گفتگو کنیم اگر نه اگر اینطور پیش بره و نشریه شلوغ بشه ممکنه حالا حالاها فرصت پرداختن به این موضوعات پیش نیاد .بهتره تا تنور داغه نون را بچسبانیم و یک فکری به حال روزگار خودمون بکنیم ...

بالیوود در این فکرها بود که سر و صدای مردم بالا گرفت وقتی تمرکز افکارش از هم پاشید متوجه شد مردم یک جوان 18-19 ساله ای را در حین جیب زنی دستگیر کرده اند قیافه پسره از داخل جمعیت مشخص نبود ولی فقط تکاپوی مردم را میشد دید که بخاطر تلاشی که سارق برای فرار از خود نشان داده بود بر سرش ریخته بودند و هر کدام به نحوی از خجالتش در می آمدند ایستگاه بعدی بالیوود باید پیاده میشد نگاهی پر معنا به مردمی که ربط و بی ربط به اون سارق ضربه ای نثار می کردند کرد و پیاده شد و با خودش گفت: اینجاست که می گویند هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش!اگر اینها سر و صدا نکرده بودند من الان موفق شده بودم برای حق و حقوق ماهیانه مان نقشه ای بکشم ولی مگر گذاشتند !اینرا گفت و لبخند تلخی بر لب نشاند و راهی اداره شد

بیتا داشت توی سالن نشریه قدم می زد و بعضا بلند بلند با کسی حرف میزد حاج مهدی آرام آرام داشت از پله ها بالا می آمد و گوشهایش را تیز کرده بود که ببیند بیتا چه می گوید ولی از بس بیتا با صدای نخراشیده بلندی داد می زد که حاج مهدی موفق به کشف اینکه بیتا چه می گوید نشد. در نتیجه از همون پله ها بلند گفت: دختر جان تو اول صبحی بلندگو قورت دادی که اینطور بلند فریاد می زنی؟بیتا گفت: حاجی شمایید؟ حاج مهدی گفت : بله اگر رخصت بفرمایید من هستم . بیتا لبخندی زد و گفت رخصتت تو حلقم حاجی شما کی برای اومدن تو نشریه از ما رخصت خواستید که این یکی هم دومیش باشه؟ حاج مهدی در حالیکه وارد سالن میشد ابرو هشتی کرد و چپ چپ به بیتا نگاه کرد و گفت:تو کی می خواهی بزرگ بشی دختر جان؟ بیتا لبخندی زد و گفت : ما کوچیک شماییم حاجی شوخی کردم .

حاج مهدی گفت : با کی داری حرف میزنی؟ بیتا گفت : آیسی رفته تو بالکن اونجا چند تا یاکریم اومدن لونه درست کردن جوجه در آوردند گوشی منو گرفته رفته بالا عکس بندازه بلد نیست هی از اون بالا ازم سئوال می کنه دوربین رو چطور روشن کنم؟ فلاشش کجاست؟ تنظیمش کجاست ؟...منم دارم راهنماییش می کنم.حاج مهدی گفت :اولا چهارتا پله رو نمی تونی بری بالا خودت عکس رو بندازی؟وانگهی شما تو محیط نشریه کفتر بازی می کنید؟بیتا لبخند تیزی کرد و گفت حاجییییییی کفتر بازی چیه ما داریم به حیات وحش و محیط زیست و این چیزا کمک رسانی می کنیم داریم خیر سرمون تحقیق می کنیم! حاج مهدی گفت : لابد بانو آیسی بعد از این تحقیقشون قراره در مورد کفتر بازی مطلب طول و طویلی ارائه بدهند !آنهم بالای بالکن!

حاج مهدی این را گفت در حالیکه با قدم هایی بلند و با طمانینه راهی اتاقش شده بود آرام آرام گفت:آقا امیر کجایی که کارمندات دارند کفتر بازی می کنند!بیتا بلند بلند خندید و گفت :حاجی ....کفتر بازی که بهتر از چهار وعده صبحانه خوردن در طول روزه! حاج مهدی گفت :منم دارم به علم تغزیه کمک می کنم دختر جان و بعد قاه قاه شروع به خندیدن کرد .



ادامه دارد...

ويرايش توسط dilak : 08-17-2013 در ساعت 02:12 AM
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-18-2013   #8 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت چهارم»

ساعت حول و حوش 8 را نشان می داد که رایان وارد نشریه شد بیتا سلامی کرد و بدو بدو سمت میزش رفت.آیسی بلند بلند داشت بیتا را صدا می زد بیتااااااااااا...بیتاااااا ااااااا...چرا جواب نمیدی؟ ...این فلاشش کار نمی کنه...بابا یک دقیقه بیا بالا اینو درستش کن بعد برگرد این یاکریمه الان می پره ها .بیتا پشت میزش قرار گرفته بود و اصلا انگار نه انگار که آیسی دارد صدایش می کند. رایان توی سالن چرخی زد یک نگاه گذرا به پنجره نیمه باز سالن انداخت و سپس و بی هیچ حرفی به سمت اتاقش راه افتاد دوباره صدای آیسی بلند شد که :ای بیتا ...کوفت بگیری کجا رفتی...؟بیتا داشت زیر لب غرلند می خوند که الهی لال بشی بیتا یک دقیقه صبر کن رایان بره بعد ....ولی آیسی توی بالکن بود و از داخل ساختمان هیچ اطلاعی نداشت .رایان بی توجه به صدای آیسی وارد اتاقش شد و در اتاقش را هم بست .

بیتا بلافاصله بدو بدو سمت پنجره آمد و سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد ...آیسی الهی کوفت نگیری آبروم رفت چیه هی داد میزنی :بیا تو دیگه نخواستم عکس نمی خوام تو فقط بیا. آیسی گفت: یاخدا....آقای قاسمی اومده بودند؟ بیتا گفت : نه آقای قاسمی نبود ولی رایان بود زود بیا پایین . بیتا این را گفت و پنجره را بست و سمت میزش رفت و همینطور بیخودی خودش را با کاغذها مشغول کرد در این حین حاج مهدی از یک سمت و آیسی هم از سمت دیگر در یک آن وارد سالن شدند آیسی با دیدن حاج مهدی گفت : به به حاج مهدی بزرگوار ....بالاخره بعد از مدتها داره چشممون به جمال همه روشن میشه.بیتا گفت :آیسی این حاج مهدی قول داده تو اولین شماره نشریه ای که قراره چاپ بشه کاریکاتور خودش را بکشه .حاج مهدی گفت : نه خانم اتفاقا تصمیم دارم برای اولین شماره نشریه کاریکاتور پرحرفی بانوان را بکشم بس که آسایش نداریم از پرچانگیشون.

آیسی گفت :حاجی شما دیگه چرا...شما که هنوز عیالوار نشدید چطور مثل سابقه دارها دارید گله می کنید؟چه دل پری دارید از خانومها؟حاج مهدی انگشت اشاره اش را به علامت تاکید بالا آورد و گفت : علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد .بیتا لبخند شیطنت آمیزی بر لب نشاند و گفت: حاجی دقیقا کدوم واقعه منظورتونه؟ آیسی با گوشه چشم ، نگاهی موشکافانه به حاج مهدی انداخت و گفت: راستش را بگو حاجی اگر نه همینجا سوژه ات می کنیم. در این حین پسر بارونی وارد سالن شد و همزمان گفت: این شتری هست که دم در خونه همه می خوابه دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره شاید شترش نزدیک خونه حاج مهدی بوده باشه...

حاج مهدی چپ چپ به پسر بارونی نگاه کرد و گفت :خوب نیست فال گوش وایمیستی!پسر بارونی کیفش را روی میز بیتا گذاشت و گفت : فال گوش کدومه حاجی عزیز... این توفیق اجباری بود که نصیبم شد اونقدر بلند حرف می زدید که منم رو پله ها شنیدم. در این لحظه رایان از اتاقش خارج شد و با دیدن پسربارونی و بقیه سلام و احوالپرسی کرد و سئوال کرد:بالیوود نیامده؟بیتا گفت: نه هنوز . رایان گفت به محض اینکه رسید بگید حتما بیاد پیش من...رایان این را گفت و دوباره به اتاقش برگشت .

بیتا گفت : ایششششش این رایان چرا اینقدر خشک و بی روحه . آدم ازش میترسه.آیسی گفت : تو مثلا می ترسی الان؟خوبه می ترسی نمی ترسیدی می خواستی چکار کنی؟ بیتا گفت : رفیخ تو طرف منی یا طرف اون؟در این لحظه بالیوود با عجله وارد نشریه شد با صدای بلند سلام داد و گفت : چه خبر بچه ها ؟پسر بارونی در حالیکه ابرو بالا مینداخت گفت :به به بالیوود عزیز چه دست پر هم اومدی نون بربری هم که گرفتی از کجا خبر داشتی که من صبحانه نخوردم؟بالیوود لبخندی زد و گفت پسر بارونی تو که عادت به خوردن نون بربری نداری آخه از کی تا حالا توی تایلند برای صبحانه نون بربری می خورند که ما خبر نداریم. حاج مهدی قهقه ای سر داد و گفت اشکالش چیه؟توی تایلند هم نون بربری نخورند توی قم حتما نون بربری رو نوش جان می کنند...بیتا گفت دیدی حاجی....دیدی گفتم شما تا چهار وعده صبحانه نخوری روزت شب نمیشه؟

حاج مهدی گفت: صبر کن حالا ببینیم ما هم می تونیم شریک غافله باشیم یا نه این بدبخت که دو تا بربری بیشتر نگرفته تازه اونم معلوم نیست با آقای قاسمی شریک خواهند شد یا با ما ها .در این لحظه آلبرتا هم پشت سر بالیوود وارد سالن شد و گفت منم صبحانه نخوردم بوی بربری بدجوری توی پله ها پیچیده مسته مستم کرده از همینجا منم التماس دعا دارم ازتون....پسر بارونی تبسمی کرد و گفت اگه به موقع منم سهیم کرده بودید تو ی صبحانه مشترکتون ، الان این مهمان ناخوانده از سرتون آوار نشده بود اینم مکافات عملتون حالا بردارید این آقای ورزشکار را که شک ندارم الان بعد از دو ساعت دو و میدانی به اداره اومده با خودتون ببرید اگر تونستید سیرش کنید.

بالیوود گفت:بقیه نظری ندارند؟آیسی با شیطنت خاصی گفت من نظرم اینه که این بیتا را هم با خودتون رفیق کنید چون چند وقتیه که رژیم گرفته به روغن سوزی افتاده...حاج مهدی گفت: خودت نظر خاصی نداری احیانا؟ آیسی تا بخواهد چیزی بگوید آلبرتا جلوتر آمد و کنار پسر بارونی کیفش را برروی میز گذاشت و گفت: آقایون خانومها من استعفا دادم اینطور که من می بینم این میزبان ما باید یک چیزی هم دستی بده که این جماعت سیر بشند در این حین رایان دوباره از اتاقش خارج شد و گفت : بالیوود کی اومدی؟بالیوود گفت : همین الان . رایان گفت : اگر کاری نداری یک چند دقیقه بیا اتاق من . بالیوود به همراه بربری ها و با بدرقه دلنواز نگاههای حریصانه حضار به سمت اتاق رایان به راه افتاد آلبرتا دندان تیزی نشان حاج مهدی داد و گفت اینم از تکلیف نون بربری ها حالا باش تا صبح دولتت بدمد .

بالیوود بربری ها را لای روزنامه ای قرار داد و بر روی یکی از صندلیها جای گرفت و دستانش را پشت گردنش قفل کرد . رایان گفت چه خبر؟دیشب چه کردی؟بالیوود گفت : شانس آوردم که اون شماره رو به من دادی به هر ترتیبی بود همون خانومه که شماره اش رو دادی قرار شد کیک رو آماده کنه . رایان گفت : خوبه بقیه وسایل را چیکار کردی؟ بالیوود دستانش را از پشت سرش باز کرد و نیم خیز شد و گفت کدام وسایل؟ رایان گفت : همون باقی لوازم پذیرایی که گفتی؟ بالیوود انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: آهااااا با امیر خان صحبت کردم گفت دیگه لازم نیست همون کیک کافیه؟

رایان با علامت تعجب به بالیوود نگاه کرد و گفت :ببینم تو این اواخر آقای قاسمی رو اذیت که نکردی ؟ یا مثلا میانه تون شکر آب که نشده بود؟بالیوود گفت: منظورت چیه؟رایان گفت : منظورم واضحه می خوام بگم نکنه جایی ناراحتش کردی و امشب می خواسته اذیتت بکنه!؟بالیوود با بهت به رایان نگاه کرد و گفت: چرا این فکر و می کنی؟
رایان گفت : خوب نصفه شبی برای چی باید ازت کیک تولد بخواد؟خودت فکر کن...!بالیوود گفت:خوب برای پذیرایی می خواسته . رایان گفت:اولا برای پذیرایی هم می خواست می گفت شیرینی و میوه نمی گفت کیک !دوما الان هیچ مناسبتی نداشت که کیک بگیریم. بالیوود حرف رایان را برید و گفت : بابا ناسلامتی نشریه رو دوباره راه انداختیم میگی مناسبتی نیست؟رایان گفت : می دونم ولی خوب اون ناهار دیروزی دقیقا بخاطر همین موضوع بود اصلا چرا میوه و شیرینی رو بعدا کنسل کرده؟

بالیوود با یک حالت کلافه ای به صندلی تکیه داد و گفت : دست بردار رایان پلیس شدی؟من دارم از بیخوابی هلاک میشم.رایان گفت : چیز دیگه ای ازت نخواست؟بالیوود گفت:نه .رایان گفت : عجیبه! بالیوود گفت راستی رایان باید به چند تا از بچه ها زنگ بزنیم که خودشون رو به اداره برسونند و حتما تو این جمع باشند آقای قاسمی خواسته که همه امروز تو اداره باشند الخصوص اونهایی که با هم شکرآب هستند.رایان گفت: مثلا کی ها؟ بالیوود گفت: مثلا ترود ....آنارشی ....بزرگمهر ...مهربد و....
رایان سری تکان داد و گفت:پس بفرمایید وزرای جنگ را هم احضار فرمودند!



ادامه دارد...

ويرايش توسط dilak : 08-18-2013 در ساعت 01:08 AM
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-19-2013   #9 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

نوشته اصلي بوسيله AFSANTIN نمايش نوشته ها
با سلام و تبریـــک و سپاس ...!


بانو dilak خوش ذوق

این داستان مصداق کاملا" عینی این شکلک نیست آیــــــا ...؟؟؟!!!!








+
این پست در کمتر از یک روز پاک خواهد شد .
درود AFSANTIN عزيز
سپاسگزارم هم از لطفتون هم از اينكه محبت كرديد و وقت گذاشتيد و
اين داستان را خونديد
ولي بانو
حالا ما خواستيم يه شيطنتي بكنيم اگه گذاشتيد
انصافا از اون تاريخي كه اين اسمايلر رو به اسم بنده مصادره كرديد
حس مي كنم حق كپي رايتش متعلق به خودم بايد باشه


.......................................
پ.ن

من كه اول داستان عرض كردم تشابه اسمي احتمالي موجود در اين
داستان كاملا اتفاقي است ....دي
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-20-2013   #10 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت پنجم»

بالیوود نفسی چاق کرد و گفت نمی دونم گفته همه باید بیان . رایان گفت: خوب پس بگو بیان!بالیوود گفت:رایان اینقدر سربه سر من نگذار یه چند تایی را شما تماس بگیرید بقیه را هم ....رایان حرف بالیوود را برید و گفت: من قاطی این مباحث نمیشم آقای قاسمی از شما خواسته خودتون هم حلش کنید!

بالیوود گفت : خیلی خوب ولی چشمم آب نمی خوره. رایان گفت بزرگمهر و آنارشی که هستند مشکلی ندارند ترود هم من شنیدم توی سفر خارج هست . ولی یک تماسی با مهربد بگیر ببین چی میشه!بالیوود گفت:سر راه چند بار شماره اش را گرفتم ولی گوشیش خاموش بود . رایان گفت: بعید می دونم بیاد حالا سعیت رو بکن شاید اومد...راستی آقای قاسمی کی بهت گفت که به اونها زنگ بزنی ؟دیروز که کلهم با هم بودیم ندیدم اونجا بهت چیزی بگه تازه خودش که می تونست باهاشون در تماس باشه اتفاقا با بعضی هاشون ارتباط نزدیکتری هم داره! بالیوود گفت :همون نصف شب گفت یعنی وقتی من زنگ زدم که بگم کیک رو سفارش دادم گفت که تا یادم نرفته این کار را هم بگم که انجام بدی! رایان خیره خیره به بالیوود نگاه کرد و انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:خوب از اول بگو اون اصلا برای خاطر همین زنگ زده بوده منتها چرا اولش نگفته الله اعلم! بالیوود گفت : اول که تماس گرفت ساعتو اشتباه دیده بود فکر می کرد ساعت احتمالا 7 باید باشه بعد که من بهش گفتم ساعت 4 صبحه اون موقع بود که متوجه شد خیلی زود تماس گرفته شاید چون حول شد یادش رفت که بگه!....رایان خنده بلندی سرداد و گفت : ای بالیوود ساده ....


بالیوود با تعجب گفت:چطور؟رایان گفت : پس بگو جریان چی بوده....بالیوود جان کلهم سر کار بودی .بالیوود با تعجب داشت رایان را نگاه می کرد رایان ادامه داد خوب مشخصه اون زنگ زده بود ه در مورد این موضوع باهات صحبت کنه ولی وقتی دیده که بد موقعی زنگ زده مجبور شده یک بهانه ای بتراشه که تو زیاد غرلند نخونی که بی خواب موندم و ....در اصل خطای خودش رو با یک کار فرمالیته اورژانسی (خرید کیک مصلحتی) نصف شبی پوشش داده!بالیوود این را که شنید خیره خیره در چشمان رایان خیره شد خشم و غضب خاصی از آقای قاسمی همه وجودش رو گرفته بود . رایان گفت : حالا اینطوری چپ چپ نگاهم نکن من که آقای قاسمی نیستم مدیرت بوده جرات داری برو از خودش بپرس که احیاناچه هیزم تری بهش فروختی!بالیوود گفت :می دونی من از صبح کله سحر چقدر التماس این خانوم ایرسا کردم که کیک رو برای تایم مورد نظر آماده کنه!؟رایان گفت : حالا عصبانی نشو اونم مشخصا عمدی در کارش نبوده حالا بد هم که نشده یک کیک خوشمزه ای هم نوش جان می کنیم.بالیوود گفت : بله دیگه به قیمت سرکار رفتن بنده شماها کیک نوش جان میکنید....رایان در حالیکه سر رسیدش را از کشو میزش خارج می کرد گفت :طوری میگی انگار شما خودت میل نخواهی کرد! بالیوود گفت:من که حسابی کوفتم شد این کیک!


رایان گفت : به جای این صحبتها بلند شو برو کیک رو بگیر الان دیگه همه پیداشون میشه شایدم شده باشه اصلا.بالیوود گفت :خود خانم ایرسا گفت چون نمی دونم دقیقا چه موقع می تونم کیک را تحویل بدم برای همین سر راه کیک شما را هم خودم میارم. رایان گفت: به به پس حسابی ریلکس شدی .بالیوود تا امد چیزی بگه بیتا چند ضربه به در زد و وارد شد و گفت: آقای قاسمی با شما کار دارند. بالیوود گفت: مگه آقای قاسمی آمدند؟بیتا گفت : همین الان آمدند و بلافاصله هم سراغ شما را گرفتند. بالیوود فورا بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق آقای قاسمی را ه افتاد چند ضربه کوتاه به در زد و با اجازه آقای قاسمی وارد اتاق شد آقای قاسمی پشت میزش داشت کت مخملی اش را در می آورد بالیوود سلامی داد دو سه قدم جلوتر رفت آقای قاسمی گفت : بفرمایید بشینید.


بالیوود بر روی یکی از صندلی ها جای گرفت آقای قاسمی گفت : همه بچه ها آمدند؟بالیوود گفت فکر کنم یک چند نفر باقی مانده باشه که اونها هم نهایتا تا 10-15 دقیقه دیگر برسند .بالیوود مکثی کرد و گفت :من گفتم شاید امروز دیرتر بیایید!آقای قاسمی گفت خوشبختانه کارم زود تموم شد و زود اومدم . بالیوود ته دلش گفت: ولی امیر خان ما از این اتفاقات فی البداهه توی تاریخچه عمر نشریه مون کم نداریم میشه گذاشت به حساب یکی از سیاست های کاری شما که علاقه خاصی به این کارآگاه بازیها دارید! در این حین تلفن آقای قاسمی زنگ خورد و آقای قاسمی بعد از چند کلام گفتگو خطاب به بالیوود گفت : ظاهرا بیرون کسی سراغ شما را می گیرند بالیوود بلند شد و همینکه خواست از اتاق خارج بشه موقع خروج از در با بزرگمهر روبرو شد که او هم داشت وارد اتاق آقای قاسمی میشد سلام و علیک کوتاهی بینشان رد و بدل شد و سپس فورا از اتاق خارج شد و خانم ایرسا را دید که با یک کیک بسیار زیبا در مقابل بیتا ایستاده و بیتا هم با انرژی ذاید الوصفی دارد با خانم ایرسا گفتگو می کند .


بالیوود کیک را تحویل گرفت و از خانم ایرسا تشکر کرد . کم کم تمام اعضای نشریه داشتند گرد هم جمع می شدند بیتا و آیسی همچنان در گوش هم پچ پچ می کردند و ریز ریز می خندیدند حاج مهدی هم بعضا چشم غره ای به آنها می رفت و لبی به دندان می گزید . رایان طبق معمول توی اتاق خودش بود و بازهم طبق معمول در اتاقش بسته بود پسر بارونی داشت از پنجره بیرون رو تماشا می کرد و در حالیکه خیره به خیابان می نگریست در افکارش فضای سبز دلپذیری رو در مقابل دیدگانش متصور شده بود و داشت از این تلقین های مثبت کلی انرژی مثبت می گرفت. در این حین رضا از پشت سر با یک جمله نا بهنگام تمام حس و حال پسر بارونی را به هم ریخت و گفت: بارونی جان اون پروشه زرد رنگ که رد شد فکر می کنی قیمتش چند باشه؟

پسر بارونی ابرو در هم کشید و گفت : نمی دونم رضا....این جواب مختصر بیشتر مفهومش این بود که یعنی رضا ولم کن بگذار تو حال خودم باشم! ولی از آنجاییکه رضا هم عاشق خودروهای سوپر و فوق مدرن بود متوجه حال پسر بارونی نبود و همچنان پسر بارونی را سئوال پیچ می کرد....راستی بارونی میشه از تایلند هم ماشین وارد ایران کرد؟ این سئوالی بود که رضا از پسر بارونی کرد . پسر بارونی هم که تمام حس و حالش به هم ریخته بود گفت:آره میشه رضا گفت: چطوری میشه؟خبر داری مراحل وارد کردنش چه جوریه؟اونوقت گمرک و عوارض و ...چطور میشه؟پسر بارونی که حسابی از سئوالات رضا کلافه شده بود گفت :من چه می دونم رضا جان! من که مامور گمرک نیستم اگه می خوای تو این زمینه اطلاعات کسب کنی از آقای دو شغله و مامور گمرک نشریه آلبرت سئوال کن. آلبرتا که دقیقا کنار دست رضا ایستاده بود گفت:جانم؟ پسر بارونی در حالیکه آلبرتا را چپ چپ نگاه می کرد گفت: شما آلبرت هستید؟ آلبرتا گفت:خیر بنده آلبرتا هستم ولی تقصیر من نیست که اسمم شبیه اسم آلبرت هست! رضا گفت تقصیر نداری ولی ممکنه یک موقع اینطوری بخواهیم آلبرت رو صدا بزنیم و از بد حادثه در اون بین قطعی برق پیش بیاد و شما تصور کنید ما با آلبرتا کار داشتیم!
آلبرتا قاه قاه خندید و گفت : نخیر نه قطعی برق بود نه من اشتباه متوجه شدم اتفاقا حواسم هم کاملا به شما بود و مخصوصا وارد اختلاطتون شدم که شما دست از سر پسر بارونی بردارید رضا گفت : چطور؟ آلبرتا گفت:بابا این پسر بارونی الان بیست دقیقه است دقیقا جلو پنجره ایستاده داره تو سنگاپور و تایلند و قبرس و ....برای خودش سیر می کنه اونوقت شما صاف اومدید ازش قیمت خودرو می پرسید؟رضا نیشخندی زد و گفت: آخه این خیابون به این شلوغی هم حس گرفتن داره؟پسر بارونی تبسمی زد و گفت : چکار کنیم رضا جان...مگه جز این طبیعت مثلا بکر حاشیه خیابون بضاعت دیگه ای هم تو این لحظه هست؟رضا گفت : من میگم پس اگه بضاعت نداریم از حضور این ماشینها لذت ببریم.

پسر بارونی سری به علامت نفی صحبت رضا تکان داد و با قدمهایی آرام از کنار اونها دور شد آلبرتا نیم خیز شد و نگاه کوتاهی به بیرون انداخت رضا گفت: چی شد آلبرتا...تو بالاخره تونستی برنامه ورزش همگانی بچه ها را نهایی کنی یا نه؟آلبرتا گفت:نه هنوز ولی آقای قاسمی باکلیاتش موافقت کرده و قراره در مورد جزئیاتش هم بعدا طی یک جلسه ای گفتگو کنیم. رضا گفت : من میگم بریم سالن بگیریم فوتبال بازی کنیم. آلبرتا گفت: دلت خوشه ها رضا....این جماعت تنبل صبحها نمی تونند نیم ساعت زودتر بیدار بشند تا من هم بعدش نیم ساعت از تایم کاریمون کسب اجازه کنم اونوقت میگید بریم فوتبال بازی کنیم؟اینها فوتبال بازی کنند که سه روز باید برند استراحت کنند خودشون رو مشت و مال بدن اونوقته که آقای قاسمی یقه منو می گیره که تو می خواستی اینا ورزش کنند سرحال باشند یا از کت و کول بی افتند!؟ رضا و آلبرتا گرم مشغول گفتگو بودند که آنارشی هم به جمع اهالی نشریه اضافه شد.


ادامه دارد...
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-23-2013   #11 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت ششم»
در این حین بلافاصله استالین و یامحسن هم پشت سر آنارشی وارد نشریه شدند وهمگی باهم سلام و احوالپرسی جانانه ای با بقیه اهالی نشریه صورت دادند سالن تقریبا پر بود از اعضای نشریه و هر کسی در گوشه ای با یکی گفتگو می کرد و کلا در محیط نشریه همهمه ای بر پا بود ولی هنوز چند نفری باقی بودند و می بایست تا سر رسیدن آنها صبر می کردند .

مستر پرزیدنت بسته سیگارش را از جیبش در آورد و یک نخ سیگار از درون آن بیرون کشید و در حالیکه فندک طلایی رنگش را به دست گرفته بود نیم نگاهی به آلبرتا انداخت که داشت زیر چشمی او را می کاوید. لبخند کوتاهی بر لب نشاند و گفت : نگران نباش اینجا نمی کشم. آلبرتا گفت : بخاطر این موضوع نگاهت نمی کنم بخاطرررر....مستر پرزیدنت گفت : بی خیال آلبرتا ...من الان باید این سیگار را بکشم تا سر حال بشم حالا بعدا در مورد ضررهای سیگار هم گفتگو می کنیم. آلبرتا که حرفش نیمه تمام مانده بود لبخندی زد و چیزی نگفت . مستر پرزیدنت به علامت تایید سری تکان داد و به سمت راهرو حرکت کرد هنوز پگ اول را به سیگار نزده بود که صنم را دید که دارد از پله ها بالا می آید معطل نکرد و بلافاصله گفت : به به عکاس محترم نشریه خیلی خیلی خوش آمدید..... صنم سرش را بلند کرد و با دیدن پرزیدنت احوالپرسی کرد و گفت :انگار من خیلی دیر رسیدم نه ؟پرزیدنت در حالیکه از پله ها به سمت پایین حرکت می کرد گفت: نه هنوز یه چند تایی از بچه ها موندن شما بفرمایید من هم بر می گردم.

پرزیدنت این را گفت و از پله ها پایین رفت جلو دم در اداره ایستاد و به صحبتهایی که قرار بود توی جلسه مطرح بشه فکر کرد . اینکه الان آقای قاسمی چه خوابی برایشان دیده و قرار هست در رویکرد جدید نشریه چه اتفاقات جدیدی رخ بدهد که اینچنین با شتاب آنها را دور هم جمع کرده است ، تماما از جمله فکرهایی بود که ذهنش را درگیر کرده بود و با توجه به اتفاقات جدیدی که رخ داده بود هیچ پیش داوری خاصی نسبت به این جلسه نمی توانست در ذهنش نقش ببندد . خیلی دوست داشت به نحوی در جریان چند و چون تفکرات آقای قاسمی قرار بگرید ولی متاسفانه هچ دست آویزی برای دست یافتن به این مهم در اختیار نداشت و نهایتا عزمش را جزم کرد تا از منافع نشریه و ایضا منافع خودشان دفاع بکند .

پک های عمیقی که به سیگارش می زد حکایت از آن داشت که قصد دارد هر چه سریعتر به داخل ساختمان برگردد برای همین هم دوست داشت هر چه سریعتر از شر سیگارش خلاص شود تا بتواند به جمع باقی اهالی نشریه اضافه شود همین امر باعث شد باقی سیگارش را دور بیندازد وبا عجله به سمت داخل ساختمان راه بی افتد که در این اثنا کسی از پشت سرش گفت چه با عجله صبر کن من هم بیام! پرزیدنت به عقب برگشت و لایف تایم را دید که دارد به سمت او نزدیک می شود :گفت زود بیا که دیر شد لایف تایم گفت:همه آمدند؟پرزیدنت گفت تقریبا دارند کم کم جمع و جور میشوند. درست در همین لحظه صدای زنگ تلفن لایف تایم به صدا در آمد لایف تایم به محض اینکه گوشی اش را باز کرد گفت:آمدم بیتا آمدم...جلو دم در اداره هستیم و بعد گوشی را قطع کرد و گفت بدو محمد دیر شد.

ساعت حول و حوش ده و نیم را نشان میداد که تقریبا همه دور میز کنفرانس اتاق بزرگ و مجلل آقای قاسمی جمع شده بودند یکی دو نفر از کارمندان غایب بودند که آنها هم بنا به دستور آقای قاسمی قرار شد هر موقع به اداره رسیدند به جمع آنها اضافه بشوند هر کسی به نوعی مشغول کاری بود صنم دست به نقد یک عکس فی البداهه از جلسه حاضر انداخت و لایف تایم داشت تند تند چیزی را یادداشت می کرد بیتا کیک تهیه شده توسط بالیوود را بر سرمیز قرار میداد و آنارشی و بزرگمهر با نگاههای معناداری همدیگر را تعقیب می کردند آقای قاسمی با نگاههای موشکافانه همه را زیر نظر داشت و وقتی که اطمینان حاصل کرد که همه جمع هستند خطاب به بیتا گفت:خانم بیتا همه حاضر هستند؟بیتا گفت : بله آقای قاسمی به غیر از اون چند نفر که عرض کردم بقیه حاضرند آقای قاسمی تشکری کرد و به سمت بقیه برگشت و گفت: خوب همونطوری که در جریان هستید بالاخره بعد از مدتها مشکلات نشریه حل و فصل شد و به امید خدا خواهیم توانست گام های مثبتی در راستای توسعه هم میهن برداریم.

مستر پرزیدنت گفت:منم به نمایندگی از جانب باقی همکاران از شما تشکر می کنم که زحمت حل این مشکلات را به تنهایی به جان خرید و بالاخره این نشریه را سر پا نگه داشتید
آقای قاسمی تشکر کرد و گفت بالاخره این نشریه متعلق به همه ماست و خوب و بدش هم متعلق به خود ماست اگر افتخاری کسب بشه یا اگر احیانا خطایی از ما سر بزنه دودش مستقیما در چشم خود ما خواهد رفت پس لازم هست که یک همیاری گسترده در بین خودمون به کار ببندیم.

آنارشی داشت با دقت صحبتهای آقای قاسمی را گوش میداد خیلی دلش می خواست وسط نطق آقای قاسمی وارد گفتگو بشود ولی بنا به برخی مصلحت اندیشی ها لب گزید و سکوت اختیار کرد و همچنان صحبتهای آقای قاسمی را گوش داد . آقای قاسمی داشت از تاریخچه تاسیس نشریه صحبت می کرد و زحماتی که برای سر و سامان دادن به نشریه کشده شده بود بعضا هم از برخی اشخاص تشکری می کرد و می گفت که باید به شکل حساب شده ای از اونها تجلیل به عمل بیاد .در این لحظه بزرگمهر گفت:آقای قاسمی من فکر می کنم اگر بتوانیم هر چه سریعتر کارهای نشریه را سروسامان بدیم چه بسا توانستیم برای جشنواره مطبوعات امسال هم حرفی برای گفتن داشته باشیم .آنارشی گفت: بله حتما همینطوره و این مستلزم این هست که بتونیم داخل نشریه یک اتحاد و یکدلی قابل قبولی را نهادینه سازیم. بزرگمهر تبسم تلخی حواله آنارشی کرد و گفت : حتما همینطور خواهد بود .

آقای قاسمی ادامه داد تا زمان پرداختن به مباحث مربوط به جشنواره مطبوعات هنوز خیلی راه باقیست.ما باید اقدامات اولیه را برای سرپاموندن نشریه به کار ببندیم بعد در کنار اونها یک فکری هم به حال جشنواره مطبوعات بیندیشیم.اولین کاری که من فکر می کنم لازم هست که انجام بدیم تشکیل گروههای تخصصی حول موضوعات مختلف هست . به این معنی که در روال جدید نشریه هرگز نمی پسندم با تک روی های فردی دست به انجام کارها و مسئولیت های بزرگ بزنیم. ما در هر حوزه ای یک گروه اختصاص تشکیل خواهیم داد و برای هر حوزه هم یک مدیر معرفی خواهیم نمود تا سر فصل تمام مطالب و مقالات از فیلتر تایید همان مدیر رد بشود . مدیری هم که انتخاب میشود موظف است که براساس قوانین تعیین شده توسط وزارت ارشاد و خود ما عمل بکند .

مستر پرزیدنت گفت:آقای قاسمی دردمون کم بود الان باید برای تایید یک مطلب از یکی از خودی ها هم دستور بگیریم؟من این قانون را هیچ نپسندیم.

بزرگمهر گفت: ولی توی شرایط فعلی ناچار هستیم که از این برنامه تبعیت کنیم .آنارشی گفت :قدر مسلم در این شرایط راه برای برخی ها هموار خواهد شد تا به نام قانون سلایق خودشون رو دیکته کنند!مستر پرزیدنت گفت : اصلا این مدیران بر چه مبنایی انتخاب خواهند شد؟بزرگمهر در پاسخ به آنارشی گفت:در جایی که قانون حاکم باشه هیچ کس نمی تواند سلایق شخصی خودش را به نام قانون به دیگران دیکته کند.آقای قاسمی گفت چند لحظه اجازه بدهید من توضیحاتم را تمام کنم بعد به کمبودها و نقاط ضعف و قدرت این طرح چاره ای بیندیشیم . حاج مهدی گفت: منم موافقم بهتره اول صحبتهای آقای قاسمی رو بشنویم و بعد در مورد طرح اظهار نظر کنیم.

هدی گفت:آقای قاسمی من فکر می کنم اولین کاری که لازم هست انجام بدیم اینه که اول صلح رو در بین اعضای نشریه برقرار سازیم تا بعد بتونیم این طرحها را پیاده کنیم.آقای قاسمی گفت:اتفاقا این مورد هم یکی از مسائلی هست که در آخر این جلسه مفصل در موردش گفتگو خواهم کرد و اصلا پیشرفت این نشریه منوط به ایجاد صلح در بین اهالی خود نشریه خواهد بود .بزرگمهر گفت : اتفاقا این بهترین ....آقای قاسمی نگاه معنا داری به بزرگمهر کرد و گفت ما الان فقط در مورد تیتر کارهایی که قراره انجام بدیم گفتگو می کنیم قاعدتا بعد از این مرحله تازه خواهیم رسید به نحوه اجرا که در زمان خودش به شکل گسترده ای در موردش گفتگو خواهد شد.

آقای قاسمی خودکارش را از جیب کت حنایی رنگش در آورد و نوک آنرا به عنوان تاکید بر روی میز کوبید و گفت :لطفا کسی با گارد تدافعی در قبال کسی موضع گیری نکند!از همین الان اعلام می کنم با هر نوع جبهه گیری شخصی در بین اعضای نشریه به شدت برخورد خواهم کرد و بدون شک طرف خاطی توبیخ خواهد شد .این را تاکیدا اعلام می کنم که هرگز نسبت به این مسئله با مسامحه رفتار نخواهم کرد .


ادامه دارد...
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-23-2013   #12 (لینک نوشته)
یـــــــاس بــــــلـــــــــور
 
persian_girl's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

فوق العاده بود دیلک عزیز
موفق باشید
__________________
غصه هایت را با قاف بنویس
که باورشان نکنی
آنگاه فقط قصه است و بس
persian_girl آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-23-2013   #13 (لینک نوشته)
((دخترِ عقرب))
 
faranak70's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

Big like ✔
faranak70 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 08-27-2013   #14 (لینک نوشته)
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت هفتم»
آقای قاسمی تند تند صحبت می کرد مشخص بود که به زحمت توانسته خشمش را فرو نشاند و جلو بروز بی مورد آنرا بگیرد ! آقای قاسمی را میشد اینطور هم تفسیر کرد که در مهار خشم و احساساتش بسیار قهار بود خیلی راحت می توانست جلو احساساتش را بگیرد و طوری وانمود کند که در اصل هیچ تاثیری از محیط دریافت نکرده است و اتفاقا در بدترین شرایط ممکن خودش را کاملا خونسرد و آرام نشان می داد در اصل این سیاست کاری آقای قاسمی بود تا احساسات نتواند جلو مدیریت کامل او بر فضای نشریه را بگیرد چون عمیقا بر این موضوع ایمان داشت که همیشه احساسات آنی می تواند جلو تفکر و تعقل را بگیرد و در یک چنین وضعیتی هرگز نمی توان تصمیم درست اتخاذ کرد .


بنابراین این مسئله مطلقاحاکی از این نبود که آقای قاسمی شخصیت بی خیال و بی تفاوتی دارد اتفاقا به شدت هم غم وضعیت نشریه را داشت و برای سرپا نگه داشتن نشریه از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد فقط مجبور بود که با این سیاست کاری وارد عمل شود تا بلکه بتواند بر تمام فضای نشریه اشراف کامل داشته باشد. برای همین هم تمام تلاشش را بر روی تمرکز اعصابش جمع می کرد و تلاش می کرد تا بتواند به نحوی خودش را آرام و ساکن نشان بدهد ولی در اصل درونش طوفانی به پا بود که از این همه ناهماهنگی و عصیانگری کارمندان به ستوه آمده بود . از طرفی نمی خواست مهره های کارآمدش را از دست بدهد و از طرفی همان مهره های کارآمد بلای جانش شده بودند. تمام این تفکرات در حین صحبتها همانطور تند تند از ذهن آقای قاسمی عبور می کرد و او را درون یک دوراهی و بعضا حتی سه راهی عظیم رها می کردند .به هر صورت بعد از تاکیدات فراوان ادامه داد:
و اما گروههایی که قرار است تشکیل بشوند عبارتند از : گروه عکاسی . که در این لحظه همه حاضرین مسیر نگاهشان به سمت صنم و رضا چرخید آقای قاسمی ادامه داد :گروه ورزش که اینبار هم همه نگاههابه سمت آلبرتا متمایل شد آقای قاسمی گفت : گروه هنر و موسیقی و گروه تاریخ ....که در این حین بزرگمهر بادی در غبغب انداخت و آنارشی هم هیکلی صاف کرد!

آقای قاسمی مکث کوتاهی کرد و ادامه داد گروه طنز و جدول و تفریحات که از این پس باید این گروه هم به شکل درستی مدیریت شود تا هم جنبه تبلیغی داشته باشد و هم بتواند قسمت طنز را مدیریت نماید!

پرزیدنت گفت:دقیقا دلیل عمده آدامس و پفک فروشی کیوسک های روزنامه فروشی هم همین جنبه تبلیغاتش هست!!!یازهرا گفت:شما با تفریح ، مشکلی دارید؟پرزیدنت گفت:نه مسلما با تفریح مشکلی ندارم ولی با دست آویز قرار دادن تفریح برای جذب مخاطب مشکل دارم! آیسی گفت:چه اشکالی داره ما هم برای جذب مخاطب از این کانال استفاده کنیم؟ پرزیدنت گفت:اشکالش اینه که سایر قسمتهای نشریه مون رو هم تحت الشعاع قرار خواهد داد!
آقای قاسمی گفت:نگران نباشید ما قرار نیست توی هیچ زمینه ای افراط کنیم ولی از طرفی درصدد این هم نیستیم که یک نشریه خشک و بی روح را حواله دستان مردم کنیم . ما باید کاری کنیم که بتونیم همه سلیقه ها را راضی نگهداریم.

آقای قاسمی بلافاصله به صحبتهاش ادامه داد تا دیگر کسی باب گفتگو را باز نکند : گروه سینما که می تونه در نوع خودش جذب کننده و پر مخاطب باشه هر چند که نباید از تصاویر جنجال برانگیز استفاده کنیم همونطور که خبر دارید این مسئله برای وزارت ارشاد بسیار حائز اهمیت است و می تواند در سه ثانیه تمام زحمات ما را به باد فنا دهد .آقای قاسمی این را گفت و به سمت بالیوود برگشت و گفت : خوشبختانه من از قسمت سینما تا حدودی خیالم راحت است و اعتقادم بر اینه که آقای بالیوود یکی از کارکشته ترین کارمندانی هستند که توانسته اند از عهده این مهم به خوبی بر بیایند!

پرزیدنت یواشکی و زیر لب غرلند کرد که:یکی رو کنار دست راستش می نشونه! یکی رو کنار دست چپش یکی رو هم مقابلش قرار میده ما هم لابد برگ چغندریم!
حاج مهدی یواشکی زیر لب خطاب به پرزیدنت گفت:چی میگی یواشکی با خودت ؟
پرزیدنت به آرامی گفت : هیچی ولش کن بی خیال!
حاج مهدی یک تبسم ریزی حواله پرزیدنت کرد و گفت : نگران نباش درست میشه.

آقای قاسمی همچنان داشت صحبت می کرد:گروه بعدی گروه سیاست هست که علیرغم سختیها و مشکلات خاص خودش ، ولی بازهم معتقدم که این پتانسیل را دارد که بتواند بعد از اینهمه مدت دوری از فضای مطبوعات ، جذابیت منحصر به فردی رو به نشریه مون به ارمغان بیاره فقط لازمه اش احتیاط است و احتیاط است و احتیاط.

آیسی گفت:آقای قاسمی نمیشه این قسمت سیاست رو کلا از نشریه حذف کنید؟مستر پرزیدنت گفت:چرا باید حذف بشه؟آیسی گفت:برای اینکه پتانسیل خوبی در تعطیل کردن نشریه خواهد داشت !پرزیدنت گفت:دست بردارید خانوم اگر بنا باشه سر این مسائل ستون مربوط به سیاست و اقتصاد را تعطیل کنیم اون موقع به جای نشریه مجله فکاهی و سرگرمی تهیه می کردیم!آیسی گفت : شما متوجه حرف من نشدید من منظورم این نبود که گروه سیاست و اقتصاد نباید که باشه منظورم این بود که جلو این اتفاقات ناخوشایند گرفته بشه.مستر پرزیدنت گفت:پس بهتره کلا چیزی ننویسیم تا خطری هم گریبانگیرمون نباشه. بهاره جون خطاب به پرزیدنت گفت : منم با شما موافقم ولی منظور آیسی این نبود که از سانسور دفاع بکنه آقای قاسمی گفت : ما مجبوریم از بین راههایی که تعریف شده کم دردسرترین و سهل الوصول ترین راه را انتخاب کنیم . پس قاعدتا هم باید مراقب باشیم و هم باید حرفمون رو بزنیم...در این حین استالین طوری که همه بتوانند صدایش را بشنوند یک مرتبه با صدای بلند و رسایی گفت :مسخره است...!این حرف استالین به قدری غیر منتظره و شوک برانگیز بود که یک آن همه نگاهها به سمت استالین برگشت و سکوتی سخت بر فضا طنین انداز شد!

ادامه دارد...
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-28-2013   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Night's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

فوق العاده بودن. شما قلم عالي دارين بانو.

اسم هايي كه براي داستان انتخاب كردين خيلي جالب و جذاب ترش كرده. با خوندنشون من به شخصه آقاي قاسمي هم ميهن رو تصور كردم همچنين ساير مديران رو. :)

عاااالي بود،خيلي زياد
Night آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
منتشر, نشریه, هم میهن

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 05:08 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.